حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی

شاید که بارانی ببارد

1

قندیل ها ی یخی

در آرزوی یک روز قشنگ

آب می شوند

آفتاب خزانی

مسحور !

رنگ جادویی شمعدانی ها

من شادمان

به پذیره رقص خورشیدهای مکرر

در آسمان نیمه ابری می روم

با اشک چشم  و دعای دل

شاید که بارانی ببارد

ماهشهر سال 89 ع-بهار

 

قدح آینه کردار

روزگاری ست که دل

چهره مقصود

 ندید     

ساقیا !

آن قدح آینه کردار بیار.....حافظ

نفسم بالا نمی آمد یا به عبارتی بزور نفس می کشیدم با خمیازه های طولانی ،خسته بودم بدجوری خسته حوصله دکتر و بیمارستان هم نداشتم اما رفتارم به گونه ای بود که اطرافیان آزار می دیدند ...

تا بجنبم خود را ولو روی تخت بیمارستان می بینم ..در حالی که رنگ به چهره ندارم و تنفسم به دشواری رقم می خورد ...بعد از چندین شبانه روز بی خوابی ..پزشکی  روبرویم ایستاده و خیره به من نگاه می کند می گوید شما از لحاظ روحی آسیب دیده ای بغضم می ترکد ...

راستی که حال و روز خوشی ندارم، به تعبیر فروغ تا می نگرم دیوار است و دیوارکه بر سکوت و وهم متلاطم تو می افزاید و تو را از رستن و رویش باز می دارد وقصه براستی همین بود ...بیمارستان تمیز وفضای  نسبتا آرامی ست از پنجره مشرف به اطراف  نگاه می کنم وبوته هایی  که حالا سبزشده اند ،سبز تند! چون همین آسمان و ابرهای تیره باران زا ...،در حالی که قطرات باران هم شروع به بارش کرده است ..های های گریه های چشمم چون باران پاییزی  تمامی ندارد پرستارانی هم حاضر شده اند ..سخت است اما بغض را درگلو زندانی می کنم نای تکلم کلامی را ندارم نمی خواهم  که بغض به گریه آشکار شود...

....گاهی فکر می کنم همه ما به نحوی آزرده روان خویشم یا شاید هم آزرده شرایطی که ما را آزار می دهد و از ما مطالبه عشقی را می کند که خود نه تنها به ما نمی دهدبلکه تا هرجا که بخواهد حتی از مهر کودکانه  ما دریغش می کند و چنین است که عوامل اسثناء زندگی آدمی چون حسد و لجاجت و دروغ و دشمنی به قائده زندگی در می اید و باعث زخم تن و جان می گردد... در همین حوادث اخیر در کشورهای عربی اگر دقت کنیم همین عوامل روانی کاستن از علائق اجتماعی را در بعد فردی و جمعی می بینیم و با حادثه ای کوچک زبانه ای از آتش قهر و غضب در میان مردمی که سالها و قرنها است سکوت و سرکوب را تحمل کرده اند بیدار می شود و نقطه ثقل عداوت مردم این بار حاکمان  دیکتاتور را شامل می شود و راستی که انسان در این میان چقدر فراموشکار است که حاضر است پیوسته در پوسته تکرارها برای چند صباحی لذت بهیمی ،خود و مردمی را فدا کند....

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود مگر به خون جگر شود

آرزو کنیم دلتنگی همه آدمها روزی روزگاری به آخر رسد و هرکس و هر چیز سر جای خویش قرار بگیرد که هر چه به جای خویش نیکوست...و همین یک مطلب کوچک نیاز امروز و هر روزه ما است بویژه امروز که خرد آدمی جنبه های منفی در تعلقات را با همه وجود فریاد می زند و ره گشای مردمان آزاده ،سینه فراخ و دل خوش است که حق همه موجودات زنده است آدمی بکنار....

از دفتر یادداشت ها ع-بهار

 

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۴
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده میدان مین
در حجمی از میدان مین قدم میزدم

مربع مستطیل بود

آنها که کاشته بودند

اشکال هندسی را خوب می شناختند

این میدانهای لعنتی

اولین بار بود

که به یک میدان نفرین می کردم

عصبانی بودم

مگر می شود در میدان مین عصبانی نشد

طفلکی مسیر

مالرو است

از بره تا آهو

از مار تا ملخ

جمعی زنبور و سنجاقک
دو عدد کبوتر عاشق هم بودند
بهار بود
آن دور
یک خر داشت می چرید
فریاد زد هی مردک
اینجا میدان مین است
کبوتران پریدند و رفتند
من پرسیدم اینجا یعنی آنجا که تو ایستاده ای
گفت نه من که انجایم
خطابم به اینجای تو بود
با خود زمزمه می کنم حیف که خری!
و او نیز همینطور
حیف که خرم!
بعد از چند روز که برگشتم
زیر آفتاب شدید مهران
تکه های خر و چند تایی
روباه و گرگ و بوی گس گوشت
حیوانات بیچاره!
جبهه از دفتر یادداشتها ع-بهار

از خط که زنده برگشتم

آنقدر تشنه بودم
که لیوانم را نوشیدم
از دفتر خاطرات جنگ ع-بهار

بالای خاکریز
یه بار داد زدم
به سرباز دشمن
هی پسر !
جنگ چیز خوبی نیست
بیا صلح کنیم
بیچاره لبخندی زد و از خاکریز پایین رفت
از خاطرات جبهه ع-بهار

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۵
علی ربیعی(ع-بهار)

اسپینوزا فیلسوف شرافت و ازادی                                         
...
اسپینوزا از فیلسوفان عصر روشنگری در اوایل قرن ۱۷  را بخاطر زیبایی و خرد ورزی نوگرایانه در اندیشه وایجاد شکاف در بنیانهای اسکولاستیک فلسفه و منطق ارسطویی شاهزاده فلاسفه می نامند . زیر دلیل این  محبوبیت و وجاهت ایشان به علت تغییر نگرش بنیادی در جوهره هستی  بوده  و آن نگاه سلبی و مدرسی  گذشتگان که چون تار ضخیم عنکوبت  بر دست و پای مسیر بشریت تنیده می شد  و حصاری خود ساخته که قرنها باعث ایستایی تمدن بویژه در اروپا گردید  هرچند وی در این چالش ودگردیسی تنها نبود و عقبه ای خوش فرجام از ستاره شناسان تا فیزیکدانان را در پشت سر خود داشت و آنگاه که به مناجات اسپینوزایی می رسید روی به تکفیر کنندگان  می گفت من بنده ى خدایى هستم که چگونگى و حتى انجام دادن پرستش خودش را از ما نمى خواهد خدای توجیه پذیرعالم  می خواهد من عاشق باشم نه اینکه مکلف باشم تکالیفی را به جای آرم که بجز حاکی از حصاری وبندی برتن وجان  آدمی نیست واین همان خدای آزادی ست که در جان وضمیر تک تک انسانها آشیانه دارد واین نگرش خاص در زمانه نوزا دلیری می خواست و بلند بلایی ، فهم سلبی در برابر آنچه بر دست و پای حقیقت و فراخنای آرزوهای بشری زنجیر تحجر و تنعم بسته بود . و سپس  اضافه می کرد به من اجازه دهید تا به شیوه ى خودم به خداوند عشق بورزم و نیازی به وصایت رابطین خدای متعال نباشد . و البته این برداشت به جهت تلاش بی وقفه و مستمر اوبرای نجات بشر از مصائبی بود که در مسیر رهایی  پیچیده است و فاصله های تصنعی در روابط انسانی ایجاد می کند بسان ظواهر دیگر چون رنگ پوست و نژاد و مذهب و تعلقات بیشمار که همچنان ادامه دارد چنانکه علم نیز از هماوردی با آنچه عصبیت های بی منطق می نامد عاجز است.

او یکی از بی نظیر ترین فلاسفه ای ست که عقلانیت را به صورت عملی وارد عرصه فلسفه کرد وبه تفکر جنبه قراردادی داد تا بتواند راه رستگاری را از پهنه آسمان به زمین آرد و برای جامعه شرایط نقد را  فراهم کند بی آنکه از بالا کمک بخواهد  و در عین حال از جنبه الهی و قدسیت روح بشری هزینه های کمتری به اعتقادات تحمیل نماید و بی شک  مثل هر خردمندی در این راه سختیها کشید وبرای امورات اولیه زندگی به اتاقی در زیر یک شیروانی اکتفا کرد و بجهت  امرار معاش نیز عدسی عینک ساخت و پرداخت وپالایش کرد.

   او تارک دنیا بود و مثل سقراط که می گفت من حقیقت را دوست دارم اگر چه در ذهن من جاری ست اما در اعتقاد خویش به عدالت  و بریدن از دنیا مُصر بود  واقعه جالب در زندگی وی اینگونه بود که پس از مرگ پدرش، خواهرش در صدد برآمد که با اغفال برادر، از ارثیه محرومش سازد، اسپینوزا این قضیه را به دادگاه کشاندکه رای دادگاه به نفعش بود.اما  پس از پیروزی ، همه اموال را داوطلبانه به خواهر داد و با پاره کردن حکم دادگاه گفت: بگذار عدالت وظیفه خود را ایفا کند و من نیز راه خود را بروم اما آنچه را دوست دارم اتفاق بیفتد و در این میان  محبت و عشق بر آن طمع و مال اندوزی پیروز گردد ...

باری قصه پر مشقت کار و رنج پیرامونی در نهایت سبب شد مثل قریب  آزاداندیشان تاریخ به  سنی پایین از درخت  زندگی پایین آید بی آنکه تسلیم شرایط گردد .
..
چنانکه حافظ فرماید ...وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

                                     ماتم زده را داعیه سور نماست!

.به همین سبب شاید اغراق نباشد که گفته شود سرانجام همه اهل خرد به همین نتایجی می رسند که اسپینوزا رسید لذا وقتی کسی از من پرسید عبادت چیست گفتم به تعبیر اسپینوزا اخلاقی زیستن خود بهتریت عبادت است هرچند بعد از واژه اخلاقی کلی پرسش های زیستی در مقوله جغرافیا و تاریخ و جهانبینی مطرح شد و من مبنا را همان جایی قرار دادم که من و شما قرار است در آن زیست کنیم و این را به سهم خویش مدیون وام گرفتن از اخلاق اسپینوزا هستم.

نگرش صمیمانه  اسپینوزا در ادامه تفکرات سیاسی و اجتماعی چالش برانگیز  محصول زمانه دگرگونی در اروپای قرن 17بود ولذا با وام گرفتن از آن شرایط به تشریح نوع آرمانی حکومت های سلطنتی و اشرافی میپرداخت که امکان داشت در مانیفست تخیلات نجیبش بگنجد هر چند امروز محلی از اعراب ندارد وافسوس هنگامی که به شرح و بسط حکومت دموکراسی و مدینه فاضله افلاطونی خویش آغاز کرد، به بیماری لاعلاج و مرگ قریب الوقوع خود پی برد و تکمیل دیگر آثارش را ارجح دانست. هرچند  ناتمام ماندن اکثر آنان را پیش بینی می کرد.

مبانی فکری اسپینوزا وحدت وجود است  مشهورترین نظریه در این قالب مبانی جوهری و یگانه اندیشی و مهم ترین محصول تلاش فکری او در ارائه تفسیری روشنگرانه از جهان هستی به تعبیر حافظ ...یارب این آیینه حسن چه جوهر دارد

                                                         که در او آه مرا قوت تاثیر نبود

 در ابتدای این تئوری که در کتاب اخلاق مورد بحث قرار گرفته، اسپینوزا در پاسخ به پرسش معروف چه هست؟ پاسخ می دهد: جوهر، صفت و حالت جوهر که تعریفی دیگر از ذات ربوبی و به تعبیر فلاسفه ما واجب الوجود که قائم به ذات خویش است و صفات نیز چون اسماء بی شمار خداوندی به افعال انسانی جهت نیک می دهند ....در خصوص خرد باوری می گوید سعادت اخلاقی پاداش فضیلت نیست بلکه اخلاق و آزادی خود فضیلت است که از خرد باوری در همه عوالم عالم  بدست میاید نکته ای بدیع در راهی که بشر جزم گرا پیش روی خود داشت و باید که حجاب خرافات را از عصر روشنگری می زدود! علاوه بر این  بدنبال غایتمندی اهداف و آرزوهای بشری نباشیم زیرا که به کوره راهی ختم می گردد که انحصار قدرت نتیجه آن خواهد بود.زیرا جامعه بسته و فرو رفته در خود مستعد هر گونه رنجی ست...تلاش برای کاهش رنج بشری در هر عرصه ای که باشد موهبتی ست که اگر به سرانجام رسد جهانی زیباتر را تجربه خواهیم کرد.

به تعبیر برتراندراسل تفسیر اسپینوزا از جهان هندسی بود و از قضایای هندسی برای اثبات تفاسیرش از مبانی هستی یعنی مکان و زمان و حرکت استفاده می کرد و این اضلاح را ابعاد عینی هستی می دانست .او اعتقاد داشت که هیچ فضیلتی مقدم بر این نیست که شخص وجود خود را حفظ کند...انسان خردمند می کوشد تا آنجا که محدودیت های بشری اجازه می دهد جهان را بگونه ای ببیند که خدا می بیند و این بینش ناشی از دل و جان زیبایی ست که اسپینوزا داشت یعنی ما در ابدیتی بیکران غوطه وریم که هیچ نیست مگر زیبایی ست....آنجا که می گوید ما باید دیدی از جهان داشته باشیم که نظیر نگاه خدا باشد آن وقت هر چیزی را همچون جزیی از کل و عنصر لازم خوبی آن کل خواهیم دید لذا معرفت بر بدی معرفت ناقص است خوبی که من می شناسم بدی را نمی شناسند زیرا بدی وجود ندارد تا بتوان آن را شناخت ...ظهور بدی فقط از اینجا ناشی می شود که فکر کنیم اجزا هستی را چنان بگیریم گویی قائم به ذات هستند و گرداننده ای نیست ...خلاصه جهان بینی نوزا به این قصد  است که بشر را از شر ترس و ظلم و اندوه خودی و غیر خودی نجات دهد . اگر انسان آزاد به هیچ امری کمتر از مرگ نمی اندیشد اما حکمت او تفکر در باره مرگ نیست بلکه اندیشه در باره زندگی ست ...او خود با همین تفاسیر حیات را توجیه  کرد به گونه ای که در آخرین روز زندگیش به تمام سعی آرام بود همچون سقراط که در آرامش جام شوکران می نوشد...
اما اصلی ترین مسئله اسپینوزا مثل اکثر فلاسفه قرن ۱۷ بعنوان فیلسوفی روشنگر در فلسفه عملی عشق به هستی مطلق و اخلاق و آزادی بود و در عین حال بدنبال کنار گذاشتن تفرق در ایدئولوژی ها بجهت رسیدن به نوعی صلح جهانی ... که در همان ابتدا با واکنش شدید متعصبین  مذهبی در اروپا روبرو گردید...کتاب اخلاق وی از ذخایر بی بدیل فلسفه در همه اعصار است ....یکی از بزرگان در باره منزلت اسپینوزا می گوید شاید از لحاظ قدرت فکری بعضی فلاسفه از او فراتر رفته اند اما از لحاظ اخلاقی کسی به پایه او نمی رسد چنانکه...شما یا پیرو اسپینوزا هستید یا اساسن فیلسوف نیستید! از نکات جالب در زندگی اسپینوزا اینکه او بر خلاف برخی فلاسفه دیگر نه تنها نظریات خود را باور داشت بلکه به آنها عمل می کرد او می گفت شخص خردمند همیشه از رضای حقیقی روح برخوردار است و هیچگاه دچار اضطراب وجدانی نمی شود ...در آخر اضافه کنم فلسفه اسپینوزا را به تعبیر راسل می توان وحدت وجود منطقی نامید یعنی نظریه ای نزدیک به ملا صدرای خود ما که می گوید جهان کلا از یک جوهر واحد ساخته شده است و ماده و معنا یکی ست و قوه محرکه همان واجب الوجود است که بنا به تعریف اسپینوزا برای شریف و آزاد  زندگی کردن بشر مبرم است... اوچنانکه خوانده ایم  نان خود را از صیقل دادن شیشه عدسی بدست می آورد یعنی عینک ساز بود و نان بازوی خود را می خورد و منت حاتم طایی نمی کشید .

اما اگر از همه زیر و بم های متراکمی که در عمر کوتاهش به چشم دید و به جان خرید  بگذریم برای من همین یکی  یعنی احترام به شرافت و ازادی در زندگی کافی ست که فلسفه اسپینوزا  را دوست بدارم!
                                 ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار)     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۰۸:۴۴
علی ربیعی(ع-بهار)

عده ای گیاهان را می شناسند
گروهی ماهی ها را
من اما جدایی ها را می شناسم
برخی نام ستاره ها را از بر دارند
برخی نام  دریاها را
من اما نام حسرتها را...(ناظم حکمت)

عده ای دشمنی ها را می شناسند
تبرها را
من اما دوستی ها را می شناسم

شوق دیدار را

مهر بی پایان را

عده ای کرکسها را می شناسند

شب مرموز جغدها را
من اما کفترها را می شناسم

عاطفه شدید سگها را

صحرا و آسمان آزاد را

ساعت ها سرگرم جاده می شوم

مسحور تونل و کوه

ترنم باد

نغمه جاری رود

آرامش

بره های منتظر و چاقوی تیز قصابان!

می خواهم چشم بدوزم

به باغ های سهراب

خیال های تمیز

ییلاق ایلی که دائم در سفر است

دامنه مترنم سرزمین مادری

زیر پای رمه

گرسنه ام به تکه ای نان وپنیر

اردوی سارها و جیرجیرکها

صدای بلبلان

هی هی چوپانان

جوانه های گندم

شکوفه های گیلاس

انارهای شکسته و خندان

هرچند زمین به ستیز عادت کرده است

به دروغ عهد نامه و کاغذ پاره

بوی مردار گاومیشی سوخته

بوی  دود آزار دهنده نیزار و پر ماکیان

و عشیره که عاجزند از دام و دد روزگاران

ببین جنگل آه می کشد

بیابان تشنه است

دریا به یغما میرود

علیرغم اینکه

من وتو معشوقه  زمینیم
رعایت انسان
کیش علی ربیعی (ع-بهار)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۸
علی ربیعی(ع-بهار)

بوی وطن

از هواپیما که پیاده می شویم گویی هوای شرجی ماهشهر به پوستم خورده است فرزندم می گوید پدر انگار اینجا همه  بوی ماهشهر می دهد می گویم خوب اینکه عالی ست هم فال است و هم تماشا.. یعنی هم دل و هم دنیایت تامین است.. به عبارتی دلت ماهشهر است و دنیایت کیش و هر دو گوشه هایی از وطن هستند ...که هیچ جایی وطن نشود...
کیش علی ربیعی (ع-بهار)

سروده تذرو ملال
مرا  به خامشی ببر
خزان پیر سالها
کلاغ صبح را بخوان
به رسم قیل و قالها
عجیب نیست این سفر
در آرزوی دفع شر
حکایتی ست این شرر
و حسرت کمالها
کمند زلف یار کو
جمال بی غبار کو
نشان نمی دهد کسی
زمانه وصالها
جوانی یم گذشت و رفت
تذرو جان به خون نشست
نمی توان فقط نوشت
از این همه ملالها
تهران شهریور ۹۷ علی ربیعی  ( ع-بهار)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۴
علی ربیعی(ع-بهار)

می خواهم
بسان رویاهایم
از عصر زشتی کلام دشمن و
ابزار مالکیت
عبور کنم
مثل کودکیها یم
به دروغ و دزدی و وقاحت
بگویم نه !

در پیاده روهای دنیا گل بکارم

درکوچه ها انجیر و انگور

درخیابان ها سرو و کاج

در جاده ها جنگل

و چون هر طلوع و غروب

به  صحرا و دریای شهرم  تبسم کنم

 می خواهم مثل تنور و نان گرم مادر

در خروسخوان سحر خانه پدری

 گنجشکان را از لذت نور و گندم سراسیمه ببینم
می خواهم  به اندازه خیالم پیراهنی بدوزم
شعری بنویسم
ترانه ای بخوانم
برای شمیم شب بوها

کوچ بی واهمه اردکها

شیهه مادیانها

خاموشی تفنگها
در این دم زود گذر عمر من و مهتاب و ستاره
وبه هر کسی که رسیدم
بگویم ای دوست
تشنه نیستی
گرسنه نیستی
می خواهم کاسه های گلاب
و خوشه های خرمایم را
با تو قسمت کنم
تنگنای آدمی را
به کناری نهم
و از ذهن عقاب
به دنیا بنگرم
قصد دارم
به زنان وطنم بگویم
در این مزرعه
با هر تبسمی به وجد آیید

ما به چشمان سبز و میشی شما
به لبخند و بوسه های شما

احترام می گذاریم
تا کودکانی  که از بستر عاشقانه شما برخواستند
ترانه آزادی و شادی بخوانند

نغمه ای برای مرمت رنج

ماهشهر علی ربیعی(ع-بهار)

http://shereno.com/1510/52086/515017.html

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶
علی ربیعی(ع-بهار)

 سروده راز فصول

دیر گاهی ست که یا د گرفته ام

رمز عاشقانه فصول را

فریاد بزنم

بهار و شکوفه هایش را

تابستان و میوه هایش را

پاییز و رنگهایش را

زمستان و باران هایش را

اغوای ماه و پلنگ

ادغام کوه وعقاب

دشت و بره

لحظه کوچکی ست زندگی

ماهشهرعلی ربیعی(ع-بهار)

 

تآملی بر کتاب پشت و رو اثر البرکامو

."گاه آرایه ها فرو می ریزند ،از خواب برخواستن ...تراموی سوارشدن چهارساعت کار در دفتر یا کارخانه ...غذای خوب ...دوشنبه سه شنبه چهاشنبه پنجشنبه جمعه شنبه! زندگی همواره می گذرد و تنها یک روز است که مثل هیچ روزی نیست و آن اخرین روزی ست که سر بر بالین خواب ابدی می گذاری"یاد هملت می افتم و آن خطابه های جانکاه ...آه اگر بدانی در پس این خواب ابدی چه آرامشی ست خفت و خواری و جبن وتفرعن زمانه را تحمل نمی کنی تا اینجای کار کسی نمی داند مفهوم ساده بودن یا نبون را که در هر صورت ختم ماجرا برای بشر با آن همه آرزوها و عقبه دردناک ،غم انگیز است شاید تا آن روزی که خرد و دل به نقطه تلاقی آدمیت و معرفت رسند هنوز کوره راههای بسیارکه باید طی گردد..

و باز تکرار می کند "گاه آرایه ها فرو می ریزند از خواب برخواستن و تن به بیهوده گی مدام دادن "اینها کلماتی  ست که از قلم کاموی جوان تراووش می کند  و چون هم حس دارند و هم ادراکی هستند خواننده آثار کامو با نویسنده  به  نوعی همذات پنداری مطلق می رسد و این وضعیت به تعبیری نشانه اوج خلاقیت هنری یک نویسنده است که می تواند تجربه ها و غمها و شادی هایش را با طیف گسترده ای از خوانندگان به اشتراک بگذارد و بلکه هم شدیدتردر پی آن  می تواند موجی ایجاد کند که بازتابش تا سالها و دهه ها بعد ازحیات هنرمند ادامه دارد و قطعا رضایت خواننده اثر بزرگترین آرزوی نویسنده است حتی اگر او کاموباشد که از دنیا و مافیهایش گریزان است اما در هر حال انسانی بی نظیر است که با بیرق اعتراض به وضع موجود به جنگ سیاهی ها می رود!

این اواخر  کتاب پشت و روی کامو را شروع به  خواندن می کنم یعنی اولین کتابی که کامو در 22 سالگی می نویسد والبته  با تصوری که از یک نویسنده جوان داشتم آغاز خواندن با کمی اکراه است اما به همان دلایل بالا که نوشتم خیلی زود کتاب پشت و رو نیز  همچون آثار دیگرش مرا مجذوب خود کرد کتابی شامل 5 قصه کوتاه که بیشتر بازتاب دغدغه های فکری همیشگی   کاموی جوان به مسائلی چون زندکی و مرگ است با مضمونی تکراری مثل وزن و قافیه در یک شعر زیبا که حافظ می سراید...عیان نشد که چرا آمدم چرا رفتم ! یعنی پوچی مطلق که با تار و پود  آدمی ست همانکه خیام نیز سلیس و روان قرنها پیش سرود ...آمد شدن تو اندرین عالم چیست ...آمد مگسی پدید و ناپیدا شد... شیشه شکننده ای همچون دیواربلندی ست آدمی با پشت و رویی که تفاوتی ندارند و باید منتظر بود که هر آن فرو بریزد...

بعد از خواندن قصه های مجموعه  کم کم متوجه می شوم که پشت و رو می توانست آخرین اثر کامو باشد کتابی که اقرار و  خلاصه همه کتابهای اینده نویسنده است ... در فضایی تلخ و گزنده اما در هر وضعیتی  که نگاه کنی برای یک جوان 22 ساله زود است که این چنین بیانیه تلخی و جانکاهی بر علیه زندگی صادر کند و در ادامه تا لحظه تصادف و مرگ در جاده های حومه پاریس این بیانیه را با خود همراه داشته باشد اما چنانکه ابتدا نیز اشاره کردم بدلیل نوع نگاه صادقانه نویسنده کتاب مورد استقبال خوانندگان قرار می گیرد بطوری که بعدها همین یک کتاب او را سارتر و دیگران شاهکار نویسنده میدانند ..." و اما خلاصه داستان پشت و رو که اولین قصه از پنجگانه کتاب است در باره  زنی است که پولی به او به ارث رسیده و او با آن پول، قبر و مزاری برایِ خویش خریداری کرده و مقبره ای ساخته است و تنها تفریحش این است که از محل زندگیِ خود به محل گور و مقبرهٔ خویش رفته و ساعتهایی را در آنجا میگذراند و بازمیگردد و این کار سبب شده اطرافیان با او همچون جنازه برخورد کنند و خودش نیز به نوعی باورش شود که مرده است " اینکه در پرشورترین لحظات عمر این چنین رنج امیز قصه سرایی کنی احتمالا ناشی از شرایطی ست که کامو را با روحی سرشار از غنای یک نابغه به اینجا می کشاند که مرارت ناشی از زندگی کوتاه را در سیمای کسی ببیند که باور دارد خیلی پیش از اینکه بمیرد مرده است ان هم نه مرده اسمانی و عرفانی که مرده ای صرفا زمینی که خاکسترش را باد با خود برد!بقیه قصه ها نیز کمابیش همین مضمون را با خود دارد اخرین قصه ریشخند است که .. پیرزنی نادان که از دانه های تسبیحش لذتِ بی انتهایی میبرد... وحشت تنهایی و مرگ و گفتگویِ ناامید کننده با خدایی نامرئی وجودش را فراگرفته است... خدا جز آنکه آدمها را از او جدا کند، کاری برایش نکرده است، همه او را تنها میگذارند و به تفریح خودشان میرسندزیرا انسان وقتی پیر میشود، ترسناکترین چیز برایش این است که کسی به حرفهایش گوش ندهد...از جملات پراکنده در کتاب است که زیاد تکرار می شود " خوشبختی، احساسِ ترحمی است که برایِ بدبختی داریم"... و جملاتی که اندکی صبغه عرفانی دارد" اگر چنان دوست میداشتم که خود را به کلی نثارِ آن دوستی میکردم، سرانجام خویشتنِ خویش میشدم. زیرا عشق انسان را به خود میرساند"....یا " درماندگی به درجه ای که رسید دیگر هیچ چیز به هیچ چیز نمی انجامد, در آخر "باتاب اثر در خواننده چنان می نماید که امید و نا امیدی هیچ یک پایه ای ندارند و تمام زندگی در یک تصویر خلاصه می شود. اما براستی چرا تامل نکنیم؟!

                 تهران خرداد 1397 علی ربیعی (ع-بهار)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۹
علی ربیعی(ع-بهار)

نیچه فیلسوف آلمانی می گوید پیش از آنکه انسان باشی یک حیوان کامل باش تا با حیوانات دیگر احساس همدلی کنی زیرا انسانی که از حیوانات به دلیل انسانیت خود فاصله می گیرد آنوقت دلیل محکمتر ی برای کشتن و تحقیر حیوانات دارد ...من که سعی کردم این چنین باشم...از دفتر یادداشتها ع-بهار

بره های تسلیم

ابرها مثل بر ه های تسلیم
از بالای سرم گذشتند
قرص ماه چه غمی داشت
از ندیدن تو!

گفتی آه مظلوم اثر ندارد

از بسکه زمانه غدار است

مرا نیز به سخت جانی خود

این گمان نبود!
ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار(

بی آنکه بدانی

دورترین فاصله در دنیا
حتی فاصله‌ی مرگ و زندگی نیست
فاصله ‌ی من است با تو
وقتی روبرویت ایستاده‌ام
و دوستت دارم
بی آنکه تو بدانی
ماهشهر علی ربیعی  (ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۱
علی ربیعی(ع-بهار)


                                   بر صخره و ساحل                                     

بیقراری می کنم

بسان موجی بلند

 تا که بیایی

زیر آفتاب طلایی پاییز

بال می گشایم

بسان مرغی تنها

 تا که ببینی

تشنه که باشی

بر لبانت می نشینم

آشفته که باشی در قلبت

چون شانه ای در پیچش  موهایت فرو می روم

غمگین که باشی

بسان اشک برگونه ات می رویم

در زندان کبوتران سپیدت می مانم

تا آزادی

هذیان روزانه ای ست زندگی بی تو

باتو اما می توان

از اندوه این همه هجران کاست

تا به دریای چشمانت رسید

  ماهشهر پاییز 1374 علی ربیعی(ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۵
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده صلح...خطاب به جنگ طلبان دنیا

ما بدنیا نیامدیم که بجنگیم!

ع-بهار

سمند دولت اگر چند سر کشیده رود       

زهمرهان به سر تازیانه یاد آرید         

نمی خورید زمانی غم وفاداران         

  زبی وفایی دور زمانه یاد آرید        حافظ    

منظومه گم گشته راه مقصود

  مفهوم ساده آدمی

صغارت محض است

میان دو لحظه بودن و نبودن

وعاشقی اما!

 پنجره ای ست فراتر از جسم سیال

در هنگامه دوشوق

چون بالهای  دو قوی سپید

مکاشفهِ  بهاری لذت

در احلام طرب انگیزِ هستی

ویا چون من وتو

که از دیوار جدایی ها عبورکردیم

بی واهمه از چشمان نامحسوس

سا لها می گذرد

سالها ی مدرسه و گریز

دانشگاه و انقلاب

سربازی و جنگ

و ما که پی در پی

پلهایی  در اضطراب  از خاطراتمان ساختیم

 بنام زندگی

وگاهی که ترسیدم حتی از عشق

به خلوت دل خود رفتیم

با چشمانی که حسرت!

مگر، پلکی عاشقانه داشت

روزها و سالهای پر هیاهو وپر آشوب

که مجذوب خیابان بودیم

سْرَکِ یک قرار!

دلبسته کوچه ای بنبست

آه خدایا دوست دارم

کوچه های جهان را

*تنگاره های کوچک  مهربانی

وقت بگذشت

نسل من هنوز هم

درپی یاد ها و یادگارهای خویش است

ای دل ای دل ای دل

ای ناله های بی سرانجام

ای شعله های خاکستر شده

ازبادهای خوفناک جنوبی

ای اندوه بی مقدار بریده از آسودگی و آرزوها

ای شکوائیه های ناتمام

ای کاش به آدمی تبسم می کردیم!

وتماشاگر نعش این همه دلداده نبودیم

در غبار رخصت غم ها و تنش ها

سختی نامحدودعزلت ها

بیچاره گی دل بستگی ها

و راز سکوت ها

آغازی متصورنیستم

همچنان که پایانی

خواستم بگویم چیز غریبی ست هستی!

همچنان که زمان

همچنان که مکان

وعشق هم

که قرابت لحظه های بهاری جهان است

شوق استواری زمین

آرامش خزانی  دریا

زیربی تابی هوسناک خورشید در هنگامه غروب   

شوراب شبانه جنگل و حشرات

و آسودگی انسان

اگر نبود!

گدازش آتش فشان در خورشید

برخواسته از مهابتی شورانگیز

ویا اشتیاق بی پایان  ذهن

به نگاهی دررمز و راز افق

ویا وقاری شیدایی

که روح را به جستجوی خدا می برد

با کاینات

وانبوه کهکشانها

جز حصاری!

جز حصاری !

تلخ و جانفرسا

هیچ نبود!

و گاهی اگر دخمه ای فقط

بر قله کوهی

که عارفی گریزان را

مجذوب  خود می کرد

همه

گویی نبود

وهیچ هم نبود!

وچه بیچاره آدمی

بی سهمی اندک

بر این سفره زمینی!

حالا دیگر-

بی حوصله  و خسته نگاه می کنم

به هر چه ستاره که دراین  شب است

 یا آتش بازی شهاب های بیقرار

که مهمان آسمان  امشب است

علی ربیعی (ع-بهار) ماهشهر تابستان 1388

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۷
علی ربیعی(ع-بهار)