حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

رقص آرام

شاخه های سنگین مو! درباد

لغزش تُنک-

خوشه های رسیده خرما

جشن موزون شیره ها

بر خاک مه گرفته تابستان

زندگی همین است که می روید!

از تیغ زارهای جنوبی

تا علف زارهای شمالی

ومن نیز

مثل قطره های بی شماره ستاره

در ذهن شبانه های کهکشانی

گرگ و میش مکدری را جارو می کنم

تا ذهن سیال آدمی بدرخشد

ماهشهر تابستان 1369علی ربیعی( ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

.....با یاد ایران بهوش باشیم....
در منطقه ای زندگی می کنیم که از هر سویش آتش کینه و نفرت و عصبیت می بارد ...نفرتی که هم زمینه منطقه ای دارد و هم قدرت های جهانی به جهت منافع مادی به آن دامن می زنند ولذاما  نیز به انحاً مختلف در معرض این تند بادها هستیم بویژه اگر که سیاستمداران کشور دست از تخریب و آسیب یکدیگر بر  ندارند و برای دستمالی که در آرزوی تصاحب آن بودند قیصریه ای را در لهیب آتش جانسوز قرار ندهند...همه ما جهانی را می نگریم که در اوج قصاوت و بی رحمی است و رئیس  جمهور یکی از متمدنترینها ظاهرا یعنی امریکای ترامپ ساز مخالفت با بدیهی ترین موضوعات جهان امروز یعنی حفظ محیط زیست می زند و بدنبال پشت پا زدن به تلاشهای حداقلی جهان در جهت صلح وآرامش است  ...درون نگری صرف و سپس حفظ منافع خودی به قیمت نابودی هرچه پیش روست با هیچ معیاری قابل قبول نیست و حالا ما در این معرکه با توجه به کمبودهای اجتماعی و اقتصادی  بخواهیم به جدالهای کینه ورزانه سیاسی در جهت منافع گروهی خود اعم از قومی و مذهبی و...ادامه بدهیم .....
ادامه سیاست های تخریب.. سیل بنیان کن و غیر قابل مهاری ست که سیاه و سفید مان را با خود خواهد برد بهوش باشیم و ایران را از یاد نبریم که آرامش امروز آن خونبهای تاریخ ۲۰۰ ساله اخیر جوانان و آزادیخواهان جانثار وطن است و دیگر اینکه دور دور لات های جهان است و جایی هم برای تخیل نمانده است تازه تخیل که فعال می شود داعش و ترامپ....سر برمیدارند عجب مضکه اس ست این جهان.....
از دفتر یادداشت ها ماهشهرع-بهار

 

غزل کاروان آرزو گم  کرده  راه

از میانه زحمت زمانه برمی خیزی وبعد  سرتا پای خود را وراندازمی  کنی آنگاه تلخ کامی حاصل از رنج نابسامانی را اندازه می گیری ........

می بینی که چقدر خسته ای گویی کوهی را باید جابجا کرده باشی که برآیند و حاصل این جابجایی چیزی در اندازه منقار زدن پرستویی برسنگ خارایی از آن کوه بوده است آنگاه در برابر بلندای قله آن کوه ژرفای دره ای عمیق را می بینی که تورا فرا می خواند...................

بس فغان از   بی قراریهای خویش

گریه کن بر  شرمساریهای خویش

آه ای زندان و دیوار، ای قفس

خسته ام از ناگواریهای خویش

چشم های  التجاء خشکیده اند

در حصار گریه زاریهای خویش

ای دریغ از عشق های  ناتمام

ناتوان از کامکاریهای خویش

لاله  و داغ  فراق  وبادها

می روند تا جانسپاریهای خویش

پیچ و تاب اشک ها پایان نداشت

در عذاب غم گساریهای خویش

ساقی و پیمانه و شهد و شراب

بی خبراز می گساریهای خویش

کاروان آرزو گم  کرده  راه

در سراب فتنه کاریهای خویش

رنج این کولی به آخر کی رسد؟

مانده ام با  سوگواریهای خویش

ماهشهر بهارسال 1389 علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

به سوی کودکی هایم
پرواز می کنم
هرچند زمین خاک آلود است
وآسمان گرفته دلش
گویی اما اکسیژن های همه جهان
در ریه هایم جاری ست
نمی دانم چرا؟
اما موطنم را می پرستم
دیوارهایش را حتی
اگر پنجره ای برای دیدن نداشت
اینجا که ایستاده ام
بر این تپه های نمکین
و دشت های پیاده در آفتاب
جنوب رویایم را
به سور و سات طوفان  می سپارم
به ماران  و موران
به مرغان ماهی خوار
به کبوتران  مانده در چاه تشنگی
به تو که چشمانت بسان غروب دریا
ابدیت عاشقی ست
هیچ کس هیچ کس
بیگانه نیست اینجا
و من قدم به قدم این صحرا را می شناسم
مثل  اجدادم
که با سراب هم به آب رسیدند

ماهشهر خرداد 1396 ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

1

من از نفرت انگیز نفرت دارم

اما چه کنم که ملک سلمان پادشاه عربستان است

من از نفرت انگیز نفرت دارم

اما چه کنم که دونالد ترامپ رئیس جمهور امریکاست

به کودک بیمار یمنی گفتم

رقص وقیحانه شمشیر را دیدی!

تهران علی ربیعی(ع-بهار)

2

یک سو صدای پرنده می آید

یک سو صدای بره شوق
وخورشید صبح
از مرد ایل  پرسید
اتفاق جوانه را دیدی؟
ماهشهر صحرا دی ماه 1395 ع-بهار

3

پرنده های همه جهانم
به هوایت پر می کشم
آه اگر آسمان کوچک نبود

ماهشهر زمستان 95 ع-بهار




  • علی ربیعی(علی بهار)

با تار  وپود جان آدمی

رنج نامه ای  ست

تا سنگفرش تابستانی لحظه ها

آنجا که بخشش بی دریغ  ذرات خورشید آغاز می شود

وسرنوشت آدمی هم

گاهی این چنین رقم می خورد

ایستاده چون قامت   کوهی استوار

که لذت استقامتش را هرگز پایانی نیست.......

به هزارو یک دلیل من و شما در  انتخابات پیش رو شرکت می کنیم زیرا که امروز و آینده ما و فرزندان ما بر اساس بر آوردهای صفحه شطرنج آن باید رقم  بخورد.واز طرفی حتما همه ما داستان عدالت روباه را که برگرفته از کتاب کلیله و دمنه عصر ساسانی است  شنیده ایم یا احیانا خوانده ایم واینکه سیاست جهانی  هنوز که هنوز است علیرغم این همه دگردیسی  ودگرگونی باز برپاشنه ای می چرخد که   همان عدالت روباه را بخاطر میاورد...که مایه حیرت اهل فضل و خرد است و باز همه ما  به سرنوشت های حاصل از عدل و داد شیر ها ی قدرت و گرگ های نادان و روباهان مکار حاکم و حاضر در جهان سیاست چشم حسرت  و حیرت دوخته ایم و لذا به هزار یک دلیل  در این انتخابات پیش رو شرکت می کنیم زیرا به سرنوشت خویش و میهن خویش حساسیت داریم و در عین حال به حوادث پیش امده در کشورهای مجاوراز لشکرکشیها تا حدود و ثغور های متعیٌن  از جانب قدرت های فعلی جهان و خط کشی های صورت گرفته ناموسی !با ابزار داعشی وطالبانی برای پاکستان و افغانستان و عراق و سوریه..... واقفیم  که اینجا خاورمیانه است غرق مصائب تاریخی و سیاسی و فرهنگی و شرارت های برگرفته از عصبیت های قومی و قبیله ای خود......... در عین حال که در این مقوله  که  شرق جغرافیایی باشد  مزرعه حیوانات را هم خیلی پیش از اینکه جرج اورول غربی  شرح ماجرا کند به لطایف الحیل شناخته ایم  آن هم در کلیله و دمنه ای که داستانش به دوهزارسال  پیش از نوشتن این نویسنده انگلیسی می رسد .... و اما بخوانیم داستان را.....

رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به قصد شکار

 یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، در یک جنگل زیبا و سرسبز شیر مغروری زندگی می­کرد که هیچ حیوانی جرأت نزدیک شدن به او را نداشت و تنهایی حوصله­اش را سر برده بود و دنبال کسی می­گشت تا سر به سرش بگذارد و زور و بازوی قویش را به رخش بکشد به همین خاطر تصمیم گرفت به شکار برود. شیر قوی در یک چشم به هم زدن یک گاو وحشی و یک بز و خرگوش چاق و چله­ای شکار کرد. بعد گرگ و روباه را که مدت­ها بود به او نزدیک نشده بوند دعوت کرد تا مهمان او باشند. گرگ و روباه از تعجب داشتند شاخ در می­آوردند، چون از آقا شیره بعید بود. او حتی حاضر نبود کسی از صد متری خانه­اش راه برود اما حالا آنها را دعوت کرده ولی بعد با خود فکر کردند شاید آقا شیره پشیمان شده و می­خواهد با آنها دوست شود و با وجود اینکه می­ترسیدند دعوتش را قبول کردند. آقا شیره با خوشحالی از آنها استقبال کرد و همگی دور هم جمع شدند تا از شکارهای خوشمزه  آقا شیره شکمی از غذا در بیاورند. آقا شیره صدایش را نازک کرد و با نرمی گفت: خوب، گرگ عزیز دوست دارم تو این شکارها را عادلانه بین ما تقسیم کنی. گرگ بیچاره هم به خیال اینکه شیر عوض شده و دیگر آن شیر مغرور و بی­رحم نیست با خوشحالی گفت: عالی­جناب باعث افتخار من است که با شما هم سفره شدم.... و سعی کرد شکارها را عادلانه تقسیم کند. چون می­ترسید شیر عصبانی شود و با یک ضربه او را هلاک کند بعد خود را به شیر نزدیک کرد و گفت: ای سلطان حیوانات؛ شما از همه قوی­تر و بزرگترید پس گاو وحشی را شما نوش جان کنید و بز را که متوسط است و زیاد هم چاق نیست من می­خورم و خرگوش هم مال روباه. از تقسیم گرگ، شیر عصبانی شد و خون جلوی چشمانش را گرفت و طاقت نیاورد و با یک ضربه گرگ را هلاک کرد تا درس عبرتی باشد برای دیگران بعد با عصبانیت  به روباه گفت: حالا نوبت توست تو شکار را تقسیم کن!. روباه که خیلی ترسیده بود. با زیرکی گفت :عالی­جناب من کوچکتر از آنم که برای شما تعیین تکلیف کنم. هرگز به خود این اجازه را نمی­دهم اما چون شما دستور داده­اید به روی چشم، اطاعت می­کنم و در حالیکه دمش را دور پاهایش جمع کرده بود. گوشه­ای نشست و گفت: قربان، من پیشنهاد می­کنم گاو وحشی را صبحانه، بز را ناهار و خرگوش را هم برای شامتان میل بفرمائید. هنوز حرف­های روباه تمام نشده بود که شیر برقی به چشمانش انداخت و گفت: ای روباه زیرک، تو این عدالت را از کجا یاد گرفتی، مرحبا به این همه زکاوت و ادب تو. روباه زیرک وقتی دید شیر خوشش آمده خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد که مراجعه شیر بعد از گرگ بود و گرنه به سرنوشت او دچار می­شد و در جواب شیر گفت: این نوع عدالت را از سرنوشت گرگ آموختم. وقتی حرف­های روباه تمام شد. شیر مغرور سرش را بالا گرفت و با همان حالت گفت: چون تو درس عبرت گرفتی و به من احترام گذاشتی همه شکارها را به تو می­دهم. برو و شکمت را سیر کن و لذت ببر.......

وحالا حکایت ما است که جهان اطرافمان را خوب بشناسیم و بدانیم  که کماکان عدالت روباه و بهره مندی شیر و شغال حاکم است و هنوز با فرایند انسان  سازی خرد ورزانه حتی به مفهوم غربی آن  در تعاملات اجتماعی خیلی فاصله داریم ....لذا ناچاریم که در این جهان ناعادلانه به هوش باشیم.

واما هدف ازاین انتخابات  و هر انتخاباتی در کشور باید در ابتدا جلب مشارکت حداکثری مردم و بعد توانمند سازی قدرت ملی برای دفاع عقلانی در برابر قدرت های منطقه ای و جهانی باشد .امروز توان مندی سازی کشوراز طریق انتخاب آزاد یکی از اولین راه های توسعه همه جانبه و برون رفت از گلوگاه هایی است که مشکل آفرین میگردند ولذا  اراده منطقی باید این باشد که بعد از نزدیک به چهل  سال تجربه اندوزی  ارکان قدرت برای حل مشکلات  به سمت شفافیت و پاسخگویی بروند .....

..چهل  اتفاق و چهل  انتخاب در این چهل سال، تجربه بسیار شفا بخشی است که  می تواند ارزش های  فرهنگی راستی آزمایی و پاسخگویی در فرهنگ ما را نهادینه نماید و تغییر از درون را آسان سازد ...

تغییر و سپس نقد از درون یعنی اینکه ما خود ملتی هستیم که بهترین و صادقترین منتقدان خویشیم و دیگر اینکه بعد از چهار دهه اندیشه کاندیدها در هر عرصه ای که میایند بویژه ریاست جمهموری نباید صرفا در کادر  بیلبردهای تبلیغاتی محصور شود...

و از طرفی ما هم به داشتن همان یک رأی با انتخاب آگاهانه از بین نامزدین واقعا موجود به کسی  رأی دهیم که به دیدگاه های روشن و دلسوزانه ملبس بوده  ودر اهدافش تعالی و خوشبختی سرزمینی جنبه نخست اهداف بلندمدتش باشد  تا باز هم از خاکستر ققنوس پرنده ایرانیان  اینبارشعله زندگی فرخنده تر بدرخشد...زیرا که:

داغ غریب لاله های پرپرم من

 خاکستر ققنوس و رقص شعله ها را می شناسم

 ماهشهر علی ربیعی(ع-بهار)

 

 

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

سروده تا آزادی
ادمی سزاوار این همه اندوه بی پایان نیست
رنج اتفاق رویش
درابتدا
تلخی ایام
تا به انتها
هنوز در خاطرم هست آنروز را
که از برج شهیاد بالا میرفتم
تا آزادی را بدست آرم

تهران اردیبهشت ۹۶ ع-بهار

 

سعه صدر وادب شکست با یادی از سارکوزی!

شاید همه ما بارها این جمله را تکرار کرده ایم که در گذشت لذتی است که در انتقام نیست یا مثل همین بیت که......گر برسر نفس خود امیری مردی ...       گر دست فتاده ای بگیری مردی ...و از این دست حرف و حدیث ها ی مثبت که در فرهنگ ما کم هم  نسیت که البته باید کاری کنیم  از قوه به فعل در آیند چرا که دوصد گفته چون نیم کردار نیست ....هم چنانکه بارها  هم  گفته شده شکست مایه پیروزی ست مثل همین شکست اخیرا سارکوزی در انتخابات فرانسه از رقیب سوسیالیست خود که می تواند درسی  عبرت آموز برای مستبدین جهان باشد که درهنگامه  تسخیر قدرت ،عشق و شادی هزار باره خویش جشن می گیرندو به تماشا می نشینند و از تحقیر  دیگران لذت می برند تا آنگاه که بر اثر تند باد  حوادثی به خواری از اریکه منزلت خود ساخته به زیر کشیده می شوندوجایی برده می شوند که نه از تاک نشانی ست و نه از تاکنشان! راستی دنیا را چه دیدی که لذت وافر همان به که ....به قول بزرگان ....

اوقات خوش آن بود با دوست بسر رفت .....

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.......

والا عقبه لذت به این نیرزد که دلی را بیازاری.....

که :تا توانی دلی بدست آر

 ....دل شکستن هنر نمی باشد ...

...باری پذیرش شکست از جانب ایشان  یا هر کسی چون اومیتواند برای همه ما درسی باشد در مقوله  فرهنگ مدارا و احترام به حق جامعه در بعد فردی و اجتماعی به گونه ای که در نهایت احترام به خودی و غیر خودی فراز و فرودهای سیاست و قدرت ختم به خیر می گردد  .....هر چند از دید شخصی  دراین پنج سال اقتدار سارکوزی برای اولین باربودکه ضمن همدردی همدلانه با ایشان حرفهای آخرین ساعات ریاستش بر جمهور فرانس را با احترام به گوش جان سپردم چرا که هیچگاه  موافق عملکردش  نبودم اما یادش گرامی باد که مخالفش بودم زیرا در عمل به دیگران چون خود یاد دادکه گاهی لازم است یاد بگیریم که تنها پیروز نباشیم و به شکست نیز به  دیده تحقیر ننگریم همچنان که در بخشش لذتی ست که در انتقام نیست .....هرچند پیچیده گی روابط انسانی حتی در فرهنگی ترین جوامع گاهی به بنبست هایی دچار می گردد که نفس عمل به قانونمندی  را به کج راهه نافرمانی های غیرمدنی می کشاند که هزینه های سنگین ناشی از آن درتصور هیچ مخیله ای  نمی گنجد ...اما اینکه لذت داشتن روابطی مدنی هرچند شکننده بهتر است تا اینکه در جوامعی خفته در عالم بدویت بدنبال راه گریزی بر هرچه بادا بادبزنیم تا فقط صورت مسئله  رفع  مشکلات را از پیش رو برداریم اما چون به عمل کار برآید به سخنرانی نیست که هر اندیشه ای در معرض   نقد است که  امکان بروز عقلانی می یابد..نه در بزنگاه چه کنم چه کنم که رسیدیم مصداق  آب که از سر گذشت و آفتابه لنگ هفت دست  شام و نهار هیچی می شویم ......باری فرهنگ  شکست اگر  در بند اخلاق و مراعات آداب انسانی باشد کم از پیروزی نیست یعنی که با داشتن تدبیر و ادب نفس  در مقابل رقیب به سعه صدر و وسعت دید و حرمت رسیده ایم ....وایران دراین  جنبه از فرهنگ سرآمدی در تاریخ بشری است پس فرهنگی که این همه غنا در ادب نفس دارد باید که پیام آور مهرو مروت در عالم  شکست رقابت های سیاسی هم هم باشد زیرا در بدترین شرایط ممکن باید که همدیگر را تحمل کنیم و در جستجوی راه چاره مشکلات پیش رویی باشیم که تنها ما را نه که همه بشریت را با هر تعلق خاطری در رنگ و نژاد و مذهب آزار می دهد.....

ماهشهر بهار 1391 علی ربیعی(علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

عشق شورانگیز!

آسمان ابری

کوچه اسرار

اردیبهشت چند سال

منتظرت بودم

مشهد اردیبهشت 1361 ع-بهار

....آشتی سنت و مدرنیسم بر خاک سهراب سپهری

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد....
 بر ستیغ صبور کوه کرکس کاشان که می نگرم  پوشیده از برف سفیدی ست که گویی هم اینک هم در حال باریدن  است وهوا هم سرد و نیمه ابری است  ... مزارع گندم و بوته های سیفی  دشت اردهال کاشان  به زمین و زمان لبخند می زنند  ....از تهران به کاشان  ساعتها ست که دارم رانندگی می کنم درحالی که  تا رسیدن به خاک سهراب در امامزاده مشهد اردهال راهی نمانده است ...

 شش سالی  گذشته است ازسفر قبلی و امروز  ۳۱ فروردین ۹۶ یک روز مانده به غروب غمگین اول اردیبهشت ! 1359  که سهراب  در ببمارستان پارس  تهران به علت سرطان خون از دنیا رفت آنروزها من دانشجویی بودم  که به علت انقلاب فرهنگی وتعطیلی  دانشگاهها در آینده ای از خلاء زندگی می کردم  ولذا با احساس بیهودگی محض بی حال و آینده ای روشن مثل خیلی از همنسلانم در اطراف خیابان انقلاب پرسه می زدم .. دوسالی کمتراز انقلاب گذشته بود تصورات و رویاهای من دود آلودهمراه با باران اردیبهشتی  بر سرو رویم فرو می ریخت ...فضا بشدت ملتهب بود ...دلتنگی های پرملالی که هیچ گاه محو نخواهند شد.... واینک دارم مرور می شوم مثل همه آن لحظات رفته با سیاهه خاطراتم در این جاده زیبای مسیر کاشان به اردهال که بار سنگین مرگ سهراب را نیز با خود داشت ....

چه روزهای سخت و خاطره انگیزی !که نبود خانم کنار دستم اشاره می کند چه می گویی داری با خودت حرف می زنی ...می گویم نه هیچی نیست یه چیزهایی از گذشته یاد آمد ...غر می زند این گذشته تو ما را کلافه می کند....اما مرگ سهراب برای ما در عین باور پذیری  تمام شدنی نیست هنوز هم... یعنی نمی خواستم نبود ارامش بخش سهراب را در هیاهوی ان سالها که تسلی دل بی قراران بود بپذیرم .. اما باید زندگی را به همین صورتی که هست باور کرد ...از ان روز ها ی انقلاب و جنگ ورنج سالها می گذرد البته نه برای نسل من که گویی همین لحظات فعلی ست اما تعریف هر نسلی از زمان گذشته متفاوت است  به گونه ای که امروز چند دختر نوجوان وقتی تاریخ مرگ سهراب را بر سنگ قبر او می خواندند با همدیگر زمزمه می کردند بابا این که مال خیلی وقت پیشه و من فکرمی کردم راست می گفتند یا نه  مثل اینکه من  باید زیادی زنده باشم ...

....باری برای من غروب یکم اردیبهشت 59 همین چند لحظه پیش بود در خیابان انقلاب روبروی درب دانشگاه تهران که پچ پچه مرگ سهراب شاعر و نقاش معاصر را از دوستان اهل شعر و ادبیات می شنوم و تا خاکسپاری در مشهد اردهال در حاشیه یک امامزاده چیزی نمانده است...و زندگی بعد از سهراب سپهری هم با همه حاشیه هایش ادامه دارد من که کسی نیستم.....و امروز که اول اردیبهشت ۹۶ است.... ارامگاه امامزاده مشهد اردهال محل خاکسپاری سپهری نسبت به ۳۵ سال پیش خیلی باشکوه تر شده و سهراب هم در پای عظیم گنبد و بارگاه امام زاده مشهد اردهال همچنان ارمیده است گویی هردو مکمل یکدیگر شده اند بعضی ها که به قصد زیارت امامزاده میایند با بزرگی و وجاهت سپهری شاعر و نقاش معاصر اشنا می شوند و بر قبرش فاتحه ای می خوانند و دیگرانی ا هم که به زیارت سهراب امده اند تحت تاثیر معنویت حرم امامزاده صفایی به دل و جان می دهند به عبارتی می شود در اینجا به اشتی سنت و مدرنیسم  در جامعه ایرانی رسید بی دغدغه از درگیری های همیشگی سنت گرایان و مدرنیست ها و تصوراتی که برای خود ساخته بودند  اما گویی در مشهد اردهال سهراب و امامزاده مکمل همدیگر شده اند و مردم هم در این فضای معنوی مهربانانه تربهم م نگرند....

                     یکم اردیبهشت 1396 مشهد اردهال کاشان ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

تقدیم به همه دوستان بزرگوارم در لشکر 84 خرم آباد به پاس آن همه جانفشانیها! 


دیشب شب گشتی ما بود

با همره هان جوانم

هشت  سرباز

دو گروهبان

وافسری که من بودم

مسیرکوهپایه های دشت مهران است

فرمانده گردان راهنما یی های لازم را گفت

برخواستیم با دوستان خداحافظی هم کردیم

افسر پیر ترابری گردان

باز تکرار کرد تو نمی رفتی

ومن چرا نمی رفتم؟!

خون من که رنگینتر نیست

و باز تاکید کردم

این فرصت بی نظیری ست

نباید از دست داد جناب سروان !

مگر من چند بار دیگر این موقعیت را خواهم داشت

عبور از رودخانه شور شیرین

ارتفاعات بادام سفید

چشم اندازهای بی نظیر

بالاتر از همه اینها

علت حضور همه ما اینجا

دفاع از وطنم

سرزمینم

دم دمای غروب بود

که آماده حرکت شدیم

با احتیاط لازم

تعدادی به خط

تعدادی  اریب

شب تاریک و بیم موج  و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

شب زمستانی سردی بود

باران هم می بارید

بعد از طی مسافتی

وعبور از تپه ماهورها

 و پیچ و خم ها

دهلیزی تاریکتر از هر جای  کوهستان نمایان شد

راه بلد سرباز ایلامی

گفت این یک غار است

بچه ها خسته بودند

با احتیاط اول من وارد غار می شوم

کبریت را روشن کردم

دوچشم درخشان از دور پیدا شد

سرباز همراهم گفت باید روباهی باشد با توله  هایش

ومن نفسی به آرامی کشیدم

برای ساعتی در غار به نوبت استراحت کردیم

زیر چشمان مضطرب روبا

عجله داشتیم

زمان کوتاه بود

باید می رفتیم

تا نرسیده به مقر دشمن

هوا هم آنقدر آشفته بود

که صدای سنگین پای ما گم می شد

حالا ما یازده نفر در قلب دشمن بودیم

و ادوات را رصد کردیم

گروهبان با اعتماد بنفس گفت

بروم سیگاری از سنگر آنها بیاورم؟!

لازم نبود

باید بر می گشتیم

از همین مسیری که آمده بودیم

و عبور از تپه ماهورهای بسیار

که هر جوینده ای را گیج و منگ می کرد

ما که جای خود داشتیم

ساعتها طی طریق

در آن وضعیت های دشوار

بعد گم شدن سه سرباز

در تاریکی مطلق شب

حالا ما هشت نفریم

یعنی که سه نفر کم داریم

خسته از گشت شبانه

تا پیش از دمیدن آفتاب باید برگردیم

گزارش می دهیم سه نفر ناپدید شده اند

هزاران تصویر زشت و زیبا در ذهنم

در آمد و شد بودند

دم دمای صبح ما هشت نفر مثل لاشه ای

در حاشیه مقر گردان ولو می شویم

با هزاران پرسش بی پاسخ

ما که تا نیمه راه در کنار هم بودیم

اگر هم فاصله ای ست

فقط تپه ای یا دره ای را باید دوره می کردیم

فکر بد نباید کرد

این بارگردان با گروههای متعدد گشتی

به کوه و دشت می زند

برای یافتن سربازان گمشده

سه گروه از سه سمت

راهی  مسیرهای شور شیرین ..کانی سخت..بادام سفید

از دمدمای غروب

تا گرگ ومیش بامداد

سه روز است که هیچ اثری نمی بینیم

درآخرین بامداد

ناله های روباهی

مرا متوجه نقطه سیاهی کرد

اینجا همان غاری ست که مدتی استراحت کردیم

و بعد چشمان درخشان روباه در ته غار

حالا اما روباه بیرون غار بود

در پی گمشدگانش

توله روباها

من با سراسیمه گی وارد غار می شوم

در دهانه غار سه گم شده ما

بسختی نفس می کشیدند

گرسنه و تشنه

نه خواب بودند و نه بیدار

در این لحظات فقط گریه پاسخ می دهد

من دوستانم را به آغوش می کشم

بی هیچ پرسشی

از غار که خارج شدیم

نوبت روباه خوش یمن بود

که خود را به توله ها برساند

جبهه مهران سال 1366 (علی ربیعی )ع-بهار

 

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

عصاره خورشید
اشک آغاز تهی دستی من است
لبخند سوگند وفاداری تو
از در که درآیی
به پابوسی تو سرافشانم
که چشمانت عصاره خورشید است
     ماهشهر زمستان 95 ع-بهار

...دوچرخه سواری

یادگیری دوچرخه سواری در ابتدا سخت است چندین و چند بار می افتی و زخمی می شوی واحیانا اگر دوچرخه قدیمی باشد پایت لای زنجیر چرخ گیر می کند و آنگاه فریادت به هفت آسمان می رسد ....تجربه های مدام افتادن و بر خاستن از دوچرخه در حالی که هنوز خیلی کوچک هستی بارها و بارها تکرار می شود تا به نتیجه برسی یا نرسی به همین علت  من همیشه فکر می کنم  همه زندگی  مثل یادگیری دوچرخه سواری ست که بعضی ها در تمام عمر آنرا یاد نمی گیرند در حالی که همه این ماجرا برمیگردد به یک تعادل حداقلی بر روی ترک دوچرخه که چون این تعادل برقرار شد آسان می شود یعنی به عبارتی زندگی همه خود به نوعی سوار شدن شدن بر دوچرخه است که اگر یاد گرفتی به تعادل برسی آسان می شود و اگر این تعادل را یاد نگرفتی هیچ وقت یاد نمی گیری چگونه زندگی کنی هرچند دانستن آن هم زیاد لطفی نداشت.....ماهشهر از دفتر های گذشته ع-بهار

 


  • علی ربیعی(علی بهار)

چه لذت بی حاصلی ست بی تو!

  شکوفه یاس

میر نوروزی

بوی خوش آویشن کوهی

خاک مقرب درباد

این همه زندگی

که پنهانی با نسیم عشق ورزی کردند

وجنوبم !

جنوب ملال آور آهن ونفت

 جغرافیای شکننده ای ست

که مطیع بود

 مثل بره سربراه عیسی

به خاطر دارم آن همه وجد را

تالابها و سرودخوانی موزون غوکها

مزارع و دلسپاری شهلای مرغابی ها

صحرا وتن آسانی مجنون جوانه ها

آسمان وآشفته گی بی شمار ستاره ها

حکایتی بود این دوستت دارم

 دیوانه وار چون دل مجنونم

بگذار بگویم یادی ازشرم چشمانت

 تنها جانپناهم بود

پاییز1380ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار)




  • علی ربیعی(علی بهار)