حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی

بوی وطن

از هواپیما که پیاده می شویم گویی هوای شرجی ماهشهر به پوستم خورده است فرزندم می گوید پدر انگار اینجا همه  بوی ماهشهر می دهد می گویم خوب اینکه عالی ست هم فال است و هم تماشا.. یعنی هم دل و هم دنیایت تامین است.. به عبارتی دلت ماهشهر است و دنیایت کیش و هر دو گوشه هایی از وطن هستند ...که هیچ جایی وطن نشود...
کیش علی ربیعی (ع-بهار)

سروده تذرو ملال
مرا  به خامشی ببر
خزان پیر سالها
کلاغ صبح را بخوان
به رسم قیل و قالها
عجیب نیست این سفر
در آرزوی دفع شر
حکایتی ست این شرر
و حسرت کمالها
کمند زلف یار کو
جمال بی غبار کو
نشان نمی دهد کسی
زمانه وصالها
جوانی یم گذشت و رفت
تذرو جان به خون نشست
نمی توان فقط نوشت
از این همه ملالها
تهران شهریور ۹۷ علی ربیعی  ( ع-بهار)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۷ ، ۲۲:۱۴
علی ربیعی(ع-بهار)

می خواهم
بسان رویاهایم
از عصر زشتی کلام دشمن و
ابزار مالکیت
عبور کنم
مثل کودکیها یم
به دروغ و دزدی و وقاحت
بگویم نه !

در پیاده روهای دنیا گل بکارم

درکوچه ها انجیر و انگور

درخیابان ها سرو و کاج

در جاده ها جنگل

و چون هر طلوع و غروب

به  صحرا و دریای شهرم  تبسم کنم

 می خواهم مثل تنور و نان گرم مادر

در خروسخوان سحر خانه پدری

 گنجشکان را از لذت نور و گندم سراسیمه ببینم
می خواهم  به اندازه خیالم پیراهنی بدوزم
شعری بنویسم
ترانه ای بخوانم
برای شمیم شب بوها

کوچ بی واهمه اردکها

شیهه مادیانها

خاموشی تفنگها
در این دم زود گذر عمر من و مهتاب و ستاره
وبه هر کسی که رسیدم
بگویم ای دوست
تشنه نیستی
گرسنه نیستی
می خواهم کاسه های گلاب
و خوشه های خرمایم را
با تو قسمت کنم
تنگنای آدمی را
به کناری نهم
و از ذهن عقاب
به دنیا بنگرم
قصد دارم
به زنان وطنم بگویم
در این مزرعه
با هر تبسمی به وجد آیید

ما به چشمان سبز و میشی شما
به لبخند و بوسه های شما

احترام می گذاریم
تا کودکانی  که از بستر عاشقانه شما برخواستند
ترانه آزادی و شادی بخوانند

نغمه ای برای مرمت رنج

ماهشهر علی ربیعی(ع-بهار)

http://shereno.com/1510/52086/515017.html

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۴۶
علی ربیعی(ع-بهار)

 سروده راز فصول

دیر گاهی ست که یا د گرفته ام

رمز عاشقانه فصول را

فریاد بزنم

بهار و شکوفه هایش را

تابستان و میوه هایش را

پاییز و رنگهایش را

زمستان و باران هایش را

اغوای ماه و پلنگ

ادغام کوه وعقاب

دشت و بره

لحظه کوچکی ست زندگی

ماهشهرعلی ربیعی(ع-بهار)

 

تآملی بر کتاب پشت و رو اثر البرکامو

."گاه آرایه ها فرو می ریزند ،از خواب برخواستن ...تراموی سوارشدن چهارساعت کار در دفتر یا کارخانه ...غذای خوب ...دوشنبه سه شنبه چهاشنبه پنجشنبه جمعه شنبه! زندگی همواره می گذرد و تنها یک روز است که مثل هیچ روزی نیست و آن اخرین روزی ست که سر بر بالین خواب ابدی می گذاری"یاد هملت می افتم و آن خطابه های جانکاه ...آه اگر بدانی در پس این خواب ابدی چه آرامشی ست خفت و خواری و جبن وتفرعن زمانه را تحمل نمی کنی تا اینجای کار کسی نمی داند مفهوم ساده بودن یا نبون را که در هر صورت ختم ماجرا برای بشر با آن همه آرزوها و عقبه دردناک ،غم انگیز است شاید تا آن روزی که خرد و دل به نقطه تلاقی آدمیت و معرفت رسند هنوز کوره راههای بسیارکه باید طی گردد..

و باز تکرار می کند "گاه آرایه ها فرو می ریزند از خواب برخواستن و تن به بیهوده گی مدام دادن "اینها کلماتی  ست که از قلم کاموی جوان تراووش می کند  و چون هم حس دارند و هم ادراکی هستند خواننده آثار کامو با نویسنده  به  نوعی همذات پنداری مطلق می رسد و این وضعیت به تعبیری نشانه اوج خلاقیت هنری یک نویسنده است که می تواند تجربه ها و غمها و شادی هایش را با طیف گسترده ای از خوانندگان به اشتراک بگذارد و بلکه هم شدیدتردر پی آن  می تواند موجی ایجاد کند که بازتابش تا سالها و دهه ها بعد ازحیات هنرمند ادامه دارد و قطعا رضایت خواننده اثر بزرگترین آرزوی نویسنده است حتی اگر او کاموباشد که از دنیا و مافیهایش گریزان است اما در هر حال انسانی بی نظیر است که با بیرق اعتراض به وضع موجود به جنگ سیاهی ها می رود!

این اواخر  کتاب پشت و روی کامو را شروع به  خواندن می کنم یعنی اولین کتابی که کامو در 22 سالگی می نویسد والبته  با تصوری که از یک نویسنده جوان داشتم آغاز خواندن با کمی اکراه است اما به همان دلایل بالا که نوشتم خیلی زود کتاب پشت و رو نیز  همچون آثار دیگرش مرا مجذوب خود کرد کتابی شامل 5 قصه کوتاه که بیشتر بازتاب دغدغه های فکری همیشگی   کاموی جوان به مسائلی چون زندکی و مرگ است با مضمونی تکراری مثل وزن و قافیه در یک شعر زیبا که حافظ می سراید...عیان نشد که چرا آمدم چرا رفتم ! یعنی پوچی مطلق که با تار و پود  آدمی ست همانکه خیام نیز سلیس و روان قرنها پیش سرود ...آمد شدن تو اندرین عالم چیست ...آمد مگسی پدید و ناپیدا شد... شیشه شکننده ای همچون دیواربلندی ست آدمی با پشت و رویی که تفاوتی ندارند و باید منتظر بود که هر آن فرو بریزد...

بعد از خواندن قصه های مجموعه  کم کم متوجه می شوم که پشت و رو می توانست آخرین اثر کامو باشد کتابی که اقرار و  خلاصه همه کتابهای اینده نویسنده است ... در فضایی تلخ و گزنده اما در هر وضعیتی  که نگاه کنی برای یک جوان 22 ساله زود است که این چنین بیانیه تلخی و جانکاهی بر علیه زندگی صادر کند و در ادامه تا لحظه تصادف و مرگ در جاده های حومه پاریس این بیانیه را با خود همراه داشته باشد اما چنانکه ابتدا نیز اشاره کردم بدلیل نوع نگاه صادقانه نویسنده کتاب مورد استقبال خوانندگان قرار می گیرد بطوری که بعدها همین یک کتاب او را سارتر و دیگران شاهکار نویسنده میدانند ..." و اما خلاصه داستان پشت و رو که اولین قصه از پنجگانه کتاب است در باره  زنی است که پولی به او به ارث رسیده و او با آن پول، قبر و مزاری برایِ خویش خریداری کرده و مقبره ای ساخته است و تنها تفریحش این است که از محل زندگیِ خود به محل گور و مقبرهٔ خویش رفته و ساعتهایی را در آنجا میگذراند و بازمیگردد و این کار سبب شده اطرافیان با او همچون جنازه برخورد کنند و خودش نیز به نوعی باورش شود که مرده است " اینکه در پرشورترین لحظات عمر این چنین رنج امیز قصه سرایی کنی احتمالا ناشی از شرایطی ست که کامو را با روحی سرشار از غنای یک نابغه به اینجا می کشاند که مرارت ناشی از زندگی کوتاه را در سیمای کسی ببیند که باور دارد خیلی پیش از اینکه بمیرد مرده است ان هم نه مرده اسمانی و عرفانی که مرده ای صرفا زمینی که خاکسترش را باد با خود برد!بقیه قصه ها نیز کمابیش همین مضمون را با خود دارد اخرین قصه ریشخند است که .. پیرزنی نادان که از دانه های تسبیحش لذتِ بی انتهایی میبرد... وحشت تنهایی و مرگ و گفتگویِ ناامید کننده با خدایی نامرئی وجودش را فراگرفته است... خدا جز آنکه آدمها را از او جدا کند، کاری برایش نکرده است، همه او را تنها میگذارند و به تفریح خودشان میرسندزیرا انسان وقتی پیر میشود، ترسناکترین چیز برایش این است که کسی به حرفهایش گوش ندهد...از جملات پراکنده در کتاب است که زیاد تکرار می شود " خوشبختی، احساسِ ترحمی است که برایِ بدبختی داریم"... و جملاتی که اندکی صبغه عرفانی دارد" اگر چنان دوست میداشتم که خود را به کلی نثارِ آن دوستی میکردم، سرانجام خویشتنِ خویش میشدم. زیرا عشق انسان را به خود میرساند"....یا " درماندگی به درجه ای که رسید دیگر هیچ چیز به هیچ چیز نمی انجامد, در آخر "باتاب اثر در خواننده چنان می نماید که امید و نا امیدی هیچ یک پایه ای ندارند و تمام زندگی در یک تصویر خلاصه می شود. اما براستی چرا تامل نکنیم؟!

                 تهران خرداد 1397 علی ربیعی (ع-بهار)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۹
علی ربیعی(ع-بهار)

نیچه فیلسوف آلمانی می گوید پیش از آنکه انسان باشی یک حیوان کامل باش تا با حیوانات دیگر احساس همدلی کنی زیرا انسانی که از حیوانات به دلیل انسانیت خود فاصله می گیرد آنوقت دلیل محکمتر ی برای کشتن و تحقیر حیوانات دارد ...من که سعی کردم این چنین باشم...از دفتر یادداشتها ع-بهار

بره های تسلیم

ابرها مثل بر ه های تسلیم
از بالای سرم گذشتند
قرص ماه چه غمی داشت
از ندیدن تو!

گفتی آه مظلوم اثر ندارد

از بسکه زمانه غدار است

مرا نیز به سخت جانی خود

این گمان نبود!
ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار(

بی آنکه بدانی

دورترین فاصله در دنیا
حتی فاصله‌ی مرگ و زندگی نیست
فاصله ‌ی من است با تو
وقتی روبرویت ایستاده‌ام
و دوستت دارم
بی آنکه تو بدانی
ماهشهر علی ربیعی  (ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۱
علی ربیعی(ع-بهار)


                                   بر صخره و ساحل                                     

بیقراری می کنم

بسان موجی بلند

 تا که بیایی

زیر آفتاب طلایی پاییز

بال می گشایم

بسان مرغی تنها

 تا که ببینی

تشنه که باشی

بر لبانت می نشینم

آشفته که باشی در قلبت

چون شانه ای در پیچش  موهایت فرو می روم

غمگین که باشی

بسان اشک برگونه ات می رویم

در زندان کبوتران سپیدت می مانم

تا آزادی

هذیان روزانه ای ست زندگی بی تو

باتو اما می توان

از اندوه این همه هجران کاست

تا به دریای چشمانت رسید

  ماهشهر پاییز 1374 علی ربیعی(ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۵
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده صلح...خطاب به جنگ طلبان دنیا

ما بدنیا نیامدیم که بجنگیم!

ع-بهار

سمند دولت اگر چند سر کشیده رود       

زهمرهان به سر تازیانه یاد آرید         

نمی خورید زمانی غم وفاداران         

  زبی وفایی دور زمانه یاد آرید        حافظ    

منظومه گم گشته راه مقصود

  مفهوم ساده آدمی

صغارت محض است

میان دو لحظه بودن و نبودن

وعاشقی اما!

 پنجره ای ست فراتر از جسم سیال

در هنگامه دوشوق

چون بالهای  دو قوی سپید

مکاشفهِ  بهاری لذت

در احلام طرب انگیزِ هستی

ویا چون من وتو

که از دیوار جدایی ها عبورکردیم

بی واهمه از چشمان نامحسوس

سا لها می گذرد

سالها ی مدرسه و گریز

دانشگاه و انقلاب

سربازی و جنگ

و ما که پی در پی

پلهایی  در اضطراب  از خاطراتمان ساختیم

 بنام زندگی

وگاهی که ترسیدم حتی از عشق

به خلوت دل خود رفتیم

با چشمانی که حسرت!

مگر، پلکی عاشقانه داشت

روزها و سالهای پر هیاهو وپر آشوب

که مجذوب خیابان بودیم

سْرَکِ یک قرار!

دلبسته کوچه ای بنبست

آه خدایا دوست دارم

کوچه های جهان را

*تنگاره های کوچک  مهربانی

وقت بگذشت

نسل من هنوز هم

درپی یاد ها و یادگارهای خویش است

ای دل ای دل ای دل

ای ناله های بی سرانجام

ای شعله های خاکستر شده

ازبادهای خوفناک جنوبی

ای اندوه بی مقدار بریده از آسودگی و آرزوها

ای شکوائیه های ناتمام

ای کاش به آدمی تبسم می کردیم!

وتماشاگر نعش این همه دلداده نبودیم

در غبار رخصت غم ها و تنش ها

سختی نامحدودعزلت ها

بیچاره گی دل بستگی ها

و راز سکوت ها

آغازی متصورنیستم

همچنان که پایانی

خواستم بگویم چیز غریبی ست هستی!

همچنان که زمان

همچنان که مکان

وعشق هم

که قرابت لحظه های بهاری جهان است

شوق استواری زمین

آرامش خزانی  دریا

زیربی تابی هوسناک خورشید در هنگامه غروب   

شوراب شبانه جنگل و حشرات

و آسودگی انسان

اگر نبود!

گدازش آتش فشان در خورشید

برخواسته از مهابتی شورانگیز

ویا اشتیاق بی پایان  ذهن

به نگاهی دررمز و راز افق

ویا وقاری شیدایی

که روح را به جستجوی خدا می برد

با کاینات

وانبوه کهکشانها

جز حصاری!

جز حصاری !

تلخ و جانفرسا

هیچ نبود!

و گاهی اگر دخمه ای فقط

بر قله کوهی

که عارفی گریزان را

مجذوب  خود می کرد

همه

گویی نبود

وهیچ هم نبود!

وچه بیچاره آدمی

بی سهمی اندک

بر این سفره زمینی!

حالا دیگر-

بی حوصله  و خسته نگاه می کنم

به هر چه ستاره که دراین  شب است

 یا آتش بازی شهاب های بیقرار

که مهمان آسمان  امشب است

علی ربیعی (ع-بهار) ماهشهر تابستان 1388

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۸:۴۷
علی ربیعی(ع-بهار)

 

  شمشیر!

 از رومی کشند آدمها!

  بیچاره گرگها

از ریز سروده ها ع-بهار

سقراط و دفاع از حقیقت
سقراط برای دفاع از حقیقت ترجیح داد جام شوکران را سر بکشد تا اینکه زنده باشد و بی عدالتی و ستم و به صلابه کشیدن آزادی و اخلاق را ببیند ...او امید داشت   درختی که می کارد ثمره اش سعادت بشر زیر پرچم عقل و خرد و آزادی باشد. ...اما دریغ که خردمندان بسیار در تاریخ بشر چون او جان در پای این ارزش های والا که همانا عقل و عدالت و آزادی بود به ثمن بخس دادند اما تعلقات مادی چون ثروت و زمین و طلا بُرهان قاطعش برنده تر بود و شد آنچه نباید می شد و حالا گویی همه بشریت با هر میزان از توهم یا توحش یا تعقل شمشیر از رو بسته اند تا جهانی را به خاکستر بنشانند و در آخر تنها نکته روشن اینکه همه جنایتکاران متفق القول جنایت علیه بشریت  را محکوم می کنند...
از دفتر یادداشتها علی ربیعی (ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۰:۴۱
علی ربیعی(ع-بهار)


سروده صبح پایان

فرصت  ها از دست  می روند

و زمان

 مثل کولی پیری

زیر پلی ایستاده است

منتظر و غمناک

شاید کسی بیاید

وزندگی

بی آنکه بفهمد

 اتفاق سراب را

به اتمام رساند!

نازکای شانه ات

  به مویی بند است 

بسان هرذره ای

خورشید باشی یا زمین!

بگذار که بگذرم

دزدیده در شمایل روی تو بنگر م

عاشقانه می بوسمت

در گودال دلت پرتاب  می شوم

بر آستانه آغوشت

تسلیم !

دستی بکش بر زلفم

مگر آرام بگیرم

صبحی که  بر نخواستیم

آغاز یک پایان است

ماهشهر سال 1369 علی ربیعی(ع-بهار)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۱۲
علی ربیعی(ع-بهار)


سروده تخیل کودکی!
در یا را بی واهمه موج  تماشا می کردیم
بیابان را بی دغدغه طوفان
جنگل آغاز رازداری ما بود
و پچپچه جیرجیرکها
در انتهای شاخه بادام بن ها را می شنیدیم
صدای پای کفشدوزکها
 
بر برگ ها ی  سبز مردابی که  می آمد ...
مسافر آسمان همه کهکشان ها می شدیم
چه حسی داشت تخیل ما
که بر بال آرزوها می نشست
یادش بخیر کودکی های ما
ماهشهر علی ربیعی (ع-بهار)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۸
علی ربیعی(ع-بهار)


قسمت اول

"این اتاق برای این ساخته شده است که مردم در آن بخوابند و این دنیا برای آنکه مردم در آن بمیرند."  البرکامو

دوکتاب هستند از کامو که همواره ذهن مرا درگیر حالات و روحیات نویسنده کرده اند زیرا  برای خواننده درخشانترو صریحتر امیال فروخورده بشریت در آنها بیان می شود بی آنکه ادباری و انکاری را القاء کند هر چه هست متن آثار است  بیگانه و افسانه سیزیف... در ابتدای کتاب افسانه سیزیف کامو می نویسد "تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است" هرچند به نظر من همه عمر آدمی به خودکشی می گذرد زیرا مگر نه اینست که مرگ واقعی ترین جلوه در حیات بشر است و شمشیرش پیوسته تیز و برنده ، و بعلاوه دشوارتر از مصیبت مرگ مگر هست که روزی هزار بار بمیری برای اینکه زندگی کنی به همین علت  تشخیص اینکه زیستن  ارزش مدارا دارد یا به زحمت تداومش می ارزد، در واقع پاسخ صحیحی است به مسائل اساسی فلسفه که می خواهد به گوشه های تاریک از ادراک ذهن ادمی پا بگذارد زیرا مقوله مرگ سرزمین نامکشوفی ست که آدمی پایانی بر آن متصور نیست مگر مرگ! که  خود وغیر خود نمی شناسد، به همین دلیل کامو از درام مبتلابه بشر یعنی مرگ سخن می گوید قصه می آفریند،خیال و واقعیت می سازد تا دستخوش هیجان ناشی از عشق به زندگی نگردد و کماکان سخنانش  خریدار دارد وغالب آثارش  پیوسته در گنجه  کتابخانه ها ی پر و پیمان نگهداری می شوند و متقاضیان پر شمار این آثارنیز همواره در صف می مانند تا به متاعی رسند که از قدر و قیمت دوسر نقطه حیات یعنی مرگ و زندگی به تعابیری نو داد کلام میدهد. هر چند مصائب مبتلابه آدمی یکی دوتا نیست از فقر و ثروت تا جنگ و بیماری و شدائد غیرقابل مهار طبیعت ازسیل وزلزله ...اما شاید باقی وجیزه ها غیر از مرگ که حل نشده است  مسائل بعدی و دست دوم در مفاهمه ادراکی بشر جایی برای کنکاش دارد  که کلیدش بدست خود بشر قابل حل است و در این زمینه می توان از مبادی و مبانی علوم انسانی وخرد و دانش راه حلی را جستجو کرد اما جایی که پای مرگ بمیان می آید نقطه پایانی بر شناسه و شناخت  آدمی زده می شود حتی آنجا که افسانه و افسون پای پیش می گذارند هرچند آنجا نیز راهی برای فرار مرگ از دست زندگی !هست چنانکه چشم اسفندیار در اسطوره های ایرانی و پاشنه آشیل در ایلیاد و هومر یونانی که حتی انسان عصر اسطوره و پهلوانی راهی برای بقای مرگ !از دست زندگی می جوید... کتاب یادداشت های افسانه سزیف یکی از تاثیر گذارترین آثار قرن بیستم است که الهام بخش بسیاری از نویسندگان و اهل اندیشه بعد از خود بوده است ...کتاب دنیای پوچ و خالی از معنایی را که کامو همواره در آثارش نشان می داد برجسته می کند درعین حال که از رنج های بی شائبه در این بیهودگی محض پشیمان نیست مردی که به فرمان خدایان ناچار است سنگی را بر کوه المپ ببرد و چون به قله رسد سنگ  فرو افتد و سیزیف تا ابد این کارار تکرار کند چنانکه هر انسانی شخصا اسیر این بیهوده گی محض است و در ادامه  گسترده تر که بنگریم یک نسل و دونسل و بلکه هم همه نسلها این سنگ را همواره تاقله برده و باز فرو می افتند بی انکه ازسویی ناامید شوند و از سوی دیگر به این پوچی پشت کنند زیرا اگر هر دو مقوله رخ دهد شخص و جامعه ناچار است خودکشی کند ...باری شرح افسانه سیزیف از قلم کامو را از هر زبان که می شنویم به تعبیر حافظ نامکرر است زیرا سیزیف کاری می کند  تا رضایت خدایان از دست نرود و بشر همچنان در خدمت خدایان است گاهی در سیمای اسبی که اتوموبیلی را حرکت میدهد و گاهی مرغی که هواپیمایی را به پرواز در میاورد!براستی که بشر در همه اعصار تنها بوده است!

واما "،بیگانه نیز رمانی ست که محورش مرگ مادر مورسو قهرمان قصه است که او را علیرغم بی حسی مفرط و نه بی تفاوتی تا محل تشیع می کشاند و در آخر نغمه پوچی و تنهایی  ست که فنای بی چون و چرای آرزوهای راوی  را که نویسنده باشد  در میان آدمیان و در میان جهان می سراید ... منتقدی اضافه می کند "اگرچه کامو همواره از بحث درباره حقیقتِ گفته‌هایش سرباز می‌زند، اما با این وجود، درباره ناامیدی غیرقابل اجتناب بشر از شناخت جهان، توسط اثبات‌های مطلقی که عمدتا به «هوش» اشاره دارند، به نتیجه‌ای می‌رسد که از آن با عنوان «تعقل پوچ» یاد می‌کند "تعقلی که اختصاصی انسانهایی ست که فراستی ذاتی در مسئله تنهایی شرم آوربشر دارند وچندین قدم انسوتر از ظاهرقضیه را می بینند و یقین دارند در پشت این پرده تاریک هیچ شمعی روشن نیست ....زیرا شخصیت بیگانه از لحظه ای که نطفه ای بیش نبوده تا آنگاه که در میان هیاهوی اطرافیان به پایان می رسد به نوعی فرار را تجربه می کند ...فرار از مسئولیت فرار از احترام به آدمی فرار از هرچه می تواند به سلامتی ظاهری کمک کند زیرا او حتی خود را در میان اجتماع اضافی می بیند و لذا چاره ای ندارد مگر فرار از خود و تعلقاتی که چون کنه به تو چسبیده اند بی انکه در پی گشایشی در زندگی باشند فقط می ماند چگونگی خلاصی از این همه شومی که بیگانه  را احاطه کرده اند و شاید که پر بی راه هم نباشد .

ماجرا در طول قصه بگونه ای ست که می شود  با مورسوی بی تفاوت که نه از مرگ مادر متاثر است و نه از قتل کسی که فقط دوست ندارد زنده باشد از زبان راوی کتاب بیگانه همذات پنداری منصفانه ای صورت می پذیرد زیرا همه اتفاقات ناخوشایند در زندگی قهرمان قصه سرنوشتی ست که برای هر انسانی می تواند رقم بخورد تا پلشتی های زندگی نمایان تر گردد بعلاوه جاه طلبی های مفرط که برای هیچ کسی حد و مرزی نمی شناسد که این جاه طلبی در همه زوایای حیات بشری متجلی ست گاهی در اندازه رهایی از وضع موجود و گاهی برای خلاصی از آن!.

فکر می کنم به سهم خویش در لحظات بسیاری همه ما به نحوی این بی تفاوتی را داشته ایم و درک کرده ایم و در پاسخ احساساتی را با گفتن هیچ معروف ! به اتمام رسانده ایم حتی اگرخواسته ایم لذت بخش ترین لحظات را در زندگی تجربه کنیم و همه زندگی مورسو حال و هوای تجربه های ماست که نویسنده یا راوی به نحوی موجز و موثر بیان می کند مثلا زمانی که آن قدر آزادی داریم که می فهمیم در قفس بسته جهان هستیم اما در عین حال آن قدر آزاد نیستیم که بتوانیم از وضعیت موجود خود فرار کنیم به یاد خطابه های قهرمانان شکسپیر می افتیم که چگونه ترجیح بند مرگ را بر هر چیزی والاتر می یابند و خود بدست خود تراژدی مرگ را رقم می زنند و لذا هیچ درامی  ناامیدی را بهتر از بیگانه مورسو شرح وتفسیر نمی کند و جالب اینکه خواننده با لحن خونسردانه و غیر دوستانه مورسو علیرغم همه تعلقات  احساس همبستگی دارد و بدنبال راهی تا به نجات او بر خیزد یا از نویسنده بخواهد مسیر قصه را بگونه ای ادامه دهد که مورسو بی خیال مرگ مادر و قتل جوان عرب شود و برود در سواحل دریا حمام آفتاب بگیرد!

"امروز مادر مرد شاید هم دیروز نمی دانم  " گویی نویسنده ما را با نوعی وارستگی سقراط وار به استقبال مرگ می کشاند وبعد اعتراض و مقابله با اجتماع خود که  در این میان بزرگترین ارزویش حضور هرچه بیشتر مردم در پای چوبه دارخویش است و زیر لب تکرار می کند مثل اینکه خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی و از امید خالی ساخته است می خواهم کمک کنید تا این بساط را که مرگ مادر و یک مراسم تکراری ست زودتر تمامش کنیم من نه منتظر آینده ای درخشانم و نه از گذشته پشیمان...

 تحمل کردن مشکلات زندگی در اثار کامو برجسته است او اعتقاد دارد اگر یک گناه در زندگی وجود داشته باشد آن گناه امید به داشتن یک زندگی دیگر و فرار از زندگی فعلی خواهد بود و نه ناامیدی از زندگی .... فلسفه پوچی کامو و مکتب فلسفی بر امده از آن که برخواسته از شرایط جنگی و سپس صلح مسلح اروپا بود و بر اعتبار وجودشناسی بر ماهیت انسان حکایت داشت هم جنبه استیصال روشنفکران فرانسوی بود و هم راهی بود برای همه اهل اندیشه که در آن فضای ملتهب راحتتر زندگی کنند و از مواهب طبیعت چون افتاب و درخت و دریا لذت ببرند چنانکه کامو بی انکه دلیلی بخواهد از تابش بی دریغ آفتاب لذت می برد و افتاب برای او بمثابه عنصری بود که با وی مراوده دارد و اثرش را با همه وجود درک می کند و لذا در آثار کامو نقش آفتاب جان بخشی واضحی دارد و نویسنده گاهی که خسته می شود به آفتاب پناه می برد.......

                            خرداد 1397 ماشهر علی ربیعی(ع-بهار)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۸
علی ربیعی(ع-بهار)