حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بعضی نویسنده ها وآثارشان  تاثیر آنی بر خواننده دارند می خوانی و بعد تمام چنانکه همه کسانی که اهل خواندن  کتاب  هستند این تجربه ها را داشته اند بی انکه تاثیرو بازتابی از اثربرای آینده در ذهنشان مانده باشد مثل خواب هایی که می بینیم فقط بدرد فراموشی و خاموشی میایند  زیرا که این آثار و خوابهای ما  حادثه نیستند یک اتفاقند با صفت کوچک اما آنجا که خاطرات شکل می گیرند و در ضمیر آدمی به ماندگاری می رسند حادثه ها یی هستند با یک صفت بزرگ که همیشه در حافظه ات با تلنگری اندک بالا می آیند و تورا درگیر می کنند  مثل زندگی در دریایی متلاطم که تا زنده هستی درگیر می مانی و دیکنز از این گونه خاطره هاست که هیچ گاه خواننده را به حال خود رها نمی کند همچنان که مرا بعد از سالها رها نکرد تا آن همه تصاویر زشت و زیبا از قهرمانانش خواب و بیداریم را بیاشوبند . او به گفته  منتقدین آثارش برجسته ترین  رمان نویس همه دورانها بود ودرعصرملکه ویکتوریا در قرن ۱۹ بین ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ زندگی کرد وداستانهای تاثیر گذاری  ...چون دیوید کاپرفیلد...آرزوهای بزرگ..داستان دو شهر والیورتویست مشهورو بسیار قصه های دیگر به ادبیات انگلیسی زبان و بلکه هم جهان تقدیم نمود به گونه ای که مثل  حافظ  یگانه ما در ادبیات فارسی به آنچنان جایگاهی رسید که بعد ازاو شاید نیاز نبود که رمانی باز آفریده شود هر چند که هم بعد از حافظ  شاعران شعر سرودند و می سرایند وهم  بعد از دیکنز  نویسندگی و نویسندگان از حرکت باز نه ایستادند که هر کوه وقله را دامنه ها بسیار است وآبادی ادب وهنراز همین دامنه ها آغاز می شود تا به قله برسد  ...البته بعد از سالها که خوانش من از کارهای این بزرگ می گذرد گویی ادای دینی دارم که در حد بضاعتم نسبت به آموزه هایی که از داستانهایش آموختم در تمجید معرفت تساهلی ایشان کلید راه باشم  وبعد  نوعی حس دلبستگی به ارزش هایی که دیکنز به قصد بسط آنها می نوشت مرا با خود سخت مشغول  کرده بود ولذا به جهت یادآوری همه آن قصه ها و با ز خوانی در ذهنم تصمیم به شرح یادداشت هایم از این نویسنده گرفتم .شاید که برای شخص من با همه فراموشی و خاموشی به نوعی یاد آور رسم وزینی  ست که در فرهنگ ما هر روزه تکرار می کنیم که در راه نیک به تعبیر عالمان متعلم البته حاجت هیچ استخاره نیست هرچند شاید فقط یک دست درازی ناشیانه چیزی نباشد زیرا هدف من نقد نیست بلکه یادآوری عظمتی ست که من در کارهای دیکنز از جنبه های مختلف اعم از اوج و فرودهای قصه که در جنبه هنری آن است تا عناصر بکر و زیبای زبانی که نویسنده بکار برده و در ترجمه هم بازتاب دارد....

باری  با یاد آوری آن  خاطره ها به این سمت سوق داده می شوم که  توجهم به  جنبه ای از نگرش دیکنزجلب می شود  که اعتقاد دارد سرشت آدمیان تغییر پذیر است وای بسا که راه عنابت به مفهوم بازگشت به اصل خویش به تعبیر مولانا بسته نیست کافی ست  حادثه ای کمک کند تا پروانه وار  از پیله بدر آییم و آسمان و زمین را بهاری کنیم که پرواز گروهی پروانه های رنگ رنگ فرحبخش و فریباست !....ودیکنز بی اصرار قلم بلکه چون مولانا در غزلیات شمس روان به لغزش پروانه ای با نسیم زیباو اخلاقی می نوشت ...تا به سر منزل مقصود یعنی رسیدن به جامعه آرمانی که در خیال داشت برسد  زیرا که عصر او عصر رمانتیسم آرمانگرایانه  بود که هدفی بجز سعادت بشر را در تصور خیرخواهانه اش متصور نبود هرچند مثل هر مصلحی به سنگ خارای سخت جانی شرارت هایی خورده که کماکان با بشر است.اما دیکنز نویسنده ای است که نه اینکه بخواهد نشان راه باشد بلکه قهرمانانش در زندگی و به ناچار به تفکیک سره از ناسره می رسند و خواننده نیز بی انکه اجباری در کار باشد با قهرمان و ضدقهرمانش احساس همدردی می کند و هنر به تعبیر بزرگان نقد چیزی مگر نقطه اشتراک احساس صاحب اثر و خواننده نیست ا ین جمله کوتاه شرح و نقد اکثر آثاراین نویسنده شهیر  است که به آنی  ای بسا خوی آدمیزاد در شرایطی از چاه تیرگی به سمت آفتاب عالمتاب تغییر جهت  دهد  واز تیره گی نفرت به روشنایی محبت رود ...گذشت آن زمان که می خواندیم و شاید هم باور می کردیم که گرگ زاده گرگ شود ...اگر چه با آدمی بزرگ شود و یا تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ..عصر جدید که دیکنز فرزند بلافصل آنست به انسان سلبی نگاه نمی کند بلکه نگاه او ایجابی ست و زندگی و حیات انسان از جزمیت ارسطویی به سمت نگرشی که پرسشگر است عبور کرده ....جامعه باز تلقی ثابتی از انسان ندارد و هر چیزی را در حال شدن می بیند ودیکنز نویسنده ای ست که در این شرایط عقلانی ظهور و بروز می کند و ادبیاتی می آفریند انسان محور بی آنکه تلقی یکسو گرایانه داشته باشد..شیوه ونگاه و نگارش نویسنده به راه های درمان آلام بشری ست که ناشی از رنجی ست که از زندگی می برد وخود از کودکی سمبل کودکان کار و خیابان بود ....در جهان دیکنزی همه چیز ملموس و روشن است به همین دلیل است که زیبایی با نجابت و عشق با ازدواج به سامان می رسد  .... شاید به جرئت بتوان گفت همه مردم جهان به داستانها و سرنوشت قهرمانان چارلز دیکنز علاقه دارند زیرا که آیینه ای ست برای تماشای خویشتن همچنانکه داستان دو شهر شرح برگشت پذیری دکتر مانه است که کفاشی را در زندان می آموزد و مسیری اخلاقی را انتخاب می کند تا دل تاریکی را بشکافد و حیاتی دیگر را آغاز کند که برای انسان شدن هیچ گاه دیر نیست قهرمان رمان آرزوهای بزرگ پیب از مسیر حق شناسی تبهکارو محکوم فراری را وادار به اصلاح اخلاقی می کند وآن تبهکار ثروتی را که از راه تبه کاری بدست آورده به پیب می دهد تا دایره حق شناسی را به خواننده انتقال دهد..چنانکه سراسر رمان الیورتویست مبارزه جانانه ای بین رذالت وپستی از سویی  و صداقت وفضیلت از سوی دیگر است ونیکی و سالاری را که در نهاد بشر است در سیمای الیورجوان می بینیم که تصویری از رنج کودکیهای خود نویسنده است که با چهره کریه فقردست و پنجه نرم می کند اما زانو نمی زند ودر کشمکش های طولانی قصه  عاقبت   برشرارتی که فاگین پیر پدرسالار دزدها  در حال بازی مکارانه ای برای بدام کشیدن اواست پیروز می شود و به آرزوهای بزرگ خوانندگان جامه عمل می پوشاند زیرا  همواره در جان انسانهای پاکدامن غلیان سرشت رسیدن به ساحل نجات همیشگی ست .کار دیکنز مثل هر نویسنده بزرگی  پرداختن به حقایق کوچک است همان اتفاقات روزمره ای که تنها به واسطه ادبیات امکان بروز دارند به عبارتی نویسندگان بزرگ زندگی و ماجرا های کوچکشان را با قلم سحر آمیز خود نقاشی می کنندو فلاسفه بدنبال دنیایی بزرگترند که اکثریت مردم به آنها دسترسی ندارند .

قلم برنده او آثاری را می آفریند که بازتاب اجتماعی زمین و زمانه اوست که در سراشیبی فقر و بدبختی اکثریتی از مردم و فخر نجیب زادگانی ست که ماشین را برای رسیدن به امیال خود بخدمت گرفته اند و روابط اجتماعی زیرا فشار های خرد کننده سنت های جامعه اشرافی انگلیس در حال فروپاشی ست وسپس   جنگیدن با همان مفاسدی است که درمان پذریرند و در نهایت در زوایای پنهان قلم او نوعی امید را در کلام و کلمه قصه ها به خواننده اثر انتقال می دهد بی آنکه اجباری در فحوای صیرورت قصه باشد و این همان وظیفه اصلی نویسنده بزرگ است که انتخاب را به خواننده اثر وامیگذارد .

من به شخصه اعتقاد دارم یکی از مفاصد بد هیبت در زندگی بشردیو جنگ بوده است و عوارض بیشمار ناشی از آن که بی شباهت به راه های درمانی که دیکنز برای نجات مفاصد در داستانهایش در پیش گرفته نیست . همچنانکه نابهنجاری های اشخاص در قصه های دیکنز به هنجار می رسند فعل نابخردانه جنگ نیز در زندگی بشر  قابل درمان است .....لذا با این توصیفات دیکنز نویسنده ای است که در آثار فراوانش  به کاهش رنج بشری کمک می کند وهمین یک قلم بزرگترین خدمتی است که از دست یک هنرمند واقعی و انساندوست ساخته است تا جاییکه  ندای صلح طلبی بشررا از حالت آرمانخواهی صرف به عملی قابل باور درذهن و ضمیر خوانندگان آثارش منتقل می نماید .

من از همان ابتدای آشناییم با دیکنز به دوستانم در دانشکده می گفتم اگر می خواهید یک سیاستمدار خوب بشوید بروید و دیکنز بخوانید ...اگر می خواهید یک بازیگر خوب شوید بروید و دیکنز بخوانید واگر می خواهید یک حقوقدان هم بشوید بروید و داستان خانه غم زده اش  را بخوانید که اتفاقات در این داستان جهان بی ملاحظه وکلا را شرح می دهد وبی اعتمادی مردم به  آنها را  ...که ریشه در قانون دانی و پرداختن به جزییات حقوق مردم در این کتاب از سوی چارلز دیکنز دارد و این همه  نشان از اشراف این نویسنده توانا به جامعه ای ست که با زوایای پنهان و پیدای آن آشناست وبه تعبیری دل تاریکی ها را می شکافد تا به روشنایی رسد و البته سعادتمند فرهنگی که این چنین نویسنده بزرگی را در دامن خود پرورش داده است و اینکه همه ما برای رسیدن به جامعه و جهانی عادلانه تر بهتر آنست که آثار دیکنز را بخوانیم....

تهران تیرماه 1396 علی ربیعی (ع-بهار)

 http://ketabism.ir/charles-dickens/

  • علی ربیعی(علی بهار)

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی.....شاعر آزادی فرخی یزدی

امروز 14 امردادماه 1396 برابر است با 111مین  سال پیروزی انقلاب مشروطیت در کشور ما و به تعبیری اولین انقلاب ملی نوین به مفهوم امروزی آن در شرق میانه که بازتاب عمیقی در جهان داشت ...انقلابی که خواست  ایرانیان سر از پستوی تاریخ قرون و اعصار سر برداشته به جهان نو ورود کنند هرچند در خود میهن ما متآسفانه با توجه به رخنه هزاران ساله استبداد در تار پود اجتماعی اثر ملموسی نداشت و به مرور در برابر دیو استبداد اگر نگوییم سر تسلیم اما سر تعظیم فرود آورد و مشروطه خواهان واقعی هرکدام به لطایفی از گردونه حیات اجتماعی حذف شدند وکاری که به تعبیری ناتمام ماند.......بخشی از دفتر یادداشت ها ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

بزرگی می گوید آنان که عادت کرده اند در تاریکی گام بردارند آنقدر بینایی خود را ضعیف می کنند که بعدا دیگر نمی توانند نور خورشید را تحمل کنند

....از پیامد شمشیرها
  و من مثل کودکی متوهم
در پی پرواز کلاغها بودم
در گرماگرم آتشی
که بر فراز باغ
شعله می کشید
خورشید!
دختر گیس بریده بی رحم آسمان
جنگل و در یا را بلعید
و صحرای من
به یغما رفت
آن صحرای ملایم هوبره و آهو
کبوتر و چاه
حالا نا امیدند
همه سلولهای من از پیامد کور
چکاچاک شمشیرهای تردامن

انسان و آفتاب
 
تهران تیرماه ۹۶ علی ربیعی (ع-بهار(

  • علی ربیعی(علی بهار)

 رمان طبل حلبی اثر جاودانه گونتر گراس نویسنده المانی را حتما بخوانیم نویسنده به خاطر همین رمان برنده نوبل ادبیات  شد قهرمان قصه کتاب اسکار ماتسرات شخصیت اوباشی دارد که در همان ابتدای داستان از تصمیم خود سخن می گوید که می خواهد جلوی رشد خود را در سه ساله گی بگیرد.او تا سال 1945 کوتوله ای سی و شش سانتی متری باقی باقی مانده است ودر این سال حدود بیست و چند سانتی متر دیگر بر قدش افزوده می شود. اسکار مستبد کوتوله ای است که همیشه خواسته های خود را عملی می کند و از این استعداد برخودردار است که  با جیغ شگفت آور خود شیشه ها را از هم بپاشد و بشکند....ونیز پیوسته طبلی در کنار خود دارد که با آن می تواند ارواح را ظاهر کند و با ضربه های متفاوت آن تظاهرات سیاسی را به هرج و مرج بکشاند واز همین طریق تا قله های رفیع قدرت پیشرفت می کند. این رمان انباشته از اشاره های تاریخی ست. ,.... اشاره های متعدد به سرزنش هایی که ملت آلمان  میدان سیاست را به هیتلر واگذار کردو آنگاه سالهای شوم و دشواری که ببار آمد و از طرفی بی تفاوتی مردمی که به ساده گی از مقابل آن همه فجایع عبور کردند....ودیگر اینکه این رمان را ابتدای سبک رئالیسم جادویی می گویند که با گارسیا مارکز و کتاب صد سال تنهایی به اوج رسید...و در خاورمیانه امروز کم نبودند کوتله هایی مثل قذافی وصدام ....که نابودی و اضمحلال را به ملت خود پیشکش کردند از ترس اینکه نمیرند و بعد از خود چیزی را جا نگذارند و این هم البته از مصائب تفکر انقیادی ست که روح ملتها را مثل خوره می خورد و آنچه برجای می ماند خاکستری خواهد بود که طوفان حوادث اورا با خود خواهد برد...............
از دفتر یادداشت های گذشته ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

ای دل ! که در اعصار زمستان غریبی

زنجیر به پا بسته ی طوفان غریبی

در عزلت مایوس ِ پریشانی افکار

زخمی شده از خار مغیلان غریبی

گفتی که بگیرم  خبرازمرغ  شبآویز

از باغ پریدند همه مرغان  غریبی

ناکام  چو  اقلیم فلسطین وجودم

خورشید نتابد به حُزیران  غریبی

دیدی زچه رو شعله آهم به فنا رفت

خاکستر تسلیم نشست بر شب هجران غریبی

مّنت  همه بر دوش نهادی که بخوانی

غمنامه ای در بزم  شبستان غریبی

راهی ست که طی می شود آخر

ازوادی خاموشی و ویران غریبی

در شورگه خشک زمین با همه تدبیر

رویید چه بی  حاصل و بیهوده نیستان  غریبی

گلبانگ فریبای تو را کس  نشینده ست

ای  بلبل سرگشته  ز حیران  غریبی

نه با غ  جهان  سبز و نه معشوقه به کام است

چون قافله ها  خسته  بیابان غریبی

شهریور 1386  علی ربیعی(ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

دوستی می گفت ای کاش بهشت کتابخانه بود...گفتم نمی دانم...اما شک ندارم که کتابخانه بهشت است....ع-بهار

زبان عشق

گاهی که هیچ واژه ای

برای سرودن ندارم

در سینه ی  پرنده ای فرو میروم

قناری باشد یا چکاوک

کلاغ باشد یا اردک

تفاوتی نداشت -

عشق را!

از هرزبان که می شنوم نامکرر است

تهران علی ربیعی(ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

ملت ها در قلب شاعرانشان متولد می شوند و در دست سیاستمدارانشان می میرند ...اقبال لاهوری

.....از سروده نی لبک

آوازهایم را بخاطر بیاور

شاید استغاثه  لک لک غمگینی

بر بلندای متروکه ای را

آسمان بشنود

ماه ببیند

باران بخواند

آنگاه  همسرایی باد

خبر از سالی شفاف بیاورد

و آدمی در میان لذت وافر

 بابونه ها و شبدرها بروید

و عشق چون بره ای

به پای هر قصابی وفاداری کند

حالا که در شراره بادها و خاکها

قشون به اتمام خنجرها رسیده اند

و من نیزاز  خیابان خسته خاطراتم عبور کرده ام

ماهشهر علی ربیعی(ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

زندگی جنگ و دیگر هیچ
وبا این همه
ما به این جهان نیامده ایم
که به آسانی بمیریم
آن هم در سپیده دمی
که بوی لیمو می دهد
مرکب سازی ع-بهار
بیاد بمباران شده گان مظلوم سردشت توسط صدام و مساعدت امریکا

  • علی ربیعی(علی بهار)

رقص آرام

شاخه های سنگین مو! درباد

لغزش تُنک-

خوشه های رسیده خرما

جشن موزون شیره ها

بر خاک مه گرفته تابستان

زندگی همین است که می روید!

از تیغ زارهای جنوبی

تا علف زارهای شمالی

ومن نیز

مثل قطره های بی شماره ستاره

در ذهن شبانه های کهکشانی

گرگ و میش مکدری را جارو می کنم

تا ذهن سیال آدمی بدرخشد

ماهشهر تابستان 1369علی ربیعی( ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

.....با یاد ایران بهوش باشیم....
در منطقه ای زندگی می کنیم که از هر سویش آتش کینه و نفرت و عصبیت می بارد ...نفرتی که هم زمینه منطقه ای دارد و هم قدرت های جهانی به جهت منافع مادی به آن دامن می زنند ولذاما  نیز به انحاً مختلف در معرض این تند بادها هستیم بویژه اگر که سیاستمداران کشور دست از تخریب و آسیب یکدیگر بر  ندارند و برای دستمالی که در آرزوی تصاحب آن بودند قیصریه ای را در لهیب آتش جانسوز قرار ندهند...همه ما جهانی را می نگریم که در اوج قصاوت و بی رحمی است و رئیس  جمهور یکی از متمدنترینها ظاهرا یعنی امریکای ترامپ ساز مخالفت با بدیهی ترین موضوعات جهان امروز یعنی حفظ محیط زیست می زند و بدنبال پشت پا زدن به تلاشهای حداقلی جهان در جهت صلح وآرامش است  ...درون نگری صرف و سپس حفظ منافع خودی به قیمت نابودی هرچه پیش روست با هیچ معیاری قابل قبول نیست و حالا ما در این معرکه با توجه به کمبودهای اجتماعی و اقتصادی  بخواهیم به جدالهای کینه ورزانه سیاسی در جهت منافع گروهی خود اعم از قومی و مذهبی و...ادامه بدهیم .....
ادامه سیاست های تخریب.. سیل بنیان کن و غیر قابل مهاری ست که سیاه و سفید مان را با خود خواهد برد بهوش باشیم و ایران را از یاد نبریم که آرامش امروز آن خونبهای تاریخ ۲۰۰ ساله اخیر جوانان و آزادیخواهان جانثار وطن است و دیگر اینکه دور دور لات های جهان است و جایی هم برای تخیل نمانده است تازه تخیل که فعال می شود داعش و ترامپ....سر برمیدارند عجب مضکه اس ست این جهان.....
از دفتر یادداشت ها ماهشهرع-بهار

 

غزل کاروان آرزو گم  کرده  راه

از میانه زحمت زمانه برمی خیزی وبعد  سرتا پای خود را وراندازمی  کنی آنگاه تلخ کامی حاصل از رنج نابسامانی را اندازه می گیری ........

می بینی که چقدر خسته ای گویی کوهی را باید جابجا کرده باشی که برآیند و حاصل این جابجایی چیزی در اندازه منقار زدن پرستویی برسنگ خارایی از آن کوه بوده است آنگاه در برابر بلندای قله آن کوه ژرفای دره ای عمیق را می بینی که تورا فرا می خواند...................

بس فغان از   بی قراریهای خویش

گریه کن بر  شرمساریهای خویش

آه ای زندان و دیوار، ای قفس

خسته ام از ناگواریهای خویش

چشم های  التجاء خشکیده اند

در حصار گریه زاریهای خویش

ای دریغ از عشق های  ناتمام

ناتوان از کامکاریهای خویش

لاله  و داغ  فراق  وبادها

می روند تا جانسپاریهای خویش

پیچ و تاب اشک ها پایان نداشت

در عذاب غم گساریهای خویش

ساقی و پیمانه و شهد و شراب

بی خبراز می گساریهای خویش

کاروان آرزو گم  کرده  راه

در سراب فتنه کاریهای خویش

رنج این کولی به آخر کی رسد؟

مانده ام با  سوگواریهای خویش

ماهشهر بهارسال 1389 علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)