حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار


چشمانت!
آشوب زیبایی جهانی ست
تا آفتاب به رشک بیفتد
و مهتاب به تماشا
وشب از خماری بدرآید
وستارگان برقص
که این همه
از جور سیاه چشمانت بود
باور کن!
دو اسب  سرکش و مست
که  بر رخ تو جای گرفته اند
کولیان گنهکار اعصارند
که می رقصند و می رقصند
تا به کامی رسند
که فرمان آتش از توست
مژه بر هم مزن لیلی!
غوغایی ست
این رقص نگاهت
به تمنای مجنون چه حاجت است؟
ماهشهر مهر ۱۳۹۶ علی ربیعی ( ع-بهار(

  • علی ربیعی(علی بهار)

 اسپانیایی ها ضرب المثلی دارند که از ترکیب  و محتوایش برمی آید که همبندی  آن باید از دوره استعمارباشد با این مضمون  که اگر می خواهی با دیگران بجنگی با انگلیس آشتی کن که بار معنایی مستتر در این ضرب المثل حکایت از یک نوع زیرکی منفعت طلبانه ای دارد که نژاد انگلوساکسون در حیات معاصر یعنی بعد از قرون وسطی تا کنون حامل آن بوده است و همیشه نیز چه در سیمای انگلیسی محض و چه در پوسته های اخیر از نوع استرالیا وکانادا و امریکا....در این مقوله یعنی جهان گستری و برتری جویی از همه ابزار استفاده بهینه برده تا به سر منزل مقصود رسد و البته با تحمیل هزینه های گزاف بر شرق و غرب عالم ...باری استعمار گری و دست اندازی بر مال و منال بشر از جانب انگیس در سده های اخیر جامع الحکایات غم انگیزی است که قلم از بیانش در رقّتی اندوهبار فرو می رود و دلها انفجاری در حد بینگ بنگ را تحمل می کند!.... حکایتی که همچنان هم ادامه دارد و لذا در این سیر غیر اخلاقی به نظام جاهرانه ای می رسیم که از جانب قوم انگلوساکسون تثبیت گردیده وبا جمع فرهنگ مصرفی بنی اسراییل از آسمان و ریسمانی عبور کرده است که تازه ....اگر منصفانه بنگریم نه اسمان است و نه ریسمان بلکه تابویی است که با انقلاب صنعتی غرب به رهبری انگیس بر جهان حاکم شد ه است بی اندک توجه به ممارست در اخلاق و صیرورت آدمیت شرقی و غربی که همه انساندوستان شرق و غرب از افلاطون تا سهروردی آرزویش را داشتند.....و گاهی چون عین القضات همدانی و گالیله فلورانسی در آرزویش گداختند...صرف فعلی از سوی انگلیس در باب تصرف ماده و معنا بر روی زمین ریشه در خیلی عوامل دارد که هم تاریخی است و هم جغرافیایی ...قسم جغرافیایش همان آب و هوای مطبوع و لطیف جزیره است که خود نصف مشکل زیست آدمی را حل می کند یعنی در  جزیره تنهایی خویش بی واهمه از دست درازیهای اقوام مهاجم با آسوده گی خیال گذران امور می کنند بویژه در ادوار اولیه که طبیعت بر فعل آدمی غالب بود و زمانیکه این بعد حل شد راه تفکر و آسودگی برای نقب ودست درازی های بعدی  گشوده گردید...اما در بعد تاریخی ما با ذات آدمی روبروییم که اگر تفوقی از جانب انگلیس صورت می پذیرد چون تیری است که اساس آدمی را -که تمدن و فرهنگ است - نشانه می رود و به حقوق اولیه و ثانویه بشر تمدن سازچنگ می اندازد وپایه های تمدنی  پیش از سلطه خودرا  در همه ابعاد دگرگون می کند  و از همین نقطه در ابتدا جغرافیا و سپس تاریخ و تمدن خویش را مرکز عالم مفروض می گیرد  و به تاخت و تاز بی رحمانه ای  به اقصی نقاط عالم دست می یازدو چون داور نیز همان انگلیسی فاتح است  آنجا که به فتوحات جاهرانه می رسد  اسمش را توسعه و پیشرفت اما به سبک وسیاق  انلگیسی می گذارد......

لذا جهانی که امروز در آن زندگی می کنیم براساس نظم تعریف شده ای است که غرب انگلوسکسون از آن ساخته و برش داده است .واز همان ابتدای اقتدارش بعد از قرون وسطی در پی ایجاد و بسط موازینش بوده  و تا حدود بسیاری هم در جهت منافعش موفق عمل کرده است ...چنانکه  خود را محور و وسط عالم قرار داده و متراژحق و باطل را در گزینش منویات خویش دیده و با همین تصورو درک به حقوق انسان نگریسته است  و سپس به تقسیم جهان در جغرافیا و تاریخ پرداخته است  چنانکه ما تا پیش از قرون معاصر در جغرافیای عالم شرق دوری ،شبه قاره ای، خاورمیانه ای نداشتیم  و ساعت بیگن بن لندن محل طلوع وغروب و ملاک سنجش زمان نبود که همه آن منویات بوجود آمده حکایت رنج و مرارتی است  به درازای توسعه اجتماعی و انسانی در غرب و سکوت و سکون و پذیرش بی قید و بند شرق تا رسیده ایم به امروز که جهان دیگر جهان دیروز نیست  بلکه حتی جهان لحظاتی پیش هم نیست که راستی  بر اساس همان پیشداوریهای غربی نگرش ها و تعلقات تغییر کرده و دیگر نمی توان با همان داده های گذشته به تقسیم و تفریق عالم پرداخت که نظام سلطه  خود شرقی یا غربی هر چه باشد از ریشه ناعادلانه است !....

 

ماهشهر پاییز 1389 علی ربیعی (ع- بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نوشتن از دید مارکز
به تعبیر نویسنده بزرگ معاصر گابریل گارسیا مارکز نویسنده هیچ نیست مگر خوب نوشتن نه اینکه از خوبی و زیبایی که از آنچه واقعیت های روزمره زندگی ست نوشتن....ودیگر اینکه بزرگنمایی آنچه را انسانهای عادی نمی بینند.... ادبیات هم مثل هر مقوله بشری مرز ندارد و مارکز از این جنبه عمیق ترین تراژدی های انسانی را با تخیل و واقع جمع کرده است  ...  

از دفتر یادداشت ها ع-بهار

سروده سگ سرگردان

بامداد متوهمی  ست

و سگها در هیجان زندگی غرقند

بعد از کمی مکث و خلاصی در کوچه پشتی

صدا می زنند رفیقان راه را

چون ما انسانها!

در بی راهه همیشه گی

نه از زمان خبری بود

نه از مکان اثری

ایستادم و تماشا کردم

سگدو زدنهای ناتمام آنها را

تا تابش داغ آفتاب هم چیزی نمانده

نگاه کن

در سینه سگ بیچاره

مثل هر موجود زنده ای

آنچه می تپد

تنها دل نیست

عشق است

که اورا رها نکرد

علیرغم هرم آفتاب

کج تابی آسمان و بیابان

بی قراری محض

ومرگ که هوشیارتر از همیشه

هر آن سگ سرگردانی را شکار می کند

ماهشهر امرداد ماه 96علی ربیعی ( ع-بهار)

گرمای طاقت فرسای خوزستان تنها ما آدمها را آزار نمی دهد بلکه هزاران حیوان بیچاره در غربتی محض جان می بازند...وبی شک همه ما شاهد این ماجراهای دردناکیم ولذا زندگی می طلبد که مساعدتی نماییم ...سگها و گربه ها را ...بلکه سعادتی ببریم!

  • علی ربیعی(علی بهار)


من از اوهام شما
هیچ ناخنکی حتی
به ارث هم نبرده ام
داشته های من
همین ها بوده
دل صد پاره از تیپای زمانه
و خیالی آسوده از فردای خویش
یا هر لحظه که شما فرمایید
آزموده ها را آزمودم
نرفته ها را رفتم
اما نتیجه
همیشه مثل چهارده ساله گی
عاشق بود
بی آنکه در پی بیش و کم 
ستاره و شب  باشم
یا در قامت اسب بالدار
در آسمانها پرواز کنم
یا چون پری دریایی
از آبهای جهان بگذرم  
در همین پارکی که نشسته ام
با کلاغها و گربه های بسیاری
مسرورم
ودغدغه هایشان را ورق می زنم
اگر تشنه بودند
یا گرسنه
اما دلبری دروغ نبود
و در آخر سرگردان
چون باد پاییزی
درختان بسیاری را آزردم
شهریور ۹۶ علی ربیعی (ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

سروده شور جهان

جهان شور شیرینی ست
مثل یک ذهن زیبا
صدایم  میزنی
هرجا که باشم
برمیگردم
آنگاه بسان قمریان عاشق
با همه اشتیاقم
در بوسه هایت فرو می روم
زندگی بی آرایش زمستان
بهار نمی شود
ماهشهر ع-بهار

سلسله موی هستی

هیچ پرنده ای برای مرگ یا زندگی قصه ای ننوشت ...شعری هم نسرود ...هرتصوری زشت یا زیبا ساخته ذهن ماست وهر کدام از ما تمثیلی در اندازه قد و قواره خود از هستی می کشیم و بعد بی آنکه فرصت براندازش را داشته باشیم در دنیایی که از آن هیچ انسانی نیست جا می گذاریم و شاید همین چند جمله کوتاه خلاصه حیات بشر است  وبعد اینکه  از شروع عصر دکارت  تا به امروزهمه بحث فلسفه دخالت ذهن آدمی در معرفت هستی همین بوده است  و جهان نه از منظر نفس نباتی که از مسیر جلوه گری تفکر و اندیشه بی واسطه آدمی  به مشاهده و تجربه دست یازید و با ترازوی عقل به سنجش و شناخت رسید  و کانت هم در ادامه تکمیل این راه صعب قصر زیبای آسمان را بکناری نهاد  وباتاکید به مسئله  شناخت انفرادی یعنی فهم ما با شیء منطبق نمی شود؛بلکه شیء است که با فهم ما انطباق می یابد یعنی آنچه را ما  می بینیم آنی ست که ما دیده ایم و لاغیر وبا توسل به انقلاب کوپرنیکی منظومه شمسی و جایگاه زمین در این جهان که قطره ای از دربا نیست به نتایجی از حقیقت رسید که جوهره معرفت و شناخت را تا به امروز رقم زد و بدنبال آن  غایت ارسطو به گوشه ای از کتابخانه های قدیمی به بایگانی تاریخ رفت ومن نیز به نوبه خود هنوزهم براین باورم که زندگی با همه شور و هیجانی که دارد رویایی بیش نیست نه تنها برای من که برای آن همه بزرگ که دستی بر آتش ناشناخته های هستی گذاشتند که از این تجربه بجز سوختن و سوختن به سرانجامی نرسیدند و آنچه از شعرای عارف ما چون حافظ و مولانا سرودند بجز وهم و خیالی از سلسله مویی نبود ...

                       تهران شهریور 1396 علی ربیعی(ع-بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

در سراشیبی جاده ای

تند میروی

مواظب باش

اگر سگی را زیر گرفتی

اندکی هم برای زندگی گریه کن....علی بهار

........سمفونی خاموش  سگها

....راننده  بی هیچ  احساس و دغدغه ای به راهش ادامه می دهد گویی کلوخی را زیر گرفته بود... چپ و راستی می شود و سپس باز هم جاده است که او را با خود می برد  ،سگ زرد آخرین زوزه زندگی را به بلندی هرچه تماتر می کشد وتمام!... خودروکه  دورتر می شود همه اتفاقات برای لحظه ای دنیایت را زیرو رو می کند ...به آنی سگ سیاه بر میگردد می بیند تنهاست ...انگار برای این حادثه و همه پیچ و خم هایش تمامی آنچه را متصوری باید  دست به دست هم داده باشند...مثلا بامداد زمهریر پاییزی ...خودروی سرکش عبوری ، و دوسگ که از سگدوزدن شبانه برمی گشتند به کجا؟ ...نمی دانم  ....روز تعطیل جاده خلوت است ... تک و توک تانکرهای نفتکش فضای سنگین روز جمعه را سنگینترمی کنند..مثل همه جمعه ها که روزبدی بود روز بی حوصله گی!......

...دنیا همین یک چشم بر هم زدن است برای من یا تو.... تفاوتی نمی کرد سگ باشی یا کبوتری صحرایی که روز گذشته فقط بالت به شیشه اتوموبیل  جلویی خورد ... آخرین پر های کبوتر با وزش بادی از آسفالت کنده شده به هوا می رود و امروز هم نوبت سگ زردی ست که شبی را به خوشی در کنار همراهش به صبح رسانده  با اولین نگاه همه هوش و هوسم بدنبال سگ سیاهی میرود که دارد با احساسی همراه با نومیدی دست و پای سگ زرد را می لیسد هرچند سگ زرد مرده باشد در عالم حیوانی قائده این است که  حتما از قصد و قصه ! مرگ رفیق راهت چیزی ندانی.... اگر می دانست که این قدر مکث نمی کرد و با یک جسد مچاله شده روی جاده چانه زندگی را نمی زد ...هی رفیق راه برخیز چرا دراز کشیده ای بیا برویم دوست ،هم بازی همیشگی ...نکنه قهر کرده ای مگه نمی بینی این همه خودرو در حال عبورند آن هم با یک اسب و کفی های سنگین بار و یا نفتکش های غول پیکر بیا برویم هی ،چرا ناز می کنی ،چرا جواب نمی دهی ....نجوای سگ را در ذهنم حلاجی می کنم ....

ماهشهر تابستان 96 علی ربیعی(ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

بعضی نویسنده ها وآثارشان  تاثیر آنی بر خواننده دارند می خوانی و بعد تمام چنانکه همه کسانی که اهل خواندن  کتاب  هستند این تجربه ها را داشته اند بی انکه تاثیرو بازتابی از اثربرای آینده در ذهنشان مانده باشد مثل خواب هایی که می بینیم فقط بدرد فراموشی و خاموشی میایند  زیرا که این آثار و خوابهای ما  حادثه نیستند یک اتفاقند با صفت کوچک اما آنجا که خاطرات شکل می گیرند و در ضمیر آدمی به ماندگاری می رسند حادثه ها یی هستند با یک صفت بزرگ که همیشه در حافظه ات با تلنگری اندک بالا می آیند و تورا درگیر می کنند  مثل زندگی در دریایی متلاطم که تا زنده هستی درگیر می مانی و دیکنز از این گونه خاطره هاست که هیچ گاه خواننده را به حال خود رها نمی کند همچنان که مرا بعد از سالها رها نکرد تا آن همه تصاویر زشت و زیبا از قهرمانانش خواب و بیداریم را بیاشوبند . او به گفته  منتقدین آثارش برجسته ترین  رمان نویس همه دورانها بود ودرعصرملکه ویکتوریا در قرن ۱۹ بین ۱۸۱۲ تا ۱۸۷۰ زندگی کرد وداستانهای تاثیر گذاری  ...چون دیوید کاپرفیلد...آرزوهای بزرگ..داستان دو شهر والیورتویست مشهورو بسیار قصه های دیگر به ادبیات انگلیسی زبان و بلکه هم جهان تقدیم نمود به گونه ای که مثل  حافظ  یگانه ما در ادبیات فارسی به آنچنان جایگاهی رسید که بعد ازاو شاید نیاز نبود که رمانی باز آفریده شود هر چند که هم بعد از حافظ  شاعران شعر سرودند و می سرایند وهم  بعد از دیکنز  نویسندگی و نویسندگان از حرکت باز نه ایستادند که هر کوه وقله را دامنه ها بسیار است وآبادی ادب وهنراز همین دامنه ها آغاز می شود تا به قله برسد  ...البته بعد از سالها که خوانش من از کارهای این بزرگ می گذرد گویی ادای دینی دارم که در حد بضاعتم نسبت به آموزه هایی که از داستانهایش آموختم در تمجید معرفت تساهلی ایشان کلید راه باشم  وبعد  نوعی حس دلبستگی به ارزش هایی که دیکنز به قصد بسط آنها می نوشت مرا با خود سخت مشغول  کرده بود ولذا به جهت یادآوری همه آن قصه ها و با ز خوانی در ذهنم تصمیم به شرح یادداشت هایم از این نویسنده گرفتم .شاید که برای شخص من با همه فراموشی و خاموشی به نوعی یاد آور رسم وزینی  ست که در فرهنگ ما هر روزه تکرار می کنیم که در راه نیک به تعبیر عالمان متعلم البته حاجت هیچ استخاره نیست هرچند شاید فقط یک دست درازی ناشیانه چیزی نباشد زیرا هدف من نقد نیست بلکه یادآوری عظمتی ست که من در کارهای دیکنز از جنبه های مختلف اعم از اوج و فرودهای قصه که در جنبه هنری آن است تا عناصر بکر و زیبای زبانی که نویسنده بکار برده و در ترجمه هم بازتاب دارد....

باری  با یاد آوری آن  خاطره ها به این سمت سوق داده می شوم که  توجهم به  جنبه ای از نگرش دیکنزجلب می شود  که اعتقاد دارد سرشت آدمیان تغییر پذیر است وای بسا که راه عنابت به مفهوم بازگشت به اصل خویش به تعبیر مولانا بسته نیست کافی ست  حادثه ای کمک کند تا پروانه وار  از پیله بدر آییم و آسمان و زمین را بهاری کنیم که پرواز گروهی پروانه های رنگ رنگ فرحبخش و فریباست !....ودیکنز بی اصرار قلم بلکه چون مولانا در غزلیات شمس روان به لغزش پروانه ای با نسیم زیباو اخلاقی می نوشت ...تا به سر منزل مقصود یعنی رسیدن به جامعه آرمانی که در خیال داشت برسد  زیرا که عصر او عصر رمانتیسم آرمانگرایانه  بود که هدفی بجز سعادت بشر را در تصور خیرخواهانه اش متصور نبود هرچند مثل هر مصلحی به سنگ خارای سخت جانی شرارت هایی خورده که کماکان با بشر است.اما دیکنز نویسنده ای است که نه اینکه بخواهد نشان راه باشد بلکه قهرمانانش در زندگی و به ناچار به تفکیک سره از ناسره می رسند و خواننده نیز بی انکه اجباری در کار باشد با قهرمان و ضدقهرمانش احساس همدردی می کند و هنر به تعبیر بزرگان نقد چیزی مگر نقطه اشتراک احساس صاحب اثر و خواننده نیست ا ین جمله کوتاه شرح و نقد اکثر آثاراین نویسنده شهیر  است که به آنی  ای بسا خوی آدمیزاد در شرایطی از چاه تیرگی به سمت آفتاب عالمتاب تغییر جهت  دهد  واز تیره گی نفرت به روشنایی محبت رود ...گذشت آن زمان که می خواندیم و شاید هم باور می کردیم که گرگ زاده گرگ شود ...اگر چه با آدمی بزرگ شود و یا تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است ..عصر جدید که دیکنز فرزند بلافصل آنست به انسان سلبی نگاه نمی کند بلکه نگاه او ایجابی ست و زندگی و حیات انسان از جزمیت ارسطویی به سمت نگرشی که پرسشگر است عبور کرده ....جامعه باز تلقی ثابتی از انسان ندارد و هر چیزی را در حال شدن می بیند ودیکنز نویسنده ای ست که در این شرایط عقلانی ظهور و بروز می کند و ادبیاتی می آفریند انسان محور بی آنکه تلقی یکسو گرایانه داشته باشد..شیوه ونگاه و نگارش نویسنده به راه های درمان آلام بشری ست که ناشی از رنجی ست که از زندگی می برد وخود از کودکی سمبل کودکان کار و خیابان بود ....در جهان دیکنزی همه چیز ملموس و روشن است به همین دلیل است که زیبایی با نجابت و عشق با ازدواج به سامان می رسد  .... شاید به جرئت بتوان گفت همه مردم جهان به داستانها و سرنوشت قهرمانان چارلز دیکنز علاقه دارند زیرا که آیینه ای ست برای تماشای خویشتن همچنانکه داستان دو شهر شرح برگشت پذیری دکتر مانه است که کفاشی را در زندان می آموزد و مسیری اخلاقی را انتخاب می کند تا دل تاریکی را بشکافد و حیاتی دیگر را آغاز کند که برای انسان شدن هیچ گاه دیر نیست قهرمان رمان آرزوهای بزرگ پیب از مسیر حق شناسی تبهکارو محکوم فراری را وادار به اصلاح اخلاقی می کند وآن تبهکار ثروتی را که از راه تبه کاری بدست آورده به پیب می دهد تا دایره حق شناسی را به خواننده انتقال دهد..چنانکه سراسر رمان الیورتویست مبارزه جانانه ای بین رذالت وپستی از سویی  و صداقت وفضیلت از سوی دیگر است ونیکی و سالاری را که در نهاد بشر است در سیمای الیورجوان می بینیم که تصویری از رنج کودکیهای خود نویسنده است که با چهره کریه فقردست و پنجه نرم می کند اما زانو نمی زند ودر کشمکش های طولانی قصه  عاقبت   برشرارتی که فاگین پیر پدرسالار دزدها  در حال بازی مکارانه ای برای بدام کشیدن اواست پیروز می شود و به آرزوهای بزرگ خوانندگان جامه عمل می پوشاند زیرا  همواره در جان انسانهای پاکدامن غلیان سرشت رسیدن به ساحل نجات همیشگی ست .کار دیکنز مثل هر نویسنده بزرگی  پرداختن به حقایق کوچک است همان اتفاقات روزمره ای که تنها به واسطه ادبیات امکان بروز دارند به عبارتی نویسندگان بزرگ زندگی و ماجرا های کوچکشان را با قلم سحر آمیز خود نقاشی می کنندو فلاسفه بدنبال دنیایی بزرگترند که اکثریت مردم به آنها دسترسی ندارند .

قلم برنده او آثاری را می آفریند که بازتاب اجتماعی زمین و زمانه اوست که در سراشیبی فقر و بدبختی اکثریتی از مردم و فخر نجیب زادگانی ست که ماشین را برای رسیدن به امیال خود بخدمت گرفته اند و روابط اجتماعی زیرا فشار های خرد کننده سنت های جامعه اشرافی انگلیس در حال فروپاشی ست وسپس   جنگیدن با همان مفاسدی است که درمان پذریرند و در نهایت در زوایای پنهان قلم او نوعی امید را در کلام و کلمه قصه ها به خواننده اثر انتقال می دهد بی آنکه اجباری در فحوای صیرورت قصه باشد و این همان وظیفه اصلی نویسنده بزرگ است که انتخاب را به خواننده اثر وامیگذارد .

من به شخصه اعتقاد دارم یکی از مفاصد بد هیبت در زندگی بشردیو جنگ بوده است و عوارض بیشمار ناشی از آن که بی شباهت به راه های درمانی که دیکنز برای نجات مفاصد در داستانهایش در پیش گرفته نیست . همچنانکه نابهنجاری های اشخاص در قصه های دیکنز به هنجار می رسند فعل نابخردانه جنگ نیز در زندگی بشر  قابل درمان است .....لذا با این توصیفات دیکنز نویسنده ای است که در آثار فراوانش  به کاهش رنج بشری کمک می کند وهمین یک قلم بزرگترین خدمتی است که از دست یک هنرمند واقعی و انساندوست ساخته است تا جاییکه  ندای صلح طلبی بشررا از حالت آرمانخواهی صرف به عملی قابل باور درذهن و ضمیر خوانندگان آثارش منتقل می نماید .

من از همان ابتدای آشناییم با دیکنز به دوستانم در دانشکده می گفتم اگر می خواهید یک سیاستمدار خوب بشوید بروید و دیکنز بخوانید ...اگر می خواهید یک بازیگر خوب شوید بروید و دیکنز بخوانید واگر می خواهید یک حقوقدان هم بشوید بروید و داستان خانه غم زده اش  را بخوانید که اتفاقات در این داستان جهان بی ملاحظه وکلا را شرح می دهد وبی اعتمادی مردم به  آنها را  ...که ریشه در قانون دانی و پرداختن به جزییات حقوق مردم در این کتاب از سوی چارلز دیکنز دارد و این همه  نشان از اشراف این نویسنده توانا به جامعه ای ست که با زوایای پنهان و پیدای آن آشناست وبه تعبیری دل تاریکی ها را می شکافد تا به روشنایی رسد و البته سعادتمند فرهنگی که این چنین نویسنده بزرگی را در دامن خود پرورش داده است و اینکه همه ما برای رسیدن به جامعه و جهانی عادلانه تر بهتر آنست که آثار دیکنز را بخوانیم....

تهران تیرماه 1396 علی ربیعی (ع-بهار)

 http://ketabism.ir/charles-dickens/

  • علی ربیعی(علی بهار)

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را
می دوم به پای سر در قفای آزادی.....شاعر آزادی فرخی یزدی

امروز 14 امردادماه 1396 برابر است با 111مین  سال پیروزی انقلاب مشروطیت در کشور ما و به تعبیری اولین انقلاب ملی نوین به مفهوم امروزی آن در شرق میانه که بازتاب عمیقی در جهان داشت ...انقلابی که خواست  ایرانیان سر از پستوی تاریخ قرون و اعصار سر برداشته به جهان نو ورود کنند هرچند در خود میهن ما متآسفانه با توجه به رخنه هزاران ساله استبداد در تار پود اجتماعی اثر ملموسی نداشت و به مرور در برابر دیو استبداد اگر نگوییم سر تسلیم اما سر تعظیم فرود آورد و مشروطه خواهان واقعی هرکدام به لطایفی از گردونه حیات اجتماعی حذف شدند وکاری که به تعبیری ناتمام ماند.......بخشی از دفتر یادداشت ها ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

بزرگی می گوید آنان که عادت کرده اند در تاریکی گام بردارند آنقدر بینایی خود را ضعیف می کنند که بعدا دیگر نمی توانند نور خورشید را تحمل کنند

....از پیامد شمشیرها
  و من مثل کودکی متوهم
در پی پرواز کلاغها بودم
در گرماگرم آتشی
که بر فراز باغ
شعله می کشید
خورشید!
دختر گیس بریده بی رحم آسمان
جنگل و در یا را بلعید
و صحرای من
به یغما رفت
آن صحرای ملایم هوبره و آهو
کبوتر و چاه
حالا نا امیدند
همه سلولهای من از پیامد کور
چکاچاک شمشیرهای تردامن

انسان و آفتاب
 
تهران تیرماه ۹۶ علی ربیعی (ع-بهار(

  • علی ربیعی(علی بهار)

 رمان طبل حلبی اثر جاودانه گونتر گراس نویسنده المانی را حتما بخوانیم نویسنده به خاطر همین رمان برنده نوبل ادبیات  شد قهرمان قصه کتاب اسکار ماتسرات شخصیت اوباشی دارد که در همان ابتدای داستان از تصمیم خود سخن می گوید که می خواهد جلوی رشد خود را در سه ساله گی بگیرد.او تا سال 1945 کوتوله ای سی و شش سانتی متری باقی باقی مانده است ودر این سال حدود بیست و چند سانتی متر دیگر بر قدش افزوده می شود. اسکار مستبد کوتوله ای است که همیشه خواسته های خود را عملی می کند و از این استعداد برخودردار است که  با جیغ شگفت آور خود شیشه ها را از هم بپاشد و بشکند....ونیز پیوسته طبلی در کنار خود دارد که با آن می تواند ارواح را ظاهر کند و با ضربه های متفاوت آن تظاهرات سیاسی را به هرج و مرج بکشاند واز همین طریق تا قله های رفیع قدرت پیشرفت می کند. این رمان انباشته از اشاره های تاریخی ست. ,.... اشاره های متعدد به سرزنش هایی که ملت آلمان  میدان سیاست را به هیتلر واگذار کردو آنگاه سالهای شوم و دشواری که ببار آمد و از طرفی بی تفاوتی مردمی که به ساده گی از مقابل آن همه فجایع عبور کردند....ودیگر اینکه این رمان را ابتدای سبک رئالیسم جادویی می گویند که با گارسیا مارکز و کتاب صد سال تنهایی به اوج رسید...و در خاورمیانه امروز کم نبودند کوتله هایی مثل قذافی وصدام ....که نابودی و اضمحلال را به ملت خود پیشکش کردند از ترس اینکه نمیرند و بعد از خود چیزی را جا نگذارند و این هم البته از مصائب تفکر انقیادی ست که روح ملتها را مثل خوره می خورد و آنچه برجای می ماند خاکستری خواهد بود که طوفان حوادث اورا با خود خواهد برد...............
از دفتر یادداشت های گذشته ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)