حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

موکب اغیار روزگار

يكشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۲۸ ق.ظ

این ها دلسروده هایی ست که هرکدام یادی و خاطره ای از خود به یادگار گذاشته اند خوب و بد ،زشت و زیبا چه فرق می کند مهم اینست که در ذهن و ضمیر آدمی جایی برای خود دارند که خاطرات و خطرات را نقش می زنند ..همان ها که پایبندی دل و جانت را به تصور و تصویری از صورت و معنا یی  تازه در عالم هستی منجر می شدند  ...باری برای من دهه 60 خورشیدی گاهی به واگویه ای و دل سروده ای منجر می شد ...گاهی به فلسفه بافی از امید و یاس می رسید م،اما هرچه که بود.. روح و جان من را به فلاش بک هایی از گذشت و فداکاری  نسلی می برد که قدر و منزلت زندگی در شرایط جانفشانی برای استقلال و آزادی و عزت کشور را با خون خود معنا کرد و من اگر قطره ای ناچیز از این دریای اخلاص و معرفت شدم و هرزگاهی از حاشیه تا متن را طی کردم بی نصیب از آن همه معرفت عصری نبودم و حالا وقتی به ورق پاره های آن سالها سری می زنم با اندک اصلاحاتی آن دست نوشته ها را به مبارکی ! دنیای مجازی آراسته می کنم تا صاحب دلی چون تو بخوانی و در غم و شادی من شریک شوی ..............وبا یادی از عمران صلاحی در چکامه ای از شمس لنگرودی که گویی همه زندگی را با همه وسعتش در همین هایکوی زیبا معنا کرد که:

     برادرم عمران!

     آخر زندگی آنقدر ارزش داشت!؟

      که برای آن بمیری!

موکب اغیار روزگار

این سان  که رفت  بر من و تو از طومار روزگار

رنجمویه ای ست از زخم  دل آزار روزگار

اینجا به نفس عاشقان آه می کشند

دردا و حسرتا  ازچرخش   پرگار روزگار

جانم پر از نشیب است و ای دریغ

از سرفرازی   خزان  و باغ بیمار روزگار

نالم من از کدام تخت ؟ وکدام بخت نامراد

تلخی زهرخند کیست ؟در اسرار روزگار

طوفان وزید و کشتی ما دریا گرفته است

غرقاب موج بلاییم و دشوار روزگار

ترسم از عاقبت رنجی که گیردسزای تو

بر من گذشت هرچه بود از کردار روزگار

ای کولی مردد بیابان  و آفتاب و خاک

برخیز و کوچ کن ازموکب اغیار روزگار

ماه شهر تابستان 1368 علی بهار

 

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی