حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آب باران باغ صد رنگ آورد

چهارشنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۱۶ ب.ظ

 منثوره خلوت دل

 آب باران باغ صد رنگ آورد    

 ناودان همسایه در جنگ آورد –مولانا

.... بیا و به چهره روبرویی که خودت باشی  خوب نگاه کن ،نشسته ای شکسته و غمناک ،بار اندوه هان  عالم بردوش فکر می کنی  که بشود  کاری کرد   که چشم ها را به تعبیرسهراب  سپهری شست  ودنیا را جوردیگر دید بی اندک تحقیر و رمیده گی در دل و دیده....

... در راهی که می روی  آنچنان محصور سنگلاخ ها می شوی  که کوره راهی در شب دیجور را از خدا طلب می کنی ..چون سرطانی که بر مادری سایه انداخته، با کودکانی ملتمس وچشم در راه معجزه ای شاید! ....

  ...گاهی امیدوار می شوی که  دنیا آماده خوش بیاری با آرزوهای تو باشد ، بار و بنه امیدت را در خیال و رویا برمیداری به سمت آنان که چشم انتظار حضور توهستند می روی  برای اینکه زندگی قشنگ تر شود .....با شتاب و عجله ،اما   نرفته سرت به سنگ می خورد می بینی نه !این روزها هم چون دیروزها و هنوزها جای بسی شگفتی  داردو تأمل...

...تازه کجاوه زندگی هم مأیوس وسرخورده از ره گشایی تو،

وامید گویی قرنهاست که بست نشسته  در دل و جانی  که  به شوقی خیال انگیز،سحری یا  بامدادی به شور وسرمستی  فرا بخواند  پرنده هایی را که می خواستند غریبه نباشند واگر تورا دیدند سنگ به یادشان نیاید و همان جا که ایستاده اند بمانند و تو یاد گرفته باشی دانه ای ،ارزنی مهمانشان کنی  ...

اما پرنده گان یا ما چه تفاوتی  دارد ،سنگ که آماده پرتاب است ، به توالی تاریخ هم که غریبه ماندیم با یک نوستالوژی که در فراق و بی همدلی   زاده  شدوبعد کوچ کردیم ورفتیم  که حتی در کنار خود هم نباشیم وحالا عاقبتی داریم که نه چیزی مفهوم است و نه پیدا ....

...وسپس بر خیزی که به سمت گفتگوهای اثیری با آسمان و آفتاب و کوه ودریا بروی  و آنچنان تعلق خاطری در هستی بیابی که تا دنیا هست تو باشی نه در صورت که درسیرت! ورضایت خاطری با  خردمندی و فضیلت در پیرامونت ، بی تعلقی  آرمانخواهانه که در خلوت لذت جویانه فیلسوفان جستجو می کردی،امیدی هست؟ ....

شاید تمثیل زیبای مولانا کمک کند که چه می خواهم بگویم .......

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد     

                                  پاییز 1388 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی