حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

میراث جاودانه مادر

دوشنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۱۳ ب.ظ

زمانی ،روزی، داشتیم هوایی

دو دروازه دوتا دالان سرایی

نیاید سال و امسال و همه سال

پراکنده شدیم هریک به جایی

میراث جاودانه مادر همین سروده های دلنشین در گویش دشتی (لری جنوبی )به لهجه ماهشهری ست که بردل و بر زبان دارد دلسروده هایی که پرگاری را ماند در این دایره مینا  که جز حکایت سرگشتگی آدمی نیست ..که از فرهنگ شفاهی قرون و اعصار این قوم و هر قومی می تراود و با رنج و هجران طاقت فرسای آدمی به دیوار بلند درمانده گی می خورد و من به زبان همین پارسی به رسم الخط امروز این سروده ها را ترجمه می کنم که عشق و مکافاتش اگر هست به تار مویی بند نیست ....و آشفته گی زمانه هم که رهایم نمی کند حتی به خواب ..که دیشب هم باز خواب شور و شاب جوانی را دیدم و دگردیسی و دگرگونی هایی که در دل و جان داشتیم نه من که همه همنسلانم که  از دیوار راست تحول و امید بالا می رفتیم..یعنی که همه سختیها را به جان خریدیم ....گویی این دوبیتی مادرانه وجه تسمیه همه آن زمانه ها و زمینه هابود و حالا که برمیگردم و به پشت سر می نگرم ، می بینم که نه از پود نشان ماند و نه از تارنشان .....ای ساقی!

که به تعبیر الف سایه .... 

بسکه شستیم به خوناب جگر جامه ی جان 
                              نه ازاو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

.....بگذریم راستی که خواستی نبینی و نبیندت نزدیک بیا و آنچنان نزدیک که دیده نشوی بعد هرچه خواهی کن آنوقت می توانی یقین داشته باشی که نه به بار است و نه به دار که همین نقطه سر خط عالم همه خود خلاصه همه ماجرای بی نشانی ست که در گرته هایی شاذ و نادر رقم می خورد تا همچون مورچه ای که در بند قطره آبی محصور شد بگویی ای داد ای فریاد که همه دنیا را آب برد که پنداری همه عالم منتظر قدوم مبارک تو می ماند که آیا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را به تعبیر اخوان ثالث....خواستم گفته باشم آرمانسازی نکنیم و دربدر کاهی نباشیم که کوه شود سر منزل مقصود همان منطق الطیر عطار ما ست  رسیدیم یا نرسیدیم که :

 در عشق قرار بی قراری ست..

.بدنامی عشق نامداری ست...

یعنی اینکه نیازی به هیچ قبض و بستی نبود این راز سر به مُهر را !

اردیبهشت 1392 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی