حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

منظومه بدرقه

جمعه, ۱۳ تیر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۱ ب.ظ

وقتی دلت گرفته یاد دوست بهترین آرامش است واین سروده یاد ویادگاری ست که مرا به وجد ولذت آن دوستی ها برد................باقی بقایتان. ...                                                        

1

در گرگ و میش دل مردگی زمستان

وقتی خبر میرسد

کسی که شاید یک روز معشوقه توبود

بی لبخندی از این دنیا رفت

و تو اورا بی آنکه بخواهی بدرقه کردی برای همیشه

بی اندک فراغ بالی

بی اندک مجالی

بی اندک فرصتی

اینک  ذهن

که در محاق منظومه های  این همه اندوه فرو میرود

و ریشه هایت

بی آنکه بدانی

در برکه های بی باران جنوبی می پوسند

یا مثل گیاهان خشکآبی  این بیابانها ی بی خاطره

به خاکبادی کِبِره می زنند

2

بیا بی حوصله  شویم  از سایه سار   تحمل  هستی

خود خواهی  تعلق خاطر

و با همه جان به کوچه های کودکی هجرت کنیم

به یاد بیاوریم بازی صبور دست هامان را

با اضطرابی که از تشنه گی و عشق برمیخواست

در پناهگاهی  که آنسوی کوچه های دلبستگی بود

یا وقتی که از غیبت نگاهی

-  به گردش بی شمار بوسه های آتشین می رفتیم

با لذتی بی دریغ در نیاز جسمانی

3

باغ  تماشای ما هم  یک راز بود

یک راز زیبا

چه در صلاه ظهر

چه در  بیداری شبانه

در اتراق گاهی که می رفتیم

اگر نمور

اگر بی سرپناهی  حتی !

آن بالا واسطه  ما ستاره های بی شمار آسمان بودند

4

اینجا -

در میان این آسمان بی روح زمستانی

شاید روح تو مفهومی برای این همه غربت  باشد

بهار بی سبزه و پرنده

تابستان بی گذشت و گیج  در صحاری خاک آلود

و پاییز هم که درختی نداریم

برای برگ ریزان

و ما ماندگار

این نغمه های شومیم

که از سوهان باد به نمک زارها می وزید

5

هی می شمارم روزها را

شب ها را

خواب و خاموشی کوچه ها را

وقطارزندگی  که در ازدحام سرگردان

آن همه مسافرفرو رفته  درخویش است

6

بعد از این

برایت آنها همه مردانی جوان بودند

ازتبار قدیسین

که حسرت لبخند دختران عاشق را ندارند

ومن که چشم دوخته ام

به   آسمان ابری

 که پر از دغدغه باران شبانگاهی ست

تا بی شمار مسافران غمگین را

در اندوه یک  لحظه فراق وبی کسی  اشک باران کنند

7

گفتم کی میایی؟

گفتی میایم !

بی آیین

بی فلسفه

بی قید و بند منظومه ها و کهکشان ها

وسورتمه سیاره ها حتی

بر سطح خالی آسمان

کجاوه کودکانه ای بیش نیست !

آنگاه از سر دلتنگی محض

غبارروبی می کنم  خانه های خاک گرفته را

تا تو در جایی دور

باز هم آغاز شوی

و من زاده شوم در  تناسخ آتشی ،یا رودی

 که خاکسترهای مارا باد باخودببرد

ای هندوی بیچاره همه اعصار

به فضیلت تسلیمت میهمانم کن

که هیچ پایانی متصور نیست

همچنانکه آغازی

8

گاهی رویاهایی دارم

چون همین زمانهای  پرتشویش و اندوه

با کوله بار خاطره وترانه های مکررجدایی

که با گریه ای آغاز می شوند

وبر سنگ نوشته ای جاودانه می مانند

کجایند کولیان شوخ؟

تا عزلت خاکیان تورا  به سر مستی  کوچه باغها بیرند

پرواز تمثیلی پروانه ها

آواز شوق انگیز قناریها

وهیچ مانعی ردای آزدای تورا

در آن سوی غارهای آسودگی آلوده نکند

9

هرچند پیام آتشینی برای دلداگی عشاق ندارم

اما دوست دارم عاشقی را

حتی اگر برای بردن معشوقه ای به قبرستان باشد

بیا برویم ای دوست،

همسایه ،

همبازی همه کودکیها،

وبا همه وجود سراسیمه  شویم

 چون گروه هندوان

که به طواف  رود گنگ می روند

علی ربیعی (علی بهار) زمستان 1387

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۱)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی