حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

ماجرای حزب فراگیر

شنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۵۲ ب.ظ

کرده ام خاک در میکده را بستر خویش

می گذارم چو سبو دست به زیر سر خویش

سرکشان را فکند تیغ مکافات زپای

شعله را زود نشانند به خاکسار خویش   حزین لاهیجی

ماجرای حزب فراگیر

در اسفند ماه سال 1354 شاه غره از قدرت بلامنازعی که به واسطه بالا رفتن قیمت نفت و خیلی عوامل دیگر به دست آورده بود در یک متینگ عمومی در ورزشگاه 12 هزار نفری آریامهر آن سالهاحزبی واحدی به نام حزب رستاخیز ملت ایران تاسیس وبا تبختر هرچه تماتر موجودیت آن را اعلان نمود و در همان متینگ   تتمه احزاب خود ساخته را دستور انحلال داد و سپس در همان جمع اظهار داشتند که هرکه با مانیست برماست و چون برماست و مخالف این همه خوشبختی و سعادت ملت ایران است به زعم ایشان می تواند از کشور خارج شود ..                  

به عبارتی همه مردم ایران باید به عضویت این حزب درآیند در غیر این صورت و به ناچار و از سر عطوفت و بخشایش ملوکانه باید  کشور را ترک کنند و بروند جایی که حزب رستاخیزنامی نیست  و مثل ملت ایران خوشبخت نیستند و لیاقت این همه بذل و بخشش را هم  ندارند ،قیافه هایی که آن روزها زیر چانه شاه به به و چه چه می گفتند و لبخند های ملیحی که  بر لب داشتند را با وجود نوجوانی آن سالها هنوز هم بیاد دارم و توهمی که بر فضای قدرت بلامنازع آن روزها برای شاه و دوستانش حاکم بود و در این میانه لبخند های تلخی که می شد در چهره مردم کوچه و خیابان را بعداز سخنان شاه مشاهده کرد ....زیرا آن نمایش به ظاهر قاهرانه و در باطن تو خالی به اقرار تاریخ  انفجاری مهیب در فضای آن روزهای کشور بود و طول و تفصیل بسیاری را میشددر آینده  از ِقبِل آن متینگ فرمایشی خواند...زیرا که فهم و درایت ملتی را حاکمیت به ظاهر بلامنازع ،به میل و سفارش شخصی به بازی گرفته بود...       

 که البته  بزودی زود بی آنکه جوهر  آن دستور خشک شود مشخص شد کی باید برود و کی بماند ..باری چند روز بعد از اعلام و تاسیس حزب رستاخیز  فرم هایی درست شد و مثل برق و باد در سراسر کشور توضیح گردید و از آنجا به دبیرستانها رسیداز جمله دبیرستان ما که آن روزها اسمش محمدرضا شاه بود  ،مثل همه چیزهای مهم توی شهرها که تعدادی نام مشخص داشتند مثلا   خیابان مرکزی شهر حتما پهلوی بود و می شد پذیرفت که اولین دبیرستان شهر هم باید محمد رضا شاه باشد چنانکه اولین و بهترین دبستان هم  ولیعهد بود و قس علیهذا... ...فرم ها چون خیلی مهم بودند  از طریق رییس دبیرستان به کلاسهای درس آورده شدند  من آن سال یعنی اسفند ماه سال 1353 کلاس پنجم دبیرستان بودم وچون همه آن سالها میز ماقبل آخر می نشستم در کنار دوستی صمیمی که با او دوستی پایداری داشتم ...روی نیمکتی دو نفره من ودوستم  مثل تمام آن سالها در کنار هم نشسته بودیم...  رییس دبیرستان وارد کلاس می شود با بسته ای کاغذ آ4 زیر بغل ..البته آن موقع من هنوز کاغذها را به شماره و اندازه نمی شناختم این که می گویم آ4 مال امروز است خواستم که دروغ نگفته باشم ...بوسیله مبصر چاق و چله کلاس  شکر  نامی  کاغذ های عضویت در حزب رساخیز بین دانش آموزان توضیح می شود ..مبصر این کار را عاشقانه و با همه ارادت به هرکه و هرچه بالادست است  در کلاس توضیح می کند البته که خودمبصر داستانی دارد که روزی باید گفته شود ..مبصر مربوطه  علاوه بر اینکه  مبصربود از لحاظ تحصیلی هم  زرنگ بود  وعجیب  گوش به فرمان ،به گونه ای که اعمال این چنینی او ملکه وجودش شده بود و هیچ   کاری هم ازدست  کسی ساخته نبود عادت کرده بود که این گونه باشد ...فرم ها را از رییس دبیرستان نمی گیرد بلکه با همه وجود کش می رود و اول کلاس در جوار رییس دبیرستان به جهت تفکیک و شمارش فرم ها   هی انگشت به لب می زند وبعد یکی یکی و با حوصله ولذت فرم  بر میدارد از بسته های تلنبار شده  کاغذ های آ4 ،کاغذها خیلی زیاد است ،دوستم می گوید نگران نباش نفت گران شده است بگذریم ..مبصر  کاغذها را  به دانش آموزان می دهد و از قول مدیر دبیرستان می خواهد که همه دانش آموزان با دقت لازم  فرم ها  را مثل خودش یعنی مبصر  پرکنند خیلی جدی می گوید آه، آه ... نگاه کنید این طوری فرم پرشده و امضاءی گرفته خود را با افتخار بالابرده است تا همه ما ببینیم شاهد هم در پایین ورقه مبصر  احتمالا مدیر دبیرستان است  آخر او ما را داخل آدم حساب نمی کند...

دقت کنید فرم ها خط خوردگی هم نداشته باشند با تاکید می گوید من زیر لب می گویم  داغتر از آشپزباشی لعنتی! دوستم  می گوید چرا آشپز می گویم آخه از آش که خبری نیست ...

شکر ! مبصر همیشگی کلاس ما  در عین جدی بودن قیافه خیلی حق به جانبی هم دارد اما خداییش خیلی مضحک است او از من بدش می آید و من هم وقتی چشمم به چشمش می خورد خنده ام می گیرد من که می خندم بقیه کلاس هم می خندند و او فکر می کند من دارم مسخره اش  می کنم،خوب ما نقطه مقابل هم هستیم و بدبختی اینکه درس های من نیز بد نیست و در بعضی جاها از او جلوتر می زنم بدون کمترین فشاری واو فکر می کند از چند جبهه با یک رقیب روبروست  اما باور کنید بعد از سالها قسم می خورم که چنین نبود من فقط برای اینکه مبصر  به اصطلاح ما جنوبیها خیلی پاچه خوار بود خنده ام می گرفت آخه با توجه به آن همه نکات مثبت مثلا زرنگ بودن و گوش به فرمان بودن دیگر نیازی به حرکات آنچنانی نداشت همیشه فکر می کنم بیشتر کارهای مبصر  از روی سادگی بود والا کسی که این همه امتیاز خددادی داشت چه نیازی به پاچه خواری و بگذریم.. مبصر  برگه های A4 را به تمامی توضیح می کند و هنوز کلی برگه اضافی در دست دارد رو به مدیر !آقا اجازه می دی برم به کلاس های دیگر هم فرم  بدهم مدیر می گوید نه لازم نیست و شروع به توضیح واضحات چند باره در خصوص رسم و رسوم پر کردن ورقه عضویت می کند و اینکه در آخر دوست کناریتان  به عنوان شاهدباید  ورقه دوستش را امضاء کند اینجا که می رسد من می گویم آقا اجازه من وایشان یعنی دوستم  با هم قهر هستیم ومدیر  با عصبانیت فریاد می زند بروید گم شوید بیرون و صلح کنید هردودر حالیکه لبخندی بر لب داریم و زیر چشمی به مبصر  نگاه می کنیم، از کلاس خارج می شویم ...کلاس روبرویی  ما این ساعت را  زنگ ورزش دارد ،درست روبروی پنجره ،بازی  بسکتبال برقراراست  موقع مناسبی است پس ما  دوتا هم قاطی بچه ها می شویم ...گرم بازی هستیم در عین حال که گوشه چشمی هم به کلاس داریم .... بچه ها از توی پنجره  سرک می کشند و باآه و حسرت فریاد می زنند  خوش بحالتان  ...مبصر  دندان قروچه می رود می دانم در این موقع خودش خودش را می خورد  اشاره می کند به مدیر که نگاه کن این دو دارند توی محوطه  بسکتبال بازی می کنند مدیر با عصبانیت ناظم را صدا میرند  که ما را به دفتر بیاورد ..ناظم ما آقای مریض احوال همیشگی  دستمال روی دماغ با زبان بی زبانی و سرما خورده فریاد می زند شما که گفیتید با هم قهر هستید ....دوستم  میگوید آقا ما تو کلاس قهر بودیم آمدیم بیرون صلح کردیم ناظم با چشمان اشک آلود از بد و بیراه کم نمی آورد بیچاره ها! شما بدبخت می شوید من احساس می کنم نیتش پاک است و علیرغم برخوردهای تندش  از او خوشم می اید باری به کلاس برمیگردیم و مدیر و مبصر سخت منتظر که زودتر ورقه های عضویت در حزب رستاخیزامضاءشوند من می گویم آقا در خصوص این کار باید از پدرم اجازه بگیرم بعضی ها می خندند و مبصر  سخت عصبانی است از طرفی هم   پدر بیچاره من که نمی داند حزب چند من است ودوستم  هم حرف مرا تایید می کند ... زنگ کلاس که می خورد مثل همه کلاسهای اول و آخر دنیا همه هجوم می برند برای خروج ازدرب  کلاس وبعد درب دبیرستان ،  ما دونفربی آنکه  ورقه عضویت در حزب فراگیر رستاخیز را امضاء کرده باشیم از کلاس بیرون می دویم ... فردا که به مدرسه می آییم  مثل خیلی از کارهای این چنینی یعنی پر کردن فرم عضویت در حزب فراگیر رستاخیز ملت ایران  موضوع  ماست مالی شده است  و ما هم از این عضویت جان سالم بدر برده ایم ....

                                    ماهشهر زمستان 1360 علی ربیعی(علی بهار)

    


  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی