حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

کامجویی آفتاب و سراب

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۰۹:۳۹ ب.ظ

کانت می گوید هیچ قدرتی تاکنون نتوانسته است به سرزمین ذهن ها و اقیانوس وجدان هاى بشرى رخنه کند، چه رسد به اینکه آنها را فاتحانه بگشاید و با فزون خواهى و استیلا طلبى در این قلمروهاى ناممکن بر کرسى امر و نهى بنشاند وشاید همه تعریف انسان در هستی در همین نکته ظریف نهفته است که سرانجامی مگر آزادی و اخلاق ندارد ...که در فلسفه  این فیلسوف ارجمند  مفهوم آزادى از یکسو با اخلاق و از سوى دیگر با خرد پیوند مى یابد.....از دفتر یادداشت ها علی ربیعی(ع-بهار)

کامجویی آفتاب و سراب

تلفظ نام تو

تکرار لذتبخش ترین خاطره ها است

که فقط 14 ساله بود

دستانت لذت التماس را آفرید

لبانت بوسه را

وبعد تا کها روییدند و روییدند

وانگورها طلایی و قرمز

خوشه زدند

در تاکستانهای دلم

وشراب آغازشد

در آن قرار شیفته وداغ-

ظهرهای طولانی جنوب

کامجویی آفتاب و سراب

که بیابان را به یغما برد

آنگاه به  برق نگاهی

  چشم در چشم تو

به شعله ای، آهی

شاعران آواره  شدند

شاعران کافه و تماشا

شاعران موسیقی و غزل

شاعران تسلیم و رضا

محزون و دلافگار گذرگاههای پر مخاطره

زیر تازیانه های دنیا

گردن شکسته و زار

شاید که مرده باشند

تا پیاده روهای ارغوانی پاییز

برگ ریزانی دیگررا

 به باد بسپارند

ودوستی را بجای آرند

سخت بود و جانکاه

اما ذوق بلند شدو برخواست

بسان نیلوفر

در هماغوشی راه پله های کاهگلی ابیانه

وذهن مکدرشان

                                                   ازنو بالا رفت وشعر سرود

وابر و باران

به دیدار تو آمدند

بی واسطه گزمه ها

وشترهای لوک

روزگار خوبی بود

ومن علیرغم این همه دیوار

خورشید را دیدم

که لبخند می زد

به خاطره های ما

شهادت می دهم به خاک و آفتاب

به ستاره و مهتاب

وبه این همه عناصر حجمی

که نه زشت بودند و نه زیبا

زندگی مثل بوسه های ما

در هر کوچه که سر زد

ارمغانش بلبلان آشتی بودند

که بر دستان هر رهگذری نشستند

ماهشهر آذر 1394 علی ربیعی(ع-بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی