حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۲ مطلب در دی ۱۳۹۲ ثبت شده است

گنجشکان هیاهو

فارغ از بند

فارغ از قید

آوازهایتان هر بامداد

کوچه را

خیابان را

شهر را بیدار می کنند

و هر شامگاه

کولیان بی دغدغه را به خواب می برند

شما گنجشکان هیاهو

که مژده بخش

دل غمگین من هستید

آوازهایتان مثل نور ماه قشنگ است

زمانی که از  حصار شاخسارها می گذرد

ماهشهر زمستان 72 علی ربیعی (علی بهار)

از دفترهای گذشته

هر روز به دنبال آوازهایی هستم که پیام آور آرزوهایی است...آرزوهایی که ظاهرا  قاعده ابتدایی دنیا است و قرار است که سنگ بنای هستی با این معیارها سنجیده شود ...مزین به  مهر و اخلاق و راستی که در دل همه انسانها با هر رنگ و بوم وبر باید که جاری باشد  ....اما همه اینها فقط آرزوهایی ست  که گاهی چون چشمان کودک فقر در میان بی حوصله گی آدمهای دور وبر گم می شود و هیچ کس سراغی از رنج و آزار او نمی گیرد و هیچ کس نمی پرسد این چشمان پر از اشک شب را در کدام بیغوله به صبح می رساند و هیچ کس دستان کبره زده او را نگاه نمی کند التماس اورا و آرزوهای او را بویژه در هنگامه بی پایان دعواهای سیاسی روزمره  کسی به یاد هم نمی آورد هرچند بزنگاه تناول عیش دنیا  دو روزه هم باشد گویی بر شکمباره ها ،سرمستی  و لذت هستی سیری ناپذیر است و چرخ عالم تا هست  بر وفق مراد می چرخد چنانکه درد تصرف و تسخیرش  مثل مزه های تند بر دهان و دندانشان  فشار مضاعف می آورد...دیگر باورم شده است که   سمت و سویی گنگ و ناتمام ذهن و ضمیرهمه گردنکشان عالم  را به یغما برده است...هر چند گنجشکان هیاهو نغمه سرایی کنند...  علی بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

باران

زیر یورش باران

چون مرغ شباهنگی

نغمه سر می دهم

تا شبپره ها بر خیزند

ماهیان در سرنای امواج

بیتابی کنند

درختان صدای باد را

تا غفلت سرد  رویاها ی

شب زنده داران ببرند

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

دوست

دوستی برای من

مثل نگاهت

نوعی بیتابی ست

که مرا هر جا که باشم

سراغ تو می فرستد

ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

 بگذار سنگی را ببوسم

که دیگر سنگ‌ها را سوئی زد

تا خون لورکا

بر سینه‌ی او بریزد.

سروده شمس لنگرودی

هیچ زمستان

باد که وزید

لذت سرد کوهستانها را شنیدم

حالا مثل کلاغهایم

که از چتر زمستانی خورشید گذشتند

تا به خواب برفی درختان رسیدند

یا چون بره ها

که در خم ابروی  چوپانی

به پرچین آلاچیق روستایی رفتند

تازه !

درنیمه شب برفیِ گرگها

زندگی شروع می شود

حیوانات نجیب!

گر گها و بره ها و کلاغها

نغمه هایی دارند

که نه مسرورنند و نه غمگین 

به هیچِ ِ زمستان هم

 عادت می کنند

ماهشهر زمستان 1391 علی ربیعی (علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)