حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۴ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

  سفرنامه غار مغان پاییز سال 1355 مشهد

با تحمل کوهی از سختیها بالاخره به قله رسیدیم پاسی از شب گذشته بود برف هم کماکان می بارید ما تازه به روستای مغان در حاشیه رشته کوه بینالود رسیده بودیم آسمان ابری بود ماه هم پنهان در میان ابرهای سپید. شب مهتابی و آسمان ابری و بارش برف بقول خواننده ای قدیمی عجب  شبی بود! علیرغم شب دیر پای زمستانی گویی هرگز شب نبود ماشین را که وانت پیکانی بود وسط روستا رها کردیم در آن وقت  تک وتوک افراد روستایی که به مزرعه می رفتند یا از مزرعه به روستا بر می گشتند با کنجکاوی وشک  مارا نگاه می کرده زیر لب چیزی زمزمه می کردند ولی با گروه ما واین روستاییان نجیب حس غریبگی نبود دیدن گروهی جوان با آن شکل و شمایل خاص برایشان تکراری و به عبارتی عادی می نمود . بعد از بستن کوله پشیتها گروه ده نفره ما آماده رفتن به سمت کوه شد .مسیر را می دانسیتم راه بلد ما بچه همان محل بود مثل شرپا های نپالی کوه هیمالیا می مانست اسمش محسن بود مهندسی ساختمان می خواند خیلی هم شوخ و بذله گوبود .باید از حاشیه رودخانه که در عمق دره بود راهی می شدیم .پیرمرد روستایی از سر دلسوزی هشدار می داد که در این وقت شب حیوانات وحشی مثل خرس و گرگ و کفتار بسیارند جایی دراین حوالی اطراق کنید و اول بامداد بروید اما  برای ما که جوان بودیم و شرو شوری داشتیم گوشمان  به این حرفها بدهکار نبود پشت سر شرپای بومی به طرف قله حرکت  کردیم . شب وسکوت  آنچنان حاکم وسنگین بود که صدای باریدن برف از آسمان را می شنیدیم گُله هْای برف چون پروانه هایی سبکبال نور بلند مهتاب را به هرسو می کشاندند  .بعد از ساعتی راهپیمایی تازه به دامنه های برفین کوه بینالود رسیدیم .محسن گفت از اینجا باید از کمر کش کوه بالا برویم غار مغان یعنی مقصد اصلی ما درست در فاصله نصف و نیمه بین قله و دامنه کوه قرار دارد بهتراست که دوبه دو تقسیم شده تا زودتر به هدف برسیم . حرفی  نبود باید که می رفتیم آن هم با فاصله مشخص  تا بلکه اتفاقی به غاربرسیم با نشانیهای داده شده تصوری از دهانه یک چاه در ذهن ما نشسته بود که قاعدا در آن وقت شب باید تاریکتر از قسمت های دیگر کوهستان به نظرمی آمد .با گپ و گفت دو بدو هر کدام سمتی را گرفته بودیم در حالی که کنجکاو و با حوصله  می رفتیم گاهی   آهسته وگاهی   بلند و با شکر خنده های مستانه  همدیگر را صدا هم می زدیم تا در عین بالا و پایین شدن  از    تپه ای یا کوه پایه ای کسی گم نشود .تجربه گم شدن در شب و کوهستان را ازقبل داشتیم که علیرغم امید و هدف اولیه عیش مان براثر آن اتفاق منقّش گشته بود صدای زوزه حیوانات و جیر جیر، جیرجیرکها لحظه ای قطع نمی شد.  بارش ملایم برف در کمرکش کوه و ریزش مداوم نور مهتاب دراین وقت شب به تو آرامشی میدهد که در بهترین حالات روحی وبعدخفته بر تختی از پوست  سمورو بالشی از پرقوهم ممکن نیست ! اینک فرش نازکی از برف سپید همه جا را فرا گرفته گرم گفتگو با دوستم در باره شروع سفر از مشهد و گم کردن راه روستای مغان وبعد  عبور خودرو با زحمت از این دره به آن تپه و عاقبت رسیدن  به دره ای که پراز درخت زالزالک بود و بعد پرکردن خوردرو از زالزالک وباز زین به پشت شدن تا عاقبت مجبور به ریختن آن همه زالزالکها وسط کوه و خندیدن  به رفتار کودکانه گروه وخستگی و نوشیدن چای و بحث های داغ سیاسی روز –گرم این گفتگوهاییم که   نقطه سیاهی به  فاصله صد متری پایین تر از جایی که ایستاده ایم نظرم را به خود جلب می کند با دوستم که همین دیشب باز خوابش را دیدم یعنی مسلم با عجله به آن سمت حرکت می کنیم هرچه نزدیکتر می شویم سیاهی نیز تیره تر به نظر می رسد در چشم بهم زدنی من و دوستم بالای درگاه ورودی   غار که از بیرون چون چاه ویلی است  ایستاده ایم با فریاد دیگر دوستان را که هر کدام سر در مسیری دارند فرا می خوانیم مثل پرندگان پاییزی که بدنبال دانه ای وذره ای غذایند به  آنی همه جمع می شوند خوشحال که سرانجام غار مغان پیدا شد از دهانه غار به آرامی پا ی در داخل غار می گذاریم گویی درچاهی فرو می رویم دیواره ها ی صخرهمانند را با دقت  چسبیده ایم که به پایین سقوط نکنیم یکی بلند می گوید هی پسر مواظب باش در این سرمای پاییزی شاید در دهانه گرم غار خرسی خفته باشد و من به شوخی می گویم بعداز این همه سرو صدا اگر خرسی هم خفته باشد مطمئن باش خرسی سنگی است که فقط در افسانه ها بیدار می شود .بعد از ورود در همان دهانه کوچک و صخره ای غار دالان بزرگی نمایان می شود به ارتفاع بیست متر به پهنای پنجاه متر در گوشه ای از این دالان بزرگ اطراق می کنیم خستگی مسیر طولانی نایمان را بریده است  فرصت  اندکی داریم باید بعد از استراحتی کوتاه و صرف شام و چای  غارنوردی را شروع کنیم.افراد چون گروهی نظامی به جای  خود !  باید که برویم طنابها آماده به دست جلودار گروه که همان شرپای نیشابوری است قصد داریم تا از مسیرهای صعب العبور غار به  انتهایی که معلوم نیست انتهای غار باشد به هدف برسیم پاسی از نیمه شب گذشته مجهزو گوش به فرمان دریک ردیف منظم  حرکت می کنیم دویست متر ابتدایی غار وسیع  است و به تونل های ساخته دست بشر می ماند  زیر سقف بلند آنجا میلیونها خفاش بزرگ و کوچک در حال پرواز و سرو صدایند هرجا که سر را بلند می کنی و چراغ می اندازی کومه هایی سیاه چسبیده به سقف غار چون زنبوران بی آزار  جست و خیز می کنند و گاهی هم تک و توکی از جلوی صورتمان به سرعت نور چون شهابی عبور می کنند محمد به شوخی می گوید علی مواظب باش به صورتت نچسبند و من به خنده می گویم این زبان  بسته ها بی آزار تر از این هستند که به صورت من وتو بچسبند بگذاریم تا آرامش طلای شان در غار جاودانه بماند  وراستی که چه خفاش های مهربان و بی آزاری احساس می کنم می خواهند با گروه حرف بزنند و خوش آمد بگویند از اینکه بعد از مدتها  مهمانانی جدید به سفره تاریک و با صفایشان نور پاشیده اند شاد و مسرورند .در یک آن همه وسایل روشنایی قطع می شود تاریکی مطلق غار و تنگی مسیر ومشکل  تنفس اظطرابی در دلها می اندازد که وصف ناشدنی است  شرپای جوان با خنده های بلند خود سعی دارد آرامشی به گروه بدهد کبریتی آتیش می زند چهره ها نمایان می شوند .هر کس شمعی از جیب در آورده روشن می کند فضایی ملکوتی در میان استلاگمیتهای سقف  غار حاکم می شود .میان آسمان و زمین غار که دریاچه  ای با ماهیان کورو استخوانی ست ایستاد ه ایم .سایه های نموری از چکیدن  قطرات آب بر روی دیوارها نقش می بندد که چون فرو افتادن  شهابها از آسمان در شب های زمستانی  قشنگ و پر نورند. در این ته غار با نگاه ه به ساعت می دانیم که آفتاب طلوع کرده است گروه ما باید که در نقطه پایانی غار ایستاده باشددالان کوچکی برای عبور فقط یک نفر پیداست شرپای ما که گویی سری پر حرارت دارد می گوید من این قسمت غار را برای اولین باراست که کشف می کنم می خواهم از این دالان عبور کنم از بین بقیه یکی از دوستان آماده همراهی است اول محسن و بعد سیا ووش از آن دالان تنگ و باریک عبور می کنند تا پا به دنیای دیگری بگذارند ما نیز با دلهره همان جا در آن سرمای آزاردهنده ایستاده ایم .آنان حالا ساعتی است که رفته اند و طناب هنوز که هنوز است جا برای حرکت و همراهی دارد محمد به طنز می گوید نکند شیاطین آن سوی دالان این طناب را می کشند نباید طناب این قدر بلند باشدو بعد خنده گروهی ما .احساس می کنیم طناب دارد شل می شود معنی آن این است که دوستان ما در حال برگشت می باشند با نور حاصل از شمع و چراغ دستی به دریاچه های پایین پایمان نگاه می کنم ماهیان کوچک این غار در دنیای تاریکشان به این سو و آن سو می روندوسیله ای برای شکارشان نداریم و شاید هم دل به شکارشان نمی دهیم باید که خود خواهی انسانیمان را دراین ته غار جا بگذاریم و به همه آن جانداران بی آزار اجازه زندگی بدهیم در این فکرهای عجیب و غریبم که احساس می کنم محمد و سیاووش دارند از دالان خارج می شوند گویی زوِّاری هستند که از سفری زیارتی رسیده اند همه ما به سمتشان هجوم می بریم برای بوسه ای و سلامی و تبریک این سفر به آن دنیای ناشناخته انتهای غار و منتظر تعریف و شرح ماجرا و آن چه دوستان ما دیده اند. می پرسم خوب محسن بالاخره انتهای این غار کجاست و او با ضرس قاطع می گوید پایانی ندارد ما در ابتدای غاریم طناب اجازه نداد شاید بیشتر می رفتیم ناگفته نماند که روی دیواره کند ه کاریهایی دیدیم که باید مال همین سالهای اخیر باشد شعار هایی بر ضد سلطنت و اتحاد گرو ه ها در مبارزه برای سرنگونی رژیم وابسته پهلوی و باز هم دریاچه های  ته دره و سقف های مشبک ساخته شده از ماندآب های آهکی سقف غاربه زیبایی هرچه تماتر! سیاوش می گوید من غرق آن همه رنگ های جادوییم ومحمد می خواهد که از فیزیک شکل گیری این غار بگویدزمان شکل گیری آن وبعد هجوم خفاش ها و کورشدن ماهیان به علت تاریکی محیط وبعد بقای اصلح داروین و بقیه ماجراهادر دل این تاریکی قشنگ ! بله گاهی تاریکی نیز زیبایی خاص خودرا دارد و ما را مدهوش خود می کند همینکه از سقف این غار قطرات آب می چکد و بعد  املاح این قطرات در سقف غار تبدیل به اشکال رویایی می شوند که چشم هر بیننده ای را خیره می کنند و در سطح پایین آن دریاچه های آب شیرین همراه با بال بازی ماهیان کور و طلایی هر بیننده ای را مجذوب می کند  که زبان و اندیشه قاصر از بیان این همه زیبایی می  گردد .راه باریکه انتهایی که قسمتی را باید چهار دست و پا شدبرای برگشت کمی دشوارتر می نماید چراکه مسیر بیشتر سربالایی دارد بعد از عبور ازاین مسیر دشوار دست در دست هم به صورت زنجیره ای مستقیم و آرام حرکت می کنیم همه مواظبند کسی لیز نخورد قدمها به آهستگی و با هارمونی خاصی به جلو می روند بعد از یک شب ویک روزطی طریق و بی خوابی و جنب و جوش آثار خستگی را در زیر نور نمور فانوس ها هم می شود در چهره ها تماشا کرد حالا که به دالان ابتدای ورودی غار رسیده ایم هر کس به سمتی ولو می شود و چون مردان اصحاب کهف به خوابی ابدی فرو میرود.

        سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل              بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

   مشهد غار مغان پاییز 1355 علی ربیعی (علی بهار)

 

 

 

                               

  • علی ربیعی(علی بهار)

 منثوره خلوت دل

 آب باران باغ صد رنگ آورد    

 ناودان همسایه در جنگ آورد –مولانا

.... بیا و به چهره روبرویی که خودت باشی  خوب نگاه کن ،نشسته ای شکسته و غمناک ،بار اندوه هان  عالم بردوش فکر می کنی  که بشود  کاری کرد   که چشم ها را به تعبیرسهراب  سپهری شست  ودنیا را جوردیگر دید بی اندک تحقیر و رمیده گی در دل و دیده....

... در راهی که می روی  آنچنان محصور سنگلاخ ها می شوی  که کوره راهی در شب دیجور را از خدا طلب می کنی ..چون سرطانی که بر مادری سایه انداخته، با کودکانی ملتمس وچشم در راه معجزه ای شاید! ....

  ...گاهی امیدوار می شوی که  دنیا آماده خوش بیاری با آرزوهای تو باشد ، بار و بنه امیدت را در خیال و رویا برمیداری به سمت آنان که چشم انتظار حضور توهستند می روی  برای اینکه زندگی قشنگ تر شود .....با شتاب و عجله ،اما   نرفته سرت به سنگ می خورد می بینی نه !این روزها هم چون دیروزها و هنوزها جای بسی شگفتی  داردو تأمل...

...تازه کجاوه زندگی هم مأیوس وسرخورده از ره گشایی تو،

وامید گویی قرنهاست که بست نشسته  در دل و جانی  که  به شوقی خیال انگیز،سحری یا  بامدادی به شور وسرمستی  فرا بخواند  پرنده هایی را که می خواستند غریبه نباشند واگر تورا دیدند سنگ به یادشان نیاید و همان جا که ایستاده اند بمانند و تو یاد گرفته باشی دانه ای ،ارزنی مهمانشان کنی  ...

اما پرنده گان یا ما چه تفاوتی  دارد ،سنگ که آماده پرتاب است ، به توالی تاریخ هم که غریبه ماندیم با یک نوستالوژی که در فراق و بی همدلی   زاده  شدوبعد کوچ کردیم ورفتیم  که حتی در کنار خود هم نباشیم وحالا عاقبتی داریم که نه چیزی مفهوم است و نه پیدا ....

...وسپس بر خیزی که به سمت گفتگوهای اثیری با آسمان و آفتاب و کوه ودریا بروی  و آنچنان تعلق خاطری در هستی بیابی که تا دنیا هست تو باشی نه در صورت که درسیرت! ورضایت خاطری با  خردمندی و فضیلت در پیرامونت ، بی تعلقی  آرمانخواهانه که در خلوت لذت جویانه فیلسوفان جستجو می کردی،امیدی هست؟ ....

شاید تمثیل زیبای مولانا کمک کند که چه می خواهم بگویم .......

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد     

                                  پاییز 1388 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)
....از منظومه فرمانروای دل

روزی چشمانت را

فرمانروای

همه نرگسی ها می کنم

تا در مخموری

 یک روز بارانی

از پرچین

همه واهمه ها و دلتنگیها بگذری

آنگاه زنبورها  و پرنده ها

مست از شمیم گلبرگهایت

به پرواز در آیند

اسبان و آهوان

در ردای سبزدامنه ها یت

برقص!

چنان که تو خواستی

تزیین شمیم  ترا

اگر باد با خود ببرد

دنیا رستگار  ابدی

همه گلها و پروانه ها می شود

لذت عاشقی دنیایم را

کارد آجین

 بلور خون ریزیت می کنم !

ای ترک ختایی!

تو آن آسمانی

که در آستانه  هیچ کبوتری

پنهان نمی کند

 رخصت آبی نگاهش را

بخشش بی نظیر سرزمینت

طلایه دار

همه اعصار آزادی ست

زمستان 1388 علی ربیعی(علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود

مجنون از آستانه لیلی کجا رود؟

سعدی بدر نمی کند از سر هوای دوست

در پات لازم است که خار جفا رود

 

خیال وحشی

1

سالهایی که بوره باران

قدمگاه برکه های بی شمار می شد

وبر کناره هر جویباری

در آستانه یاس جانفرسا ی آسمان

قصیل مراد می رویید

صحرا بزرگ بود و بی پروا

مثل ذهن گرم تابستان

در توالی طولانی ایام

2

بر خواستم آنگاه

چون ماکیان مهاجر

سرکش و غزلخوان

 آواره دشتهای بی کرانه شدم

آنجا که همره هان

 بودند یانبودند

رفتم تا نایی و نیی

که فرونشست

در سرابی دور

3

گفتی :

آسمان و پرنده هایش  پایانی ندارند

رویایی بود بی تمثیل

وقتی تابش آفتاب

محو اندکی ابر می شد

و صحرا

که تا خیال وحشی زندگی می رفت

با انبوه غازها

که آمدند و نشستند و چریدند

اما برنگشتند

چنانکه  آهوان بی کس و کار غزاله

کوکران طلاییِ وسرکش مشمبر

که زیر تور و تفنگ پوسیدند

4

تنها باران

 مثل اشک چشمانت

بر خاک تشنه می بارید

نرگسی ها خسته و بی حوصله

از چهار قد

بلند نخل دلت قد کشیدند

با خمار مستی مدام

که در له له نگاهت بود

تا سرانجام از وصلی بریدی

و به هجران رسیدی

5

اینها که می گویم

همه خاطره های رنگ پریده

روزگارانند

که با لحظه ها و تماشای من

غمگسارنند

می آیند و می روند

بی پایان و ناشکیبا

"چون دل یاران که در هجران یاران" نیما

6

گاهی چون سگی وفادار

زیر پای نگهبانی  وحشی

- جان می دهی

بی قدر وبی قیمت

سگ بیچاره!

من که از سرنوشت آدمیان  مایوسم

اگر هم غازی  بودی یا آهویی

می رفتی تا بزنگاه قربانی

پاییز 1368 صحرای ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)