حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

......از خاطرات جنگ .....شب عملیات ..........

شب های عملیات سخت است و خاطره انگیز ،سخت است زیرا تو یا همین دوست کناری تو شاید فردا نباشی و اگر هم باشی مثل حالا سالم نباشی که این از خاصیت های ابتدایی جنگ است که همه ما با آن کنار آمده ایم بویژه فرمانده گروها ن  3 ستوان همایون ضیایی*** که با خنده و شوخی بمب روحیه است   ...تازه از مراسم عقد کنانش  هم آمده  ،اما اصرار دارد که زنده از جبهه به خانه برنگردد....محل استقرار ما تنگ حاجیان است در جنوب قصر شیرین و محل عملیات گردان امشب بر روی ارتفاعات آهنگران ، مشرف به قصر شیرین،شب که فرا می رسد آتش تهیه ما از طریق توپخانه فرو می ریزد و گروهانها به سمت جلو پیشروی می کنند...ساعت نزدیک به 2 بامداد است از قلب عملیات خبرها ی خوشی نمی رسد ستوان ضیایی تیر خورده و مهدی سربازی که پدرش آهن فروش بازار تهران بود هم شهید شده علیرغم تلاشی که شد تا مهدی  خط شکن نباشد اما اینجاست که عملا با مفهوم قسمت و سرنوشت گره می خوری وبزرگی و سالاری هم به کمکت می آید...خمپاره 120 کنارپایت درست پنج متری تو فرود می آید و تو فقط ایستاده ای و خیره نگاه می کنی ....دوستان کناری تو هرکدام در چاله چوله ای فرو رفته اند و نیک بختانه همه زنده اند اما از شاهکار بی خیالی تو لبخندی بر لب دارند که زیر خاک و غبار ناشی از عملیات شب گذشته  پیدا نیست ....از بالا خبر می رسد ترکش اما به کشاله ران ستوان همایون ضیایی اصابت کرده ،بر اثر خون ریزی نزدیکیهای بامداد شهید می شود تا چشم می زنم کنار آمبولانس ایستاده ام  ...از داخل آمبولانس به چهره اش نگاه می کنم ...ستوان محجوب ما طلایی  و زیبا بود در این حالت زیباتر شده است ....شب عملیات 29 اسفند 66بود و امروز عید نوروز67 است هنگام تحویل سال کنار آمبولانسی که حامل پیکر شهید همایون ضیایی است همه دوستانش زار و زار اشک می ریزیم و خاطراتی که با همه زیر و بمش در ذهن و ضمیرت می نشیند ....افسر جوان خرم آبادی تعریف همه زندگی بود .....

......هوای اواخر اسفند ماه قصر شیرین بهاری ست و در این یک ماه آسمان همه ابری ست و باران هی می بارد و می بارد ....و دست در گردن دوست و لرزش شانه هایی که بار گریه چشم هاست که می بارد و می بارد چون همین آسمان ابری.... لحظات  تحویل سال خود هیجان انگیز  است تا چه رسد به این حال و احوال ،....

.... حول حالنا الا احسن الحال....جان و دل توانایی این همه همراهی با تن را ندارد ..... آمبولانس حامل شهید دورتر و دورتر می شود و باران می بارد ومی بارد و جویبارها جاری می شوند.....

                                          علی بهار نوروز  1367 جبهه تنگ حاجیان سر پل و قصر شیرین

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

.....فلسفه کانت خرد ناب

فنومن ها یا پدیدارهای محصور در حیات بشر به خودی خود وجود دارند و شناخت آنها فقط معرف شناخت ما از آنهاست نه اینکه به حقیقت محضِ تعلق خاطر ما در آمده اند ،به عبارتی نه آنچنانکه هستند یعنی نومن وجود شی که خارج از اراده ماست ...همین نکته ظریف و اساسی به مثابه انقلابی در اندیشه بوده که کاشف آن مثل سقوط جسم از ارتفاع و یافتم های پی در پی ارشمیدس تاریخ! نشان از اندیشه ژرف کانت از سویی و ارزش معرفت شناسی جهان بر اساس دیاگرام ایشان است....وزنی از خرد ناب در عقل محض  تا بشر به ارزن توانایی و کهکشان   ناتوانایی خود پی ببرد ....از دفترهای گذشته علی ربیعی(ع- بهار)

                                            از منظومه آزادی

در تاریکترین لحظه ها

صدای شورانگیز نور را می شنوم

صدای ستاره و مهتاب

دریا و آفتاب

قلبم راهم قلمفرسایی می کنم

بالابلند و دلیر

تا هر جا که آزادی بروید

زندگی یعنی همین کبوتران سپیدی

  که در سینه داری

ای اسمان کوچک آبی!

تیر ماه 1374 ماهشهر علی ربیعی(ع- بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

از اصفهان تا شیراز

....سفر به اصفهان هرچند بار هم که باشد لذت خود را دارد.لذت نگاهی از سر شوق هوایی ازسر دلتنگی ،مکثی از سر تامل ،و در نهایت چشم دل باز کن که جان بینی.... زیراین جا قلب تپنده  ایران است دقیق ترین جایی ست  که ما ایرانی ها تاریخ خود را با همه داشته ها یش وعقبه های زشت و زیبایش مرور می کنیم...جایی که آجر و سنگ و کاشی های مقرنسش با تو درد دل می کنند و اگر حوصله داشتی اشکت هم را درمی آورند ..شرح رنج و عتاب روزگاران است این اصفهان که در بی زبانی زبان به شکوه می گشاید یا اگر حوصله داشتی عتابی بر میاورد که این شناسنامه را می توانستی بهتر از اینها حفظ کنی و به آیندگان بسپاری ..راستی که اصفهان هزار نقش و هزار رنگ عجیب زیباست و عجیب زنده است مثل دل و جان همه ایران ما ..زمانی که با تصور و تصویر  رنج مردمانی که این بنای عظیم را بر پا داشته اند همداستان می شوی وبعد ظالمانی میایند و این همه دسترنج را بر باد میدهند و باز با دست و دل این مردم صبور کاخی و کوخی آباد میگردد که به تعبیر توین بی تاریخ تکرارتمدن اگر نبود چه بود؟!                                                                      

لحن جاده

مثل کوچ آزاد پرندگان

مثل عبور گله رمنده  آهوان

مثل بازی ابرها هنگامیکه می بارند

مثل صبرقمریها در تشبادهای جنوبی

هنگامیکه در برق نمک زارها گم می شوند

مثل کوچکی دریا و دنیا

بهار زیبا

رها از قید

رها از بندِ هرچه عاقبت است

 سفر می کنم

سفری دور از تردد امیال

خواب و خیال

سفر که می روی

جاده لحن لذت بخشی دارد

شیراز شهریور94علی ربیعی(ع- بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

 بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز---الف سایه

کودک دیروز

3

جهت صدای  گوشه ای بلبل

منتظرایستادم

زیر شاخه های سوخته نخل بی سر

اشک ها مرا می برند تا غروبی غم انگیز

لحظه  برگ ریزان سرد  پاییز

تماشا کن! کودک دیروز

جنگ و صلحی که پایان ندارد

گاهی خسته می شوم

خسته تر از تیزاب آفتاب بر هرچه زندگی ست

تا جاییکه عبور من بر این سبق زار بی عاطفه محال است

می مانم و مثل صحرا

طوفان شن به پا می کنم

مشهد پاییز 1390 علی ربیعی (ع- بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)