حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

مشکل حضور قاطع مرگ نیست

مشکل آن همه خاطره است

که تورا رها نمی کند

از لای لایی مادرانه

تا گریه شادمانه 

وقتی از مدرسه برمیگشتم!

چقدر دوستم داشتی

چقدر دوستت داشتم مادر

"قاصدک-

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند-م. امید"

   ماهشهر ع-بهار


از  همدردی همه عزیزان وبزرگواران  در غم فراق مادرم سپاسگزارم.....

  • علی ربیعی(علی بهار)

مادر مثل شهابی ...

از آسمان زندگی ...

پرکشید و رفت...جمعه ساعت یک بامداد 23مهر 95 ماهشهرع-بهار



  • علی ربیعی(علی بهار)

رمان بابا گوریو اثر جاودانه انوره دوبالزاک نویسنده شهیر قرن نوزدهم فرانسه را باید حتما خواند زیرا اثری ست که نگاه به ادبیات را تغییر داده است شخصیت اصلی رمان مثل شاه لیر شکسپیر است که ثروتش را تا آخرین سکه سیاه به دودختر طماعش می سپارد و خود  در  یک پانسیون قدیمی گوشه عزلت می گیردو دست آخر درغربتی جانکاه می میرد ...شاهکار بالزاک برداشتی واقع گرایانه از کمدی دردناک موجودی ست که انسانش می نامیم و با این همه مکرر در درون ما و هرکس چون ما تکرار می شود بی آنکه لحظه ای این سرنوشت شوم که برای عزیزترین کسان ما رقم می خورد آزارمان دهد در حالی که همه ما خود یک باباگوریو و شاه لیری و بلکه بدتر از آنها بیش نیستیم!

احساس نارنجی فصل

غروب کوهستان

ناهید می خواند

یادش بخیر

مزارع انگور

پرواز ماکیان

تماشای جاری جویباران

باد می وزید

از شیارهای سرد گردنه بدرانلو

سردر فراغ روزهای پاییزم اینک

درختان در احساس نارنجی فصل

عبور گله ها و اسب ها

چشمه های مردد

من ایستاده بودم درحاشیه جاده

ترکمن های کوچ رو

مرا که دیدند

صدا می زنند شیر آوردیم شیر

ومن تشنه بودم

 پیاله ای نوشیدم

سپاس ای جهان یکرنگ ایل

بعد تو آمدی و اسب را بردی

نگاهت

مثل آسمان غروب  آن روز گنبد

آبی اناری شد

دل از دست رفت و دیده تاب تماشا ندارد

آن یالها و سالها را بخاطر داری؟!

برای آرامش خاطرم

سرزمینی از لبانت بفرست

نشانی من قلبی ست

که هنوزهم درسینه تو می تپد

ماهشهرپاییز 1371 ع-بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

 

1

سرود نوازشگر بلبلی مست

سخنران شهریور دل بی قرارم شده ست

نوای دبستانی مهرایام

بوی کودکی های ازنو

چو شوریده حالی که دارد

سرِ،   مستی و کامکاری

در آرامگاه سبزخیام

هیاهوی این لحظه ها را دوست دارم

شادی کوچه های کودکی را

نسیم شرقی خاطره

باره سرکش رودکی را

که پیداست!

 زیر سایه های غمگین خاطرات تاریخ  خاموش

سمرقند زیبا

 بخارای شیدا

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

2

نسیمی خنک می وزد

بر برگ و بار در ختان صنوبر

خزان زودهنگام من اینجاست

چون پریشانی قشنگ چشمان تو

روز طولانی اولین انتظار

نوبت عاشقی  وکام من

کمند آشفته گیسوانت

فتاده چون قسیل مادیانها

بر لب جویباران  آرام من

لرزش صدای صبح گاه بره ها

نی نی  چوپانی دل شکسته

از مزامیر داودی ناله ها

در انبوه  نیزار بی سرانجام من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

3

لحظه های کوتاه این زندگی را

دوست دارم ،می ستایم

لحظه های سهراب افتاده بر دستان پدر را

پشیمانی رستم خسته را

خواب آشفته تهمینه را

رخصت شعله های آتش!

به چشمان بی گناه سیاوَش

من شاهنامه خوان این همه پهلوان دلیر ایران زمینم

خوب! عمر من همین بوده

صحرا و کتاب و مدرسه

دریا و عشق شور انگیز ِ سالاری وطن زنده من

که تا پای جان رفتم و می روم

آرشی شوریده در چله کمانم

ایستاده در گوشه ای از این دماوند خاموش

دیو سپید پای* در بند مدهوش

تار و پودی رهایم

تمامی ندارد این مهرزاینده من

رسیدست باز هم پاییز بدخشانی من

پر از یاد یاران خراسانی من

ماهشهر شهریور ماه 1392 علی ربیعی (ع-بهار)

*ای دیو سپیدپای در بند    ای گنبدگیتی ای دماوند .ملک الشعرای بهار

 

  • علی ربیعی(علی بهار)