حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۳ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


من از اوهام شما
هیچ ناخنکی حتی
به ارث هم نبرده ام
داشته های من
همین ها بوده
دل صد پاره از تیپای زمانه
و خیالی آسوده از فردای خویش
یا هر لحظه که شما فرمایید
آزموده ها را آزمودم
نرفته ها را رفتم
اما نتیجه
همیشه مثل چهارده ساله گی
عاشق بود
بی آنکه در پی بیش و کم 
ستاره و شب  باشم
یا در قامت اسب بالدار
در آسمانها پرواز کنم
یا چون پری دریایی
از آبهای جهان بگذرم  
در همین پارکی که نشسته ام
با کلاغها و گربه های بسیاری
مسرورم
ودغدغه هایشان را ورق می زنم
اگر تشنه بودند
یا گرسنه
اما دلبری دروغ نبود
و در آخر سرگردان
چون باد پاییزی
درختان بسیاری را آزردم
شهریور ۹۶ علی ربیعی (ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

سروده شور جهان

جهان شور شیرینی ست
مثل یک ذهن زیبا
صدایم  میزنی
هرجا که باشم
برمیگردم
آنگاه بسان قمریان عاشق
با همه اشتیاقم
در بوسه هایت فرو می روم
زندگی بی آرایش زمستان
بهار نمی شود
ماهشهر ع-بهار

سلسله موی هستی

هیچ پرنده ای برای مرگ یا زندگی قصه ای ننوشت ...شعری هم نسرود ...هرتصوری زشت یا زیبا ساخته ذهن ماست وهر کدام از ما تمثیلی در اندازه قد و قواره خود از هستی می کشیم و بعد بی آنکه فرصت براندازش را داشته باشیم در دنیایی که از آن هیچ انسانی نیست جا می گذاریم و شاید همین چند جمله کوتاه خلاصه حیات بشر است  وبعد اینکه  از شروع عصر دکارت  تا به امروزهمه بحث فلسفه دخالت ذهن آدمی در معرفت هستی همین بوده است  و جهان نه از منظر نفس نباتی که از مسیر جلوه گری تفکر و اندیشه بی واسطه آدمی  به مشاهده و تجربه دست یازید و با ترازوی عقل به سنجش و شناخت رسید  و کانت هم در ادامه تکمیل این راه صعب قصر زیبای آسمان را بکناری نهاد  وباتاکید به مسئله  شناخت انفرادی یعنی فهم ما با شیء منطبق نمی شود؛بلکه شیء است که با فهم ما انطباق می یابد یعنی آنچه را ما  می بینیم آنی ست که ما دیده ایم و لاغیر وبا توسل به انقلاب کوپرنیکی منظومه شمسی و جایگاه زمین در این جهان که قطره ای از دربا نیست به نتایجی از حقیقت رسید که جوهره معرفت و شناخت را تا به امروز رقم زد و بدنبال آن  غایت ارسطو به گوشه ای از کتابخانه های قدیمی به بایگانی تاریخ رفت ومن نیز به نوبه خود هنوزهم براین باورم که زندگی با همه شور و هیجانی که دارد رویایی بیش نیست نه تنها برای من که برای آن همه بزرگ که دستی بر آتش ناشناخته های هستی گذاشتند که از این تجربه بجز سوختن و سوختن به سرانجامی نرسیدند و آنچه از شعرای عارف ما چون حافظ و مولانا سرودند بجز وهم و خیالی از سلسله مویی نبود ...

                       تهران شهریور 1396 علی ربیعی(ع-بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

در سراشیبی جاده ای

تند میروی

مواظب باش

اگر سگی را زیر گرفتی

اندکی هم برای زندگی گریه کن....علی بهار

........سمفونی خاموش  سگها

....راننده  بی هیچ  احساس و دغدغه ای به راهش ادامه می دهد گویی کلوخی را زیر گرفته بود... چپ و راستی می شود و سپس باز هم جاده است که او را با خود می برد  ،سگ زرد آخرین زوزه زندگی را به بلندی هرچه تماتر می کشد وتمام!... خودروکه  دورتر می شود همه اتفاقات برای لحظه ای دنیایت را زیرو رو می کند ...به آنی سگ سیاه بر میگردد می بیند تنهاست ...انگار برای این حادثه و همه پیچ و خم هایش تمامی آنچه را متصوری باید  دست به دست هم داده باشند...مثلا بامداد زمهریر پاییزی ...خودروی سرکش عبوری ، و دوسگ که از سگدوزدن شبانه برمی گشتند به کجا؟ ...نمی دانم  ....روز تعطیل جاده خلوت است ... تک و توک تانکرهای نفتکش فضای سنگین روز جمعه را سنگینترمی کنند..مثل همه جمعه ها که روزبدی بود روز بی حوصله گی!......

...دنیا همین یک چشم بر هم زدن است برای من یا تو.... تفاوتی نمی کرد سگ باشی یا کبوتری صحرایی که روز گذشته فقط بالت به شیشه اتوموبیل  جلویی خورد ... آخرین پر های کبوتر با وزش بادی از آسفالت کنده شده به هوا می رود و امروز هم نوبت سگ زردی ست که شبی را به خوشی در کنار همراهش به صبح رسانده  با اولین نگاه همه هوش و هوسم بدنبال سگ سیاهی میرود که دارد با احساسی همراه با نومیدی دست و پای سگ زرد را می لیسد هرچند سگ زرد مرده باشد در عالم حیوانی قائده این است که  حتما از قصد و قصه ! مرگ رفیق راهت چیزی ندانی.... اگر می دانست که این قدر مکث نمی کرد و با یک جسد مچاله شده روی جاده چانه زندگی را نمی زد ...هی رفیق راه برخیز چرا دراز کشیده ای بیا برویم دوست ،هم بازی همیشگی ...نکنه قهر کرده ای مگه نمی بینی این همه خودرو در حال عبورند آن هم با یک اسب و کفی های سنگین بار و یا نفتکش های غول پیکر بیا برویم هی ،چرا ناز می کنی ،چرا جواب نمی دهی ....نجوای سگ را در ذهنم حلاجی می کنم ....

ماهشهر تابستان 96 علی ربیعی(ع-بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)