حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

 

کودک و مادر

1

نه بادی نه  ابری

نه بارش بارانی

آسمان آبی تر از همیشه

به زمستان  لبخند زده بود!

2

کرکس ها هم حوالی محشر-

 این صحرای بی علف !

صدای شیون و بهت کودک تنها

اشک جاری ایام شده  بود   

3

به تشییع غریبانه زنی رفتم

که تسلیم بی مراوده مرگ شد

از شروه سوزان بادهای  موسمی

هم گریزی نیست

گویی هیچ جای این دنیا نه ایستاده ای

باید رفت  

دور از توجیه

امیدی دور یا نزدیک

ترنم اشک

منطق  ریاضت وتردید

در پیچ بی اعتماد هر روزه

مویه محض 

بر همین هستی پوچ

4

شاید از ریز ریز این خاکبادهای

بی فصل و بی زمان

مفری بجویی

تا ناکجای خاموش شاید ستاره ای

یا شهابی که پرپر شد

مثل کولی و کوچ

5

زمزمه کن!

مرغک تشنه

 آخر آواز را

خواب پرواز را

6

سلام بر این همه افعال منفی

کج راهه تسلیم

سمفونی بی رقیب قضا و قدر

7

نمی دانی در چاه جهان

چه آوازی بخوانی

تا صدای شقاوت سنگینش

حزن بی قیمت  آدمی باشد

8

کلمات  کور سوی تسلی غربتی

 بی واهمه  را تکرار می کنند

بادها ترتیب زمخت خاکها را آوار

تا به آنی  

کومه ای بلند از خاک فقط!

پشت ضخامت دیوارها ی جدایی بروید

9

مادر که مرده است

کودک بی حوصله از مدرسه

 کتاب ودرس

خانه و خاک

به کوچه بن بست  نگریست

و انتظار مادری

که نبود!

ماهشهر زمستان 1388 علی ربیعی(ع-بهار)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹
علی ربیعی(ع-بهار)

آلبر کامو مفسر زندگی!

دوکتاب هستند که همواره کامو را برای خواننده درخشانتر بیان می کنند بیگانه و افسانه سیزیف ...او در ابتدای کتاب افسانه سیزیف می نویسد "تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی‌ارزد، در واقع پاسخ صحیحی است به مسائل اساسی فلسفه. باقی چیز‌ها مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می‌دهد"،بیگانه نیز رمانی ست که افسانه پوچی آدمی را در میان آدمیان و در میان جهان می سراید از لحظه ای که نطفه ای بیش نبوده تا آنگاه که در میان هیاهوی اطرافیان به پایان می رسد و بدرقه می شود با مورسوی بی تفاوت که نه از مرگ مادر متاثر است و نه از قتل کسی که فقط دوست ندارد زنده باشد و فکر می کنیم در لحظات بسیاری همه ما به نحوی این بی تفاوتی را داشته ایم و درک کرده ایم و در پاسخ احساساتی را با گفتن هیچ به اتمام رسانده ایم حتی اگرخواسته ایم لذت بخش ترین لحظات را در زندگی تجربه کنیم همه زندگی مورسو حال و هوای تجربه های ماست که نویسنده موجز و موثر بیان می کند زیرا زمانی که آن قدر آزادی داریم که می فهمیم در قفس بسته جهان هستیم اما در عین حال آن قدر آزاد نیستیم که بتوانیم از وضعیت موجود خود فرار کنیم و لذا هیچ وضعیتی ناامیدی را بهتر از بیگانه مورسو پاسخ نمی دهد و جالب اینکه خواننده با لحن خونسردانه و غیر دوستانه مورسو احساس همبستگی می کند

همه ما بارها این جمله اغازین رمان بیگانه را تکرار کرده ایم "امروز مادر مرد شاید هم دیروز نمی دانم  " گویی نویسنده ما را به نوعی سقراط وار به استقبال مرگ می برد و در این میان بزرگترین ارزویش حضور هرچه بیشتر مردم در پای چوبه دارخویش است و زیر لب تکرار می کند مثل اینکه خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی و از امید خالی ساخته است در هر حال تحمل کردن مشکلات زندگی در اثاز کامو برجسته است او اعتقاد دارد اگر یک گناه در زندگی وجود داشته باشد آن گناه امید به داشتن یک زندگی دیگر و فرار از زندگی فعلی خواهد بود و نه ناامیدی از زندگی .... فلسفه پوچی کامو و مکتب فلسفی بر امده از آن که برخواسته از شرایط جنگی و سپس صلح مسلح اروپا بود و بر اعتبار وجودشناسی بر ماهیت انسان حکایت داشت هم جنبه استیصال روشنفکران فرانسوی بود و هم راهی بود برای همه اهل اندیشه که در آن فضای ملتهب راحتتر زندگی کنند و از مواهب طبیعت چون افتاب و درخت و دریا لذت ببرند چنانکه کامو بی انکه دلیلی بخواهد از تابش بی دریغ آفتاب لذت می برد و افتاب برای او بمثابه عنصری که با وی مراوده دارد و اثرش را با همه وجود درک می کند و لذا در آثار کامو نقش آفتاب جان بخشی واضحی دارد و نویسنده گاهی که خسته می شود به آفتاب پناه می برد....... .........از مقاله کامو مفسر زندگی علی ربیعی(ع-بهار)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۲۱:۰۵
علی ربیعی(ع-بهار)

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....علی ربیعی(ع - بهار)

سروده جلوه نوروز در بزم سحر

بازهم تکرار سبز روزگار

بازهم پروانه های بی شمار

بازهم رقص پرستو عطر گل

باز هم تا کهکشان بوی بهار

 

دست در دست هم و آدینه ها

خلوت ایّام با  سبزینه ها

شکل  هر لبخند تندیس  گل است

گل به تعبیری  صفای سینه ها

 

دشت ها در‍سـِحــْر نور افتاب

می پرند پروانه ها با آب و تاب

زندگی  با شهد زیبایی قرین

فصل مستی آمده ست اینک شتاب

 

کوچه ها چون  باغ ها یی از بهشت

از همین آیینه ها باید نوشت

عشق ها چون عادت دیرینه اند

از تو می گیرند سراغ سرنوشت

 

 

جلوه نوروز در بزم سحر

بلبلان از قمریان آشفته تر

هرکسی از باغ می گیرد سراغ

با شکوه است این جهان سبزتر

 

می توان تا عمق اکسیژن دوید

می توان خورشید را زیبا کشید

می توان در انتظار اسمان

ابرهایی هم به رنگ گریه دید

ماهشهر اسفند 1387 علی ربیعی(عل - بهار)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۷ ، ۱۳:۴۲
علی ربیعی(ع-بهار)