دل جهان
سه شنبه, ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ۱۲:۰۶ ب.ظ
سروده دل جهان
یادم باشد
بامدادی از قفس تنهایی برخیزم
کوچه های ولگرد را
به سگی گرسنه میهمان کنم
از آسمان ابری بخواهم
برای تشنه گی بیابان بگرید
در دلم هیچ رازی پنهان نبود
مگر شوق بهاری دلکش
معشوقه ای شورانگیز
که از سرزمین نابهنگامِ عمر رفته آمده بود
۲
زمانه عجیبی ست
نه از لبخند شقایق خبری ست
نه از عطر ریحان اثری
طوفان که بیاید
تفاوتی نمی کند
همه گلها پرپر می شوند
تنها من داغدار یک لاله قرمز نیستم
در بی کسی ناگزیر
داغ هزاران گل بی نام و نشان
آزارم می دهند
آنان خیال بوسه های عاشقانه داشتند
تمنای وصال دوست.
گفتی برو
چاره ای نیست
باید بروم
اما همچنان دوستت دارم
۳
سراسیمه از بالکن خانه
به اطراف می نگرم
چشم ها بلند بلند می گریند
دست ها بلند بلند فریاد می زنند
و قلب ها بلند بلند می تپند
و دیوارها!
دیوارهای فاصله
بلندتر از همیشه ایستاده اند
تا هیچکس هیچکس را نبیند.
۴
عسس ها سراسیمه
بی آنکه تفاوتی کرده باشند
از حافظ تا حالا
فرمان می رانند
هی پیرمرد
تو نباید اینجا ایستاده باشی
برو و پنهان کن خودت را
هر چه را در دل و دست و دیده داری
بینداز در سطح بی تفاوت کوچه
سطل های انتظار خس و خاشاک
تصور اینکه اتفاق خاصی بیفتد
مثلا باران ببارد و
دشت ها سیرآب شوند
محال است
۴
باز هم مثل همیشه
هیچ چیز تغییر نکرده است
مگر تعداد بیشتری
پیکر پرپر بر دستانی ملتمس
که شاید جایی در آرامستان هم نیابند
۵
چرا توقف کردی
ادامه بده
تو هنوز هم
علیرغم پستی و بلندی های بی شمار
زندگی را دوست داری
از گردش فصول لذت میبری
و به کودکی که بی حوصله است
دلت میخواهد
نقشه ی میهن را بیاموزی
و بعد بگویی فرزندم
کوچه و خیابان های سرزمینت را جدی بگیر
اینجا ایران است
یه عالمه قصه های love story دارد
با عاشقانه های ناب
مثل غزلهای سعدی
یک دست جام باده و یک دست زلف یارِحافظ
با ماه رخان خیام
شاهد جویی عطار
تا سایه ای دور افتاده از آفتاب
که همچنان می سراید
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
اینجا ایران است
به تعبیر نظامی گنجوی
دل جهان.
ماهشهر ۲۳ دیماه ۱۴۰۴ علی
۰۴/۱۱/۱۵