حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

در سراشیبی جاده ای

تند میروی

مواظب باش

اگر سگی را زیر گرفتی

اندکی هم برای زندگی گریه کن....علی بهار

........سمفونی خاموش  سگها

....راننده  بی هیچ  احساس و دغدغه ای به راهش ادامه می دهد گویی کلوخی را زیر گرفته بود... چپ و راستی می شود و سپس باز هم جاده است که او را با خود می برد  ،سگ زرد آخرین زوزه زندگی را به بلندی هرچه تماتر می کشد وتمام می شود .... خودروکه  دورتر می شود همه اتفاقات برای لحظه ای دنیایت را زیرو رو می کند ...به آنی سگ سیاه بر میگردد می بیند تنهاست ...انگار برای این حادثه و همه پیچ و خم هایش تمامی آنچه را متصوری باید  دست به دست هم داده باشند...مثلا بامداد زمهریر پاییزی ...خودروی سرکش عبوری ، و دوسگ که از سگدوزدن شبانه برمی گشتند به کجا؟ ...نمی دانم  ....روز تعطیل جاده خلوت است ... تک و توک تانکرهای نفتکش فضای سنگین روز جمعه را سنگینترمی کنند..مثل همه جمعه ها که روزبدی بود روز بی حوصله گی!......

...دنیا همین یک چشم بر هم زدن است برای من یا تو.... تفاوتی نمی کرد سگ باشی یا کبوتری صحرایی که روز گذشته فقط بالت به شیشه سواری جلویی خورد ... آخرین پر های کبوتر با وزش بادی از آسفالت کنده شده به هوا می رود و امروز هم نوبت سگ زردی ست که شبی را به خوشی در کنار همراهش به صبح رسانده  با اولین نگاه همه هوش و هوسم بدنبال سگ سیاهی میرود که دارد با احساسی همراه با نومیدی دست و پای سگ زرد را می لیسد هرچند سگ زرد مرده باشد در عالم حیوانی قائده این است که  حتما از قصد و قصه ! مرگ رفیق راهت چیزی ندانی.... اگر می دانست که این قدر مکث نمی کرد و با یک جسد مچاله شده روی جاده چانه زندگی را نمی زد ...هی رفیق راه برخیز چرا دراز کشیده ای بیا برویم دوست ،هم بازی همیشگی ...نکنه قهر کرده ای مگه نمی بینی این همه خودرو در حال عبورند آن هم با یک اسب و کفی های سنگین بار و یا نفتکش های غول پیکر بیا برویم هی ،چرا ناز می کنی ،چرا جواب نمی دهی ....نجوای سگ را در ذهنم حلاجی می کنم ..... جاده در یک روز ابر ی خلو ت است و مثل آسمان پاییزی بی باران، گرفته و غمگین  خودرو کذایی  هم که رفته است و شاید هم تا حالا به مقصد رسیده باشداما سگ سیاه از نوازش جسد دست بردار نیست به اطرا ف نگاه می کند مثل اینکه چیزی را گم کرده باشد یا که سخنی   در دل دارد و می خواهدکه بر زبان جاری نماید بدنبال یک همصحبت می گردد ،یک یار غار مثل همین سگ زردی که حالا دیگر نیست و او نمی خواهد باور کند آن لاشه افتاده در وسط جاده همان سگ زردی ست که مدتها رفیق گرما به و گلستان  اوبود  ودر سرما و گرما در این معرکه بیابان و جاده و دریا همراهی یش می کرد....اصرار دارد که سگ زرد بر خیزد من آن دور همه حرکات سگ را زیر نظر دارم نه توانایی شکایت و نه تاب تحمل و با افسوس فقط که شاهد ساده ای از ماجرا بیش نیستم..ماجرای تصادف خودروها با حیوانات عبوری از وسط جاده و بیشتر از همه سگها ماجرای تلخ و غم انگیزی ست که کمتر کسی شاهد آن نبوده و باز کمتر کسی ست که توجهی به این حوادث دردناک داشته باشد  در بهترین حالت چون من که سری با افسوس تکان می دهم و می گذرم ....سگ سیاه چند متری می رود و بعد دوباره بر میگردد لاشه را با تلاش و زحمت حالا از وسط جاده به حاشیه جاده کشانده است باید که امید وار باشد که این گونه قربان صدقه می رود که سگ زرد بر خیزد و راه نرفته را طی نمایند هنوز که وقت بسیار است تازه اول صبح است و آن دو مثل هرروز کارهای  بر زمین مانده بسیاری دارندمثلا تهیه توشه ای،آذوقه ای برای توله هایی که چشم انتظارند..سگ زنده  به گونه ای رفتار میکندکه  گویی یقین دارد که دوستش از روی جاده بر می خیزد زیرا در این بیابان و دریا و برهوت تنهایی و بی کسی عذابش می دهدو کو؟ تا یک سگ دیگر برای هم نشینی و همدلی پیدا شود نجوای درونی سگ را وقتی بوره بلند می دهد میشود درک کرد تا همین چند لحظه پیش آن سمت جاده با هم بودند باور که نه یقین داشت که آن دو با هم دست در دست هم می خواستند عرض جاده را طی کنند تا به سمتی که ساحل دریا بود برسند و آن سوتر که نیزار و زباله ای برای رفع گرسنه گی بعد از شبانه ای سرد در بیابانی که یک طرف آن جاده ترانزیت و سمت دیگر خط آهن و سپس خوابی و عوعوی سردی از سر سیری یا گرسنه گی و بعد هم که بگذریم.....آه راستی چه شب قشنگی داشتیم افسوس که زود گذشت قطار باری که عبور می کند در خاطرش می گذرد که ما مانده ایم که این جعبه طولانی کی تمام می شود ...همین ریل قطاری  که مربوط به شاید یکصد سال پیش است ...و همچنان محکم و پابرجاست و در حاشیه بلند آن هم آشیانه حیواناتی ست که مثل آدمها آمدند و رفتند از همین ریلی که زمانی در جنگ دوم جهانی پل پیروزی متفقین بود و حالا بعد از قرنی کماکان همه چیز ادامه دارد و برای جهان قرنی و هزاره ای هیچ نیست این ما انسانها هستیم که زمان را با طول و عرض عمر کوتاه مان می سنجیم.....و شبی که این دو سگ با عوعوی خود سوت و صدای ریل و قطار را در تاریکی شبانه های بارانی همراهی کردند و من هم که در خود رو هم چنان با صدای قشنگ و غمگین انگیز شجریان.... تو دوری از برم دل در برم نیست....بجان دلبرم از هردو عالم ...بجز تمنای دلبرم..... در سرم نیست .....همراهی می کنم ....همه آن سالهای دور عشق ها و شکست ها ، بود و نبودها مثل آیینه ای از ذهن و ضمیرم عبور می کنند و تکرار می شوند...سگ همچنان در حال رفت و برگشت است آنقدر این کار را تکرار کرده است که دیگر نای راه رفتن ندارد....احساس می کند و شاید هم احساس من اینست که به آخر خط رسیده است بر میگردد و به اطراف خیره خیره می نگرد ...نگاهی که مفهوم رفتن دارد..رفتن به جایی دور.. می شود تا عمق خستگی را از حرکاتش فهمید ، تانکرهای بزرگ نفتکش در حال عبورنداین بار سگ مشکی چون پرنده ای مصمم به وسط جاده می پرد از دور نگاهی به سگ زرد که زیر آفتاب داغ صبح گاهی جنوب در کنار جاده هم چنان به خواب هزاران ساله خویش است می کند... رگه های خون بر سطح آسفالت تیره تر می زند ...یاد شکواییه هملت در تراژدی مرگ پدر می افتم ....هنگامی که با خود نجوا می کند ...بود ن یا نبودن در برابر این دنیای لغو و بیهوده وسگ مثل شاقولی  درست وسط جاده بی حرکت می ایستد روی به سمت تانکری که دارد به سرعت از روبرو می آید تانکر غول پیکر نفتی هر لحظه نزدیک تر می شود و سگ گویی قصد فرار ندارد جاده ترانزیت است و سرعت ماشین های سنگین هم غیر قابل کنترل...تانکر که عبور می کند از سگ سیاه  بجز لاشه ای چسپیده بر سطح جاده اثری نیست من و قطره اشکی که با هم از کنار این دو لاشه عبور می کنیم وهمچنان استاد شجریان می خواند ...تو دوری از برم ....دل در برم نیست ...هوای دیگری هم در سرم نیست ....از  همیشه حزن انگیزتر مرا با خود می برد هیچ تفاوتی بین خود و این دو حیوان احساس نمی کنم اگر هم بیچاره گی ست باید نصیب من میشد که شجاعت در زندگی را باید از سگ سیاه یاد می گرفتم سگی که حالا فقط یک سگ نیست بلکه حادثه ای یا اتفاقی ست عجیب که از دل دنیای ناشناخته حیوانات سر بر آورده ودر ذهنیات من مثل این همه آدم زندگی می کند!...               

زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(ع- بهار).

  • علی ربیعی(علی بهار)

انسان واقعی ممکن است نابودشود ولی هرگز شکست نخواهد خورد...ارنست همینگوی

همیشه دلم می خواست موقعیتی پیش بیاید تا بتوانم اززندگی ارنست همینگوی و شاهکارش پیرمرد و دریا بنویسم بویژه به یاد روزهایی که من نوجوان با دایی یم به دریا می رفتیم و تجربه های بسیاری شبیه آنچه پیرد مرد داستان همینگوی از سر گذارنده بود را تجربه می کردیم ،ما دونفرمثل سانتیاگو با خود حرف نمی زدیم اما زمزمه دشتی خوانان را از دور که می شنیدم لذت بخش بود وگاهی همنوا با آنان می شدیم... برای ما آنچه مهم بود آرامش خوفناک غروب دریا بود وپرواز مرغان دریایی در آن غروب وهمناک ،برق ناگهانی پولک کولی ماهیها بر آب ...که عبور دسته های بزرگ ماهی را یاد آوری می کرد.... خوب می د انستیم که دریا هیچ گاه مهمانش را ناامید نمی کند همیشه ذره ای امید مثل نور خورشید بر پهنه ی بیکران آب می درخشید که سختیها را آسان می کرد....و اگر هم خاراسنگی از بقایای صدفها و نمک منجمد دریا بر دست و پای ماهیگیر می خلید وزخمی می زد و رگه ای قرمز از خون بر سطح آب می نشست قابل تحمل بود والبته لذت بخش و تکرار نشدنی....وامواج هم مثل لبخند دختران عاشق بودند که دل و جان را به یغما می بردند ......
....باری دریا محل سهم خواهی هیچ کس نیست ....دریا بخشنده ای مهربان است که مزد تلاش و تیز هوشی ماهیگیر را به آنی برتور یا قلابش می نشاند و مثل صاحب کار منتظر ماهی و سالی نمی ماند تا مزد کارگر را دهد یا ندهد ...چنانکه تصور دریافت مزد بعد از مدتها رنج آور می شود اما دریا کارفرمایی ست که در لحظه ،پاداش تلاش و فراستت را می دهد اگر که اینگونه باشی وتازه دریا خود همه پیدا و پنهان زندگی ست که ما را هیچ گاه بی نصیب از روزی، راهی منزل نمی کند.....
....در این میان امید و شانس و اتفاق هم طی طریق را با مرد دریا تقسیم می کند زیرا علیرغم نشانه های بی شمار از طبیعت روزی ده ،تو هیچگاه نمی دانی آن زیر چه می گذرد آیا ماهی مراد به قلاب می نشیند یا نه فقط زخمی از تلاشت بر جای می ماند من فکر می کنم به همین دلیل است که در دل و ذهن هر ماهیگیری غمی نهان است که شاید فقط خود می داند و دریا که یار و غمخوار او بود و این اندوه درون شامل دایی من هم می شد .... ولذا دایی تکرار می کرد زخم دریا درمان پذیر است ... مشکل آن خاری ست که در دل نشیند....
خلد گر به پا خاری، آسان برآرم ......چه سازم به خاری که در دل نشیند
که دریا با همه سرسختی اما نامهربان نیست اگر چه ماهیگیر پیری باشی که تنها دل به پهنه آن می زنی ..زلالی آب و دلتنگی های غروب دریا و گردش بی ملاحظه مرغان دریایی برروی امواج که گاهی گرفتار دندانهای کوسه ای سرگردان می شوند ...مهربانی پیسوهای آبی رنگ یا همان دلفین ها ی متبرک که پیام آور ماهی بسیارند ...آسمان پرستاره شب ...غبار بی شمار کهکشانها که چون مارماهیان غول پیکر بر پهنه دریای تیره شب جاریند...و بعد پرشی دیگر در زندگی تا دانشکده ادبیات و درس داستان نویسی که انتخاب من برای نقد قصه باز همین کتاب بود ...باری پا ی که بر گل و لای دریا می گذاری غیر ممکن است تیزی سنگی را بر دست و پا و آنگاه رگه های ارام خون که تا نریخته جمع می شود و آب و گل دریا خود دوای هر دردی ست و سوز و کرختی را بعد از چندی ذایل می کند .... حتی وقتی کوسه ها تورا وصیدت رادر میانه خور به دندان گرفته اند و فکر می کنی دنیا به آخر رسیده است نه دنیا هیچ گاه به آخر نمی رسدتا هرزمان که اندکی نای در بدن داری می توانی با همین ابزارهای ابتدایی در برابر سختیها مقاومت می کنی... انسانهای شجاع از مقاومت به استقامت و سرمنزل مقصود رسیده اند حتی گاهی شکست هم که می خوری کار برایت اسان می شود زیرا آدمی در راه مقصود منتظر فقط پیروزی نیست شکست هم جزیی از زندگی ست مثل جزر و مد مکرر آب ....وشایدتلخی شکست فقط به این دلیل است که تو قدر پیروزی را بیشتر بدانی ..اینها همه گوشه هایی از برداشت من از رمان پیرمرد و دریا است آخرین اثر بیاد ماندنی همینگوی ...زیرا این آخرین اثر مثل تیری بود که آرش کمانگیر از چله کمان رها کرد... پهلوان آخرین زورش را در زه کمان و مسیر دوری که نشانه گرفته است رها می کند تا جهانی دیگر زاده شود جهانی که رنگ و لعابش را نویسنده ای با خاستگاهی مشخص نوشته است......جای جای قصه چقدر شبیه به شعر حماسی آرش اثر سیاووش کسرایی ست اینجای زندگی و پیرمرد و دریا که می رسی ...همچون قصه های شکست و پیروزی آدمی می شودکه پایانی بر آن متصور نیستی ...چه آنکه همه رمان نشانه های مشخصی ازتعلقات بشری بر خود دارد آن بشری که هیچ گاه به آخرخط نمی رسد زیرا قهرمان فقط یک راه را می شناسد و آن تلاش برای رسیدن به ساحل آرامش است که با ایستاده گی بدست میاید ....رمان در بهار سال 1951 آماده چاپ است ، موفقیت اثر آنی ست یعنی سپتامبر 1952 به چاپهای متوالی می رسد و به تعبیر ویلیام فالکنر که کمتر در باره نویسندگان همزمانش نظر می دهد بعد از چاپ اثر می گوید این کتاب راه بهتر زیستن را به همه ما نشان داد ...... شما با اثری بشدت واقع گرایانه روبرویی که در آن دریا همان دریاست و پیرمرد ماهیگیر برای خواننده یک پیرمرد واقعی ست و پسرک جاشو و کوسه ها و ماهی بزرگ همه باور پذیر و درست مثل حیات روزه مره همه ما هستند.یعنی آنچه واقعی ست به زندگی ما سر و سامان می دهد و برای یک نویسنده ارزشمندترین این است که عناصر اثر را بتوانیم راست پذیر نماییم حتی گاهی راست تر از راست یعنی یک قصه رئالیستی درست مثل آنچه زندگی ست نه آنکه متعهد به راستی باشد زیرا در ذات قصه حیات آدمی جریان دارد ...قهرمان داستان پیرمردی واقعی ست که دور برما زیادند و در پی امرا رمعاش با تکیه بر همت سترگ هر روز به جنگ طبیعت سرکش می روند که سرکش تر از دریا نداریم و شاید پیرمرد نماد همه انسانهای آزاده ای ست که در پی ازادی و رهایی انسانند و می دانیم کسانی که این مسیر را انتخاب می کنند همواره در پیچ و خم هایی جانکاه طی طریق کرده اند و سرگذشتها ی کمابیش رنج آوری داشته اند..یادش بخیر پیرمرد بزرگواری داشتیم عیسی خلوف نام که با پای پیاده یا سوار بر خری به دریا می زد و با ارزانترین شیوه ها پای تا زانو بر گل و لای دریا می گذاشت تا از جوی حقیری که در خور بعد از جزر آب بوجود می آمد ماهی مراد را صید کند ....با طنابی بلند بر دست و بازو که خماته می گویند که ماهی ها را از طریق چوب نیزه مانندی بسان نخ و سوزن وارد طناب می کرد و همان طور که در حال حرکت بود خود را و طناب و ماهیها را بر گل و لای می کشید ...پیرمرد تا پاسی از روز مدام سلانه سلانه می رفت وجستجو می کرد تا به ماهیهای خفته در جوی دست یافته و به طرزی حقیقتا سخت و رنج آور صیدشان کند والبته این شیوه را در جنوب ما دستشکن می گفتند و او مهارت عجیبی در این کار داشت ...خدایش بیامرزد!..
همچنانکه صید ماهی بزرگ نشانه قدرت نهفته در ذات آدمی ست مبارزه برای حفظ و نگهداری این دستاورد عظیم هم کم ازصید نبود و برای خواننده اثر همه مراحل قصه شکست و پیروزی زیباست...لذت صید ماهی در شبهای طوفانی و متلاطم دریا و کشیدن ماهی بزرگ تا کنار قایق و بعد رها شدن از قلاب و افسوسی که در چهره دایی در شب پر ستاره و مهتابی می نشست و من در میانه قایق ورجه وورجه می کردم برای اینکه خیال دایی را برگردانم که ماهی از قلاب پریده بود و ما دستمان کوتاه و آخر ش با گفتن قسمت نبود همه چیز ختم بخیر می شد...تلاش و ایمان به پیروزی تا آخرین نفس حتی اگر شکست می خوردی از ویژه گی های مردان دریاست و ناامیدی را در آن راه نیست زیرا در فرهنگ همه ملل دریا مظهر سخاوت و بخشنده گی ست... چنانکه روزی در میانه گرگ و میش هوا که آفتاب رفته بود و سایه ساحل تیره گی می زد و ما دونفر شکارچی کوسه بزرگی بودیم در کنار صید ماهی بسیار که بخت یارمان بود آن روز ..... گرفتن آن کوسه بزرگ یعنی خیلی بزرگ که رویا نبود و سپس گذاشتن کوسه در ساحل و خوردن بدن کوسه از سوی ماهی هادر کنار ساحل که بامدادکه آب فرومی نشست از آن عظمت ترسناک که لحظه ای داشت قایق ما را می بلعید بجز استخوانی طولانی و سری خشک و خالی و حدقه چشمان خالی شده هیچ چیز بر جای نمانده بود ودرست این ماجرای واقعی مترادف می شد با روزهایی که در کتابخانه کوچک شهر با این کتاب زندگی می کردم ... به همین علت بود که من داستان پیر مرد و دریا را با ترجمه وزین نازی عضیما در آن سالهای دور بارها می خواندم و تجربه هایم را در کنار دایی مهربانم مرور می کردم...سخاوت و تنگدستی ...دل گنده گی و تنگ چشمی یعنی کلی صفات متناقض که رنگ و لعاب ماهیگیران را شکل می داد و تماشا می کردم که هیچ گاه از وقایع یک روز سخت یا آسان در دریا به هم راست نمی گفتند اگر که نمی خواستند دروغ بگویند به سکوتی و بذله ای و خنده ای به اتمام می رسید و..هرچه دریا سخاوت است و بخشش در مقابل آدمی است و آن همه تعلقات که گویی اگر همه زمین هم مال تو باشد چیزی را کم داری ...وقصه پیرمرد و دریا قصه همین مردمان بندری است که دل به صید می دهند و مواظبند تا در این رقابت ناخواسته بازنده نباشند ....از آنطرف صفاتی که این نویسنده بزرگ برای همیشه از خودبجا می گذارد تلاش و مبارزه مستمر برای ساختن جهانی انسانی تر بی حشو و زوائدی که بر تار و پود تعلقات بشرحاکم است و امروز که 21 ژوئیه برابربا 4 مرداد1395 است مصادف با 120سالگی تولد این نویسنده بزرگ است زمان آن رسیده است که به گذشته دور رجعت کنم به کلاس درس داستان نویسی آن سالها و استاد شریفم خانم دکتر متحدین که گویی همین امروز است و نقد و بررسی من آن جا نیز همین کتاب پیرمرد ودر یا بود به اضافه قصه کوتاهی که نوشته بودم و در باد و باران ایام گم و گور شد که آن قصه نیز ماجرای پیر مردی افغانی بود در پشت دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد که افق دیدی کوتاه داشت و برایش خدا از هواپیمای در حال پرواز پایین تر بود و من به شوخی و جدی تایید می کردم که بله خدا در همین نزدیکی ست لای این شب بوها و خلاصه سبک و سیاق وقایع نگاری ارنست همینگوی هیچ وقت تا اکنون که پاسی هم از بعد از ظهر عمر گذشته رهایم نمی کند وراستی که دریارفته می داند مصیبت های طوفان را ....قایق در میانه آبهای خروشان و باد و طوفان چون پر کاهی بود که بالا و پایین می رفت و من دودستی سینه قایق را چسبیده و دایی هم لبخند می زند یعنی هی پسر نترس و جایی هم برای ترسیدن نداری کجا را داری که بروی حکایت سعدی و ملاح و ستاره شناس و حافظ که همه حیات ادمی را در این بیت خلاصه می کند....که ..شب تاریک و بیم و موج و گردابی چنین حایل.....کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها....من همیشه بین دریای ماهشهر و دایییم که مرا به ماهیگیری برد و مردپیر و دریا انطباقی از سر صدق می بینم یا چون کتاب برفهای کلیمانجور که باز به تعبیری بیانگر تنهایی و درد و رنج مردی بنام هری است که قانقاریا گرفته و داستان وقایع این درد و رنج را به تصویر می کشد و باز همین داستان امتزاجی از بیچاره گی انسان و بی رحمی طبیعت است ویا کتاب زنگها برای که بصدا در میایند که داستان سربازی ست در جنگ های داخلی اسپانیا و مصائب جنگی که هنوز بشر فرمولی برای پایان یا ختم آن اختراع نکرده است و در بهترین حالت نویسندگان انسان دوست بشرح بدبختیها و فلاکت جنگ می پردازند....و اماعلت همه جذابیت قصه پیرومرد و دریا که قطعا رمان به مفهوم ادبی و مطول آن نیست برای من آنست که هرسطر را که می خوانم مرا تکرار می کند هم رنج و زحمت دریا را و هم آنگاه که ماهی بزرگ بر قلاب می نشیند گویی داری پر در میاوری و مبارزه جانانه ای که بین تو و این موجود ناشناس دریا در حال وقوع است .....به همین علت من همیشه خودم را جای پسرک قصه پیرمرد ودریا مانولین می بینم همچنانکه دایی من می تواند یک سانتیاگوی ماهیگیر کوبایی باشد و رنج های بسیاری که می کشیدیم و سهم ما که از دیگر ماهیگیران کمتر بود..من دلم برای خودم نمی سوزد که اندکی ماهی هم دایی بدهد و ببرم خانه تا مادر غذایی آماده کند و پدر خوشحال باشد که دارد دسترنج فرزند را می خورد که ما نیز وضعیتی بهتر از دایی نداشتیم زیرا پدر وقتی که عقرب دریایی به دستش زد مجبور می شود شغل ماهیگیری را به کناری نهد ومدتها در پی امرار معاشی دیگر باشد بی اندکی سرمایه ....پس لازم است که من حالا هم به مدرسه بروم و هم به دریا وعلاوه بر این کتابخانه کوچک شهر را خیلی دوست دارم ...ودر همه حال اگر می توانستم چهره پدر را خندان ببینم برایم کافی بود و روزهایی هم بی رزق و روزی از دریا بر می گشتیم و دایی کماکان لبخند بر لب داشت با آن همه بچه قد و نیم قد که داشت و آخر هم عمه بیچاره من یعنی همسر دایی و خواهر پدر در جوانی با سن کم و یه عالمه بچه دارد تحلیل می رود ...رنگ پریده او را به بیمارستانی در آبادان می بریم دکتر دستور می دهد که هرچه زودتر عکس از سر و سینه عمه گرفته شود ..بیماری سخت تر از یک سرماخورده گی ساده است عمه را در بیمارستان می گذاریم تا بیماریش مشخص شود و بچه ها غمگین که مادر کی بر میگردد و دایی سرش به کار روزمره بند است باید سخت کار کرد تا برای این همه بچه قد و نیم قد نانی فراهم شود ...جواب آزمایش تکان دهنده است عمه سرطان سینه پیشرفته دارد وهیچ درمانی در حال حاضر پاسخگو نیست ...برای عمه توسل به نزدیکترین امامزاده می جوییم ..شبی عمه را تنها در کنار ضریح می گذاریم و منتظر که معجزه ای عمه را نجات دهد عمه در آن تاریکی نمور زیر نور اندک شمع بر میخیزد همه شادی کنان مژده شفا می دهند اما همه این شادی برای لحظاتی کوتاه بیش نیست ....عمه با این حال باردار است و باز تا نزدیک مرگ هم قرار است وضع حمل کند و اخرین بچه بازاز شکم آن زن بیچاره پسری ست که به همراه عمه ما بگور می رود روز تشیع فقیرانه همه می گفتند خدا را شکر که راحت شد ! ...فاصله بندر و دریا تا شهر بیشتر از آن بود که فکر می کردی که دریک شهر بندری زندگی می کنی و وسیله رفت و برگشت ما دراین میان دوچرخه بود... پدر بعد از ظهر از فروش ماست با دوچرخه و دیگهای بزرگ بر می گشت و حالا نوبت من بود که با آن حدود 12 کیلومتری را در بیابان به همراه دایی طی طریق کنیم تا به دریا برسیم ....تابستان و باد داغ تیر و مرداد که بصورت می خورد و این جثه های نحیف چه تحملی داشتند ...تش باد که به صورت می خورد نای نفس را از آدم می گیرد و آب که بالا آمده باشد باریکه راهی برای عبور بیش نیست تا از تنور سوزان صحرا پای بر نمک زار دریا بگذاری گرسنه نیستم تشنه هم نیستم فقط ارزو دارم به کپری برسم که بر روی طیفی در کنار خور غزاله بر پا کرده ایم و باد داغ که از روی آب می گذرد شرجی و گرما را قابل تحملتر کرده است دایی آب شوری بصورت می زند و من نیز .....چه لذتی دارد این لحظات جانفرسا و سانتیاگوی قصه که بعد از 84 روز هم علیرغم زخم و زبانها هنوز هم از گرفتن ماهی بزرگ ناامید نیست و مانولین کوچلو تا می تواند ابزار صید را برای پیر مرد آماده کرده است زیرا سانتیاگو می خواهد این بار به تنهایی دل به دریای خروشان بزند و زندگی را با همه سختی و جانکاهی به مبارزه بگیرد ودر این میان آنچه باعث جدیت او می گردد نور امیدی است که در دل دارد و می داند یک روز ماهی بزرگ مقصود را صید می کند هرچند به کام دل نمی رسد اما لذت صید کم از کامروایی نیست که مهم همان ابتدای راه است و اثبات برتری که در خوی آدمی نهفته است .من هنوز هم به یاد گذشته های دور و نزدیک این داستان را می خوانم زیرا این داستانی ست به تعبیر بیهقی پر زآب چشم !که در عین واقع گرایی سراسر الهام است که به خواننده راه و رسم درست زیستن را بی آنکه قصدش همین باشد می آموزد وخواننده با هر بازخوانی به تمثیلی جدید می رسد با توجه به عناصری که در متن قصه هست ...وقایعی که در کمال ساده گی به باور خواننده منتقل می شود ....ضمیر ناخودآگاه پیرمرد بعد از خسته گی سه روزه تقابل با ماهی و شکست و پیروزی مدام در خوابی عمیق ....خود را در سواحل افریقا در کنار شیرهای افریقایی می بیند یعنی که همچنان روحیه نشاط و جوانی در روح و جان پیرمرد جاری ست و مانولین دوست داشتنی همه ابزار کار را فراهم کرده است تا انگاه که مرد از خواب برخواست به همراه او برای بدست آوردن روزی راه دریا را دوباره درپیش گیرند....و می بینیم که در سراسر قصه هیچ ایهامی نیست هرچه هست عین حقیقت روزمره ای ست که ما با آن زندگی می کنیم.... این آخرین بار که قصه را می خوانم ترجمه شاهکار نجف دریابندری ست که خود جنوبی ست و لذا با ابزار و ادوات دریا و ماهیگیری کاملا آشناست ماهی ها را خوب می شناسد و همچنین تور و قلاب را و مترجم موفق هم تنها مترجم کلمه و کلام نیست بلکه احساس درونی نویسنده را نیز ترجمه می کندکه نجف دریابندری بوشهری در این خصوص تواناست..

                                       ماهشهر مردادماه 
1395علی ربیعی (ع-بهار)

نشر در سایت انسان شناسی و فرهنگ شهریور 1395

http://anthropologyandculture.com/fa/هنر-و-ادبیات/635-با-یادی-از-پیرمرد-و-دریای-ارنست-همینگوی.html

  

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

 ای عشق همه بهانه از توست

 من خامشم این ترانه از توست

 وآن بانگِ بلندِ صبحگاهی

 وین زمزمه ی شبانه از توست –الف سایه

زمزمه عاشقانه

1

آنجا که تویی

نقطه آغاز من است

چشمانت

از شرق طلوع می کند

آفتاب است!

و قلبت همه دوست

جاری و بخشنده

که رودخانه ای پرآب است

2

خانه  که بگشایی

 از  بیداد اندوه رها می شوم

3

خزانت چون کولیان جوان رقصنده

پایکوبی مدام برگها ست

که می رقصد و می رقصد

4

زمستانت شکیبایی آن همه برف

که می بارد و می بارد

بر خشکنای  بیابانی تشنه

سپید و  عروسانه

5

بهارت رنگ آمیزی می کند

کوه را و دشت را

به عبارتی زندگی را

6

حالا در این دریغ غم انگیز رفته از عمر

ترا می کشم می نویسم

به آهی ،به اشکی

که پایان ندارد خدایا!

ماهشهر پاییز 1379 علی ربیعی (علی بهار)

 

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

 

http://baharnews.ir/news/

114621

 ...وبر جامعه شناس آلمانی می گوید معاصرانی  که میوه درخت معرفت را چشیده باشند محکوم هستند  وباید بدانند که نمی توانند براساس نتایج وتحلیل های  یک جانبه خود حتی با کاملترین تحلیل ها، معنای جهان را دریابند بلکه باید خود این معنا را بیافرینند مثل معنایی که ابتدا منجمین و فیزیکدانان قرن 16 و 17 یعنی کپلر و کوپرنیک و گالیله به آن رسیدند که یعنی زمین مرکز عالم نبود  و خورشید هم دور زمین نمی چرخید بلکه به تعبیر کانت آنچه ما می بینیم ذهنیات ما است که مشخص هم نیست درست باشند وای بسا به تعبیر میرفندرسکی عصر صفوی که خواست جغرافیایی نو در آن عصر عرضه کند که نگذاشتند و نشد ....صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی همه این تعامل فیزیک و فلسفه باعث انقلاب در نگرش انسان بعد از رنسانس غربی نسبت به جهان شد و درخت آزادمنشی و خرد باوری قد کشید و رشد کرد و تنومند شد واز این طرف  شرق در اشراق خود نه تنها نوری مشاهده نکرد که  غرق توهمات خود ساخته خویش گردید و از حکمتی که علاج عارفانه ای برای بست و سکون بود به بلندای فلسفه از آن نوع که دوستداری دانش است نگریست و لذا هم از حکمت متعالیه عملی دور شد و هم منطق و فلسفه ارسطویی را آنچنانکه بود نشناخت و در همه حال خود را عمود منصف عالم پنداشت ......و لذا شرح این جمله ماکس وبر تنها مختص جامعه اروپایی که فاز های متعدد تحول صنعتی را پشت سر گذشته است نبود و بی شک شامل حال همه  انسانهایی است که به تعبیر کانت حیات عاقلانه ای دارند و با آرزوها و امید های عصری و نسلی  بر روی این کره خاکی در حال زندگی هستند و از مواهب طبیعت و جامعه پیرامونی خویش نفع می برند اینکه ما بدنبال طول و عرضی جدید از روابط اجتماعی باشیم و به باز تولید انقطاعی از علوم بپردازیم قطعا راه بجایی نمی بریم وعلاوه براین  از قافله تمدن بشری جا می مانیم همچنانکه هم اینک نیز  جا ماندگانی بیش نیستیم زیرا وقتی به جغرافیای خاورمیانه می نگریم سرزمینی  فرتوت و فرسوده مشاهده می کنیم که در دریای توهم و خسته گی و نخوت قبیله ای و نگرش ابا اجدادی مردمان خویش در حال غرق شدن است بی آنکه حتی استمدادی هم بطلبد که گویا همه جهان باید وامدار همین چهار قلم اکابری باشد که اورا راه بلد این صحرای سوزان می کند و آز طرفی هم چاههای ویل نفت معاش و معادی به قدر کفایت فراهم می نماید  ...دریغ از فراست و دانایی که رنج آموزش و تجربه می خواهد وسپس اقدام و عمل که اقتضای  برآورد هدف که همانا سعادت و خوشبختی ملت هاست .......بهر جهت ما در جغرافیایی زندگی می کنیم که راحتترین را این می داند که به هرچه درخت دانش است نفرین بفرستد و در برابر دمکراسی و تصمیم جمعی بایستد زیرا جایی که تصمیم جمعی حضور خودرا محرز می کند فرصتی  برای صدام ها و قذافی ها نمی ماند که ملت هایی را به خاک سیاه بنشانند و انتخاب های صددرصدی خود را به رخ جهانیان  بکشانند و به توجیه دمکراسی من در آورد ی خود بپردازند ...شما بنگرید حاکم کشور فقیر سودان عمر البشیر راکه چه بلاها بر سر سرزمین غنی سودان  آورده و می آورد و بعد هم در حضور توده های فقیر رقص شمشیر را اجراء می کند در زمان او این کشور دوپاره می شود و قسمت بهتر سهم غرب می گردد آنگاه جشن پیروزی بر پای می دارد وبا پشیزی از جانب ثروت و قدرت خریده می شود ..... از این حاکمان و محکومان بسیار می توان نوشت و خواند و دید وضرالمثلی ست معروف که تا ابله در جهان است مفلس در نمی ماند و البته جوامع بسته و توتالیترکه وجاهت انتخابی ندارند و به زوری دلخوشند  سرنوشت بهتری نخواهند داشت و در نقطه مقابل  جامعه باز چه سرانجامی داشته است آن جامعه ای که آزادی را به نبود محدودیت منحصر نمی کند بلکه به کمک آزادی در اندیشه و عمل  قدرت و توانایی جامعه را  بالا برده و توانمندی اجتماعی را در جهت  پاسخگوکردن حاکمان به کار می گیرد راه سعادت را هم شناخته است و علم و دانش را دراین جهت بکار گرفته است... در یک جامعه باز و دمکرایتک همه اعضاء از حق و حقوق برابر در مشارکت اجتماعی برخوردار هستند.... جامعه ای که حقوق بشر بیان شده در منشور و اعلامیه جهانی را بی حشو و زوائد می پذیرد به آن عمل می کند و توانایی نقد را بالا می برد ودر نهایت عوامل پایدار توسعه دریک جامعه دمکراتیک چون کثرت گرایی و باز بودن نقد و نظر  و تساهل رانصب العین حیاتش قرار می دهد و به انجا می رساند که دراین فضا و مکان خودی و غیر خودی نه در قواره رنگ و نژاد و مذهب که بر پایه احترام به اصول اولیه حقوق انسانی  که شامل احاد اجتماع است تعریف میگردد و در نهایت مسائل گفته شده بالا یک فرآیند است که بشر را از حضیض حیوانی به قله انسانی رهنمون گشته و هیچ جامعه ای از این قائده مستثنی نیست در این میان ما یعنی ایرانیان نیز باید با همین ساختارهای تعریف شده در  علوم انسانی  معاصر برای خود جایگاهی بیابیم نه اینکه بگوییم این مفاهیم که حاصل تجربه بشری ست برای ما فاقد اعتبار است ..

                    ......از دفترهای گذشته ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)

/

 

 

  • علی ربیعی(علی بهار)