حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

۵ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

........از منظومه بدرقه

ترا می جویم

باهمه دلداده گی و عاشقیم

بگذار تا ازخیل غم انگیزانی   باشم

که خانه را که نه !

کوچه را که نه      

سرزمینی را گم کرده است

***

گفتم کی میایی؟

گفتی میایم !

بی آیین

بی فلسفه

بی قید و بند منظومه ها و کهکشان ها

وسورتمه سیاره ها حتی بر سطح خالی آسمان

کجاوه کودکانه ای بیش نیست !

آنگاه از سر دلتنگی محض

غبارروبی می کنم  خانه های خاک گرفته را

تا تو در جایی دور

باز هم آغاز شوی

و من زاده شوم در  تناسخ آتشی ،یا رودی

 که خاکسترهای مارا باد باخودبرد

ای هندوی بیچاره همه اعصار

به فضیلت تسلیمت میهمانم کن

که هیچ پایانی متصور نیست

همچنانکه آغازی

..............................

 نیشابور را با خیلی کسان وبا  خیلی چیزهایش می شناسیم مثلا همین کوچه باغهای معروفش که با شفیعی کدکنی کشف شد یعنی به تعبیر امروزیها رو نمایی گردید  ... باید نیشابوری  باشی که تاریخ را با کوچه ها و سِرَکهاوبزنگاهایش از یک طرف و موسیقی و زندگیش از سوی دیگر  حس کنی و به مکنونات آن قلمرو های نامکشوف بقول تاجیک ها عید گََردَکی کنی و چون هراتیها سِرکی بکشی ازاین  سوی وآن سوی که همه اینان نیشابورند چه سمرقند و چه بلخ!؟ آن روزهای دور و دست نایافتنی  را که در کوچه هایی با دیوارهای کاهگلی و بلندقامت  قدم می زدی و نفس می کشیدی و عطر گل اقاقیا  بود که مشامت را سرمست می کرد ...........

....راه رفتن در آن کوچه ها حال و هوایی داشت که حس پرواز کبوتران سپید در اسمان نیمه ابری وپاییزی نیشابور، اینها تجربه های  زیبایی است  که کمی هم نصیب منِ جنوبی شد و بعد نیشابور را باعطار سرحلقه عارفان شهیدو با خیام رند عالم سوز و با خشت مال نیشابوری که وصف آفتاب در شعرش بی نظیر بود و بعد در اواخر دهه پنجاه نیشابور را با پرویز مشکاتیان که  عصاره فضیلت آنان بود شناختم وقتی که  اواخر سال 58 با سرودهای ملی میهنی وچهره گل انداخته  از شور و شادی مردمی که شیفته شان بود در تالار دانشکده پزشکی رازی مشهد خواند و نواخت وما را برد با حسی  از حسنک وزیراُزاربسته  تا تلخ کامی عسرت عطار...

وبعد آن روزهای شوق انگیز که انس نقلاب و موسیقی ملی و مقامی بود و مشکاتیان جوان راست پنجگاهی بود که قلب شرقی و ناآرام عشاق سینه چاک را در سرزمین ایران به شر و شور می کشاند...وکیانند این  نیشابوریان که روزی بر غربت حسنک وزیرشان نالیدند و امروز هم در غم مشکاتیان ،تاریخ را ببین که تلخ و سنگین و مهابت آمیز طی طریق می کند حرف و حدیث ها درعین تلّون در زمان و مکان گاهی قرنها می گذرد وچیزی عوض نمی شود! و حرفی و حدیثی که هنوز خوب جا نیفتاده گویی که در ایستایی محض زمان متوقفی ! زیرا رنج مشکاتیان و چون او بسیاران کم از رنج حسنک نبود و تآسف بیشتر اینکه ! امروز تاریخ نویسی در اندازه و کرامت بیهقی نداریم که سوز و گداز رنج اندیشه وران را بر صحیفه تاریخی با همان وقار و وزانت از خامه دل بچکاند که هنوز هم بعد از قرنها وقتی می خوانی و(( این همه اسباب منازعت و مکاوحت، از بهر حُطام دنیا، به یک سوی نهادند. احمق مردا که دل در این جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت باز ستاند..)).و کسانی را پیش قراول و کسانی را نظاره گر و کسان آخر که قرن و سال و ماه شان یکی بود و فرقی نکرده دیروز و امروز و هرروزشان  و عجیب اینکه اینان در این رنجگاه دست پیش را گرفته اندکه پس نیفتند .....یاد استاد بلامنازع سنتور پرویز مشکاتیان با همه غریبی و غربتش گرامی باد .....که تا زندگی هست او زنده است....

این  غمنامه را با سروده  دکتر شفیعی کدکنی  به پایان می برم .....

 سهراب اضطراب وطن بودی و کسی
زینان به فکرً داروی بیهوشی ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادیً وطن
کاندیشه جز به رفتن و چاوشی ات نبود
در چنگ تو سرود رهایی نهفته ماند
زین نغمه هیچ گاه فراموشی ات نبود
ای سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصری چنین سزای سیه پوشی ات نبود

ماهشهر مهر ماه 1388 علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نوستالوژی معشور   3   سال 1355با تلخیص و اصلاح  

ازکوچه های تنگ و باریک که می گذری بوی نم و رطوبت هوای شرجی وکوس و  زُخم تند ماهی قوه بویایی ترا نوازش می دهد خلوتکده ای گرم در بیابانی دور و دراز پیرمردها ی ساده و صمیمی را می بینی که کنار حسینه ها و دم پیشخوان مساجد  نشسته اند که بار خاطرات و خطرات گذشته خویشند و از دریا و بیابان و باد و خاک و چاه و سّده و تُل گورو و خورخشکی که از حاشیه شهر می گذرد داستانها دارند.....برای آنان گویی امروز  زمان مرده است .....حس توقف و سکون و آینده ای که مثل این بیابان دورو دراز ناشناس است .تابستان و رطوبت و زمستان و دیوارهای کاهگلی وآن سوتر سدّه ای  و دیواره ای کم ارتفاع  و چاه های آبی که گله داران را به سفره دلشان مهمان می کندزیرا که مسئله اب در این سرزمین خشک همه چیز است و در نتیجه تقدسی تام ...هنوز هم آثار آب انبارهای قدیمی  ترا به بستر لذت یک قطره اب برای رفع تشنگی می برد و خنکای آب وآبانبارها در آن گرمای طاقت فرسا بر چهره های خسته جلایی می دهد بهشت گونه که باید معشوری  باشی و قدر آن  بدانی و تو قدر آب چه دانی که در میان فراتی! به تعبیر سعدی ...و جنوبیهای گذشته دور  ازمیناب تا معشورتعریف می کنند که چه جنگها و نزاعها و بزن و بکوبها ی خانه برباد ده  برای قطره چکانی آب این  آب انبارهای جنوبی شاهد نبوده اند .آب آنبارهای معشور ما در شمالترین نقطه سرپایینی  شهر بوده اندو از سیلابهای زمستانی اگر حادث می شد پر می شدند و نوید تابستان خوشی را می دادند و گر نه درآن  پایین ویا وسط سّده چاه و چاه وچاه بود هم برای گوسفندان و هم مردم که خدا می کرد باران ببارد تا شوری این چاهها از حد نگذرد مردمی که در زمستان فکرتابستانشان بودند و در تابستان جنوبتر چاه ها نزدیک قبرستان حیرونی !شهر، زمینی که هم کشتگاه گندم و جو بود وهم قبله دعا که برای باران در زمستان دعا می خواندند –بیا بریم قبله دعا....بزن بارون توای خدا ..... زیرا اینجا نیامدن باران علاوه بر خشک سالی که نوید بخش ! بادهای گرم و خاکسار تیرو مرداد راست ...طوفانهایی که با عبور از بالای هر بوته خشک خاراشتری تلی و تپه ای را بیادگار می گذارد .نه کوهی و نه دره ای و نه دریا که با شهر خیلی فاصله داشت  .تنهایی و بی کسی شهر خوف انگیز بود برای ماهیگیرپیاده ای که راه دور تا خور غزاله را که ابتدای دریا بود زیر سیلی و سلام باد و خاک که بر صورتش می زد می پیمود.حسرت برگی و بوته ای و گلی در دلمان مانده بود . همیشه اطراف خانه ای که درختی از پشت دیوارش سرک می کشد بچه هایی را می دیدی  که انگشت به دهان با آه و افسوس به برگها و شاخه ها نگاه می کنند و جرئت می خواهد که از دیوار بالا بروی تا بتوانی درخت و اگر شد پرنده ای را بر شاخه های آن نگاه کنی گویی درخت هم با این سرزمین قهرش آمده است وشاید که نه قطعآ این دستان همه شهرهای جنوبی ست . ابن بطوطه راست می گوید که ((از عبدّان رهسپار شدیم پس از چهار روز با کشتی از راه دریا به معشور رسیدیم و آن شهر کوچک در کنار خلیج فارس جادارد که در زاویه پیچ به داخل آن نواحی خوری است رفته در میان صحرایی ))و امروز ازان خور اثری نیست مگر گندابی که به خورکون معروف است و قرار است روزی آباد شود اگر خدا بخواهد..و لیکن امروز زباله گاه ومحل بیماری است.از پیران شهر پرسیدم که این خوررا چه شد.... گفتند که گِل با آب دریا آمد و آمد تا زورش به آب مد دریا رسید و در نتیجه خاک بالا آمد و آب بالانیامد و امروز همین است که می بینیم و در آخر آن خور((شهر کوچک معشور جای گرفته که در ان سرزمین نه گیاهی و نه درختی روییده بود)) ...معشور بازار ی بزرگ داشت و بعد تمام ...ابن بطوطه نتوانست بماند زیرا هم گرم بود و هم شوره زار  و هم تفتان و لذا رفت به سمت رامهرمز خدایش رحمت کند البته ظاهرا گذر ناصر خسرو قبادیانی و احمد شاملوی اخیر هم دراین شهر افتاده  وهمو می گوید :

 و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور

         در احساس ِ خشمگینم میکشد شیپور

این شعر را احمد شاملو در بحبوحه جنگ جهانی دوم  سروده که کشور ما برای متفقین پل پیروزی بود و برای ما حسرتکده ای جانفرسا که زیر چکمه های بیگانه به سختی نفس می کشید و خشک سال و قحطی و فقر بیداد می کرد و نان جوین هم بر سفره مردم یافت نمی شد واز طرفی کاروان آذوقه و  سلاح از همین نزدیکی  قطار قطار به  روسیه گسیل می شدبرای جنگ با آلمان هیتلری! ببینید که دنیای ما آنقدر ها هم بزرگ نیست والله معشورما کجا و آلمان هیتلری  کجا؟ که همه این شیطنت ها زیر سر انگلیسیها بود.باری  این خاطرات و خطرات  تلخ برذهن و ضمیر مردم قدیم معشور پیوسته حک شده باقی مانده است ....که این قصه سر دراز دارد .بگذریم

....اگر دقت کنیم بین هجرت فرهنگی و تمدنی که  پیچیده در جغرافیایی خاصی است مثل همین جغرافیای سوزان و شکننده ما  شاید تارمویی و یا بهتر بگویم لایه نازکی فاصله نیست جهان کوچک ما با تاریخ و تمدنش و مدنیتش می گرددو می گذرد تمدنی می میرد و تمدنی زاده می شود و تاریخ از بستر همان جغرافیای سخت و خشن زایش می کندو قرنهاو هزاره ها که از راستای طولی تمدنها در عرصه عرض های جمع و جور شده قرار می گیرد ماهی و سالی که هیچ نیست جهانی در پس و پیش غبار ارض ها وجغرافیا ی گذشتگان زاده می شود  با واسطه هجومی و فتحی و شکستی و یا آوار سیلی و زلزله ای و تند بادی به همین ساده گی و اگر چند صباحی فرصت داریم به گفته حافظ:

...چند روزی که دراین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست

 چه خوشبختیم که شهد زندگی را در این جغرافیای تنیده با جان و دل مردمانی عاشق و دل زنده طی می کنیم که لذت زندگی به سختی آنست ...

واین همان داستان صیروت و تطوری است که در سیر جهان مفهومی به کمک  انسان امکان حضور میابد تمدنی به شمایل شهری یا روستایی یا ایلی و عشایری از وجود آن جان می گیردو به طبع معشور ما نیز با اراده سخت و جانکاه بشریت تلاشگر و آزاده به هستی قدم می گذارد ....این کوچه های تنگ و باریک این تنگاره های دلبستگی با  امنیتی  که در گذشته ها داشته ایم شرح حال جغرافیای ما بوده است و نیاز مفرط ما به زمین وآب چنانکه حالا هم چنین است.... امید که در آینده دلبستگی ها بزرگتر و قشنگتر باشندو آدمی در پی تعلقات بهتر !

.....برای گریز از آفتاب تموز پنجره ها را در پناه سایه بان هایی که آفتاب را به ان راهی نباشد کوچک و دایره وار می ساختندمعروف  به نیم دری درست در پایین ترین آستانه اطاق مماس با سطح زمین برای عبور باد ی که اگر می وزیدو اینجا این چنین زندگی جریان داشت.......

از پیرانه پیر قدیم معشور- بو بارون پیر و شکسته و دوست داشتنی با لبخند همیشگی خود لنگان لنگان با خر پیرش نزدیک می شود به سمتش میروم- می پرسم راستی چرا این کوچه ها اینقدر تنگ و باریکند با خنده می گوید بابا جان زمانی که ما می خواستیم در این محله یعنی گوشه ای از سر این تُل خانه بسازیم فکرمان به این قد میداد که از این تنگاره خری بگذرد با دو شلیف کاهی که بر مازه (کمر) خر بسته شده و لذا کوچه های ما برای عبور خر و دو شلیف کاه بس بود و کوچه ها را به همین دلیل تنگاره می گفتیم زیرا آنچنان تنگ بود که وقتی درب منزل باز می شد چهره به چهره همسایه می شدیم که به دنیایی می ارزید و ببین که این پیر زنده دل چقدر مو شکافانه شرح کلمه تنگاره می کرد  باید معشوری باشی که تنگاره و بیابان و آفتاب را نه حس کنی که لمس کنی ...بشناسی

                                              ماهشهر علی ربیعی ( علی بهار)
  • علی ربیعی(علی بهار)

کاکتوس  جوان را زادگه استوایی ست

من بیابان قطبی سینه ام سردسیر است

آن که در جست و خیزش شیوه ی آهوان بود

رام و آرام اینک بره ای سر بزیر است   سیمین بهبهانی


از کاهگل کوچه های خاطراتت

عطر  شکوفه های  گیلاس را می چینم

نقب می زنم به  همه چشمانت  

که آستانه خورشید است

اقاقیای فرخنده لبانت  را می بویم

دستانت را

 تا تسلیم کبوتر تشنه پیکی

که می رسد از راه  

روبروی پنجره عریانت می بوسم

از آسمان مهتابت  بالا میروم

آنسوی ستاره های  بی پروا

مثل اینکه

غمگساری عشاقت را می شناسم 

دوری

خیلی دور

اما تا درگاه معصیت را

 شرم تشنگی  بیابانت  کنم

زندگی که بروید

با ابر

با باران

همنفست  می شوم

پیشانی بر خاکت می سایم

مثل لذت زنبور به گل سوسن

میهمان سرمستی شهد گلبرگهایت می شوم

کندوهای خاطره ام را

دالان شیرین زندانت می کنم

راستی راستی

لذت دیدار ت هنوز هم در دلم می جوشد

بر لبانم زمزمه می شود

در نگاهم می درخشد

تو مثل دنیایی

 همه دنیا

به آخر نمی رسی

                                                    بگذار دلداده گیم را

                                         آراسته به قامت آدمیتت  کنم محبوبم!

                           فروردین 1381 تهران علی بهار

از دفتر لذت دیدار

حالا من در هر دفتر خاطراتی در هر برگ کاغذی در پستوی هر کتابکده ای ، که داشته ام لذت دیدار ترا جستجو می کنم با انقلاب با جنگ با علائق و دلبستگیها ..لذت دیدار ترا که فصل نامکشوف درون هر آدمی ست ...شاملو می گوید عمر آدمی بی شرمانه کوتاه است و من می گویم که ناجوانمردانه طی می شود تا بجنبی کودکی سپری شد و نوجوانی و جوانی ...و من که هنوز هم بعد از این سالهای دریغ ودرد شمارش عمر کوتاه را مرور می کنم ...از اولین دیداری که داشتیم در محیط شاعرانه دانشکده تا آخرین دیداری که جاودانه شعری شد که گویی تمامی ندارد مثل همان لذتی نامکشوف که از یک دیدار می بریم...آن دیدار نمی دانم برای تو چگونه بود آیا تو هم از عمق جان لرزیدی ،آیا به خلسه ناشناخته ای از حس درون رسیدی که قابل وصف نبود آیا مکث کردی تا در آن لحظه بمانی ...نمیدانم واقعا نمی دانم حتی از ضمیر ناخودآگاه خودم نیز....تازه بدانم یا ندانم مهم نیست شاید هم اگر می دانستم آن لذت دیدار این چنین مرا به لحظه های ناب زندگی نمی کشاند....اما یادم هست ...درست روبروی درب دانشگاه تهران ..سمت کتابفروشیها که نوستالوژی روزهای زیادی از زندگی نسل ما بود ..مدت زیادی توقف کردی و غرق در نگاه پریشان من شدی ..در چشمانت عمیقا نگرانی آن سالها و همه سالهای سخت خوانده می شد ..تازه چند ماهی از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها گذشته بود..وتو حالا جدا از درس و مشقت که رشته پزشکی بود ...معلم حق التدریس دبیرستانهای کرج شده بودی و من یک کولی سرگردان آن سالها در خیابان داشنگاه تهران بیش نبودم با بساطی از عینک و کتاب ..نگران بودی برای من از گونه های خیست پیدا بود همچنانکه من هم ..اما نه به اندازه تو آخه تو می خواستی یک زن باشی یک مادر با همه عشق مادرانه ..بها ر 60 و لبخندهای کودکانه و با شکو هت هنوز دوام داشت ...مثل عمق چشمانت که آیینه ابدیت من تا ماه و ستاره تا هزاران کهکشان بود....پژواک نگاهی ! که تمامی ندارد ...بار مهربانی و سکوت که شدیم در همان لحظات کوتاه ، تا همه رویاهای مانده در ضمیر خویش رفتیم ..من گفتم یادت هست آنروز در غار مغان و تو گفتی آره بهترین دوست من ....همان جمله آن روزی را تکرار کردی .و هی تکرار کردی..

روز آدینه ای در غار مغان

دوستان گرم سیاست بودند

تو به من می گفتی بهترین دوست من

سالها می گذرد

اینک خواب منی...

ومن ندانسته از مافی ضمیر عاشقانه تو به لبخندی در آن هیر و ویر بحث ها و فراز و فرودها بسنده کردم که دستی بر انگشتان نازنینت بکشم و تو چه خورشیدی بودی در آن سرمای گزنده کوهستانهای سرد و پربرف بینالود ....باز هم رفتیم به نیشابور و غار مغان و تکرار بی نظیر خاطرات ....بعد  مکثی طولانی و ناباورانه از دیداری تازه ...و رویش دوباره غم ها و شادیها و شور عاشقانه قناری قلبها ....تو فرصت می کنی بپرسی آه دوست من اینجا چکار می کنی و من می گویم می بینی فقط همین غوغای جان اجازه نمی دهند سفره دل بگشاییم ..فقط نگاه حرف می زند به تعبیر ا.سایه

...گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ....پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست

آره  نگاه حرف می زد..نگاه سکوت می کرد ..نگاه فریاد می کشید و برای آنی به دالان دلمان فرو می رفت نگاه را می گویم  ..نمی دانستم آیا می توانم همان جا در آن شلوغی پیاده رو خواهش کنم که بمانی و تو به این فکر که چه دوست محجوب و خجالتی ست این پسرک شهرستانی که حتی نمی تواند مرا در کنار خویش تحمل کند...چرا به این شدت می لرزی متوجه شدم که به آنی از زبانت پرید و من که داشت قلبم از سینه می پریدو پرواز می کرد ..بی محابا می گویم هی چرا اینطور لبخند می زنی دوست همراه تو آن دختر که حالا قیافه اش را هم یادم نیست به من نگاه کرد و دوست همراه من به تو و ما به هم گویی آنجا در آن ازدحام خوفناک آن روزها ی اطراف دانشگاه برای ما دشتی بود و نسیمی ملایم و سکوت آسمانی من وتو...میخواستی بروی اما نمی رفتی ومن خوشحال که نه دیوانه از اینکه تو ایستاده بودی و بی محابا نگاه میکردی به چشمان خسته من که حالا غرق ناباوری آن دیداربود..و به همراهی چشمان تو گاهی می گریست و گاهی تلخندی از صورتمان می بارید شبنم وار بودیم غرق قطره های باران بر گونه  در آن لحظات رویایی..من پشت بساط کتابهایم بودم و تو باز هم اصرار داشتی که بمانی البته تو مانده بودی و من نمی دانستم چه کاری از دستم ساخته بود آیا عمق ماجرای ما همین دیدن یکدیگر در ازدحام روبروی دانشگاه بود ..یا در پس آن ماجرایی از عشق ودلداده گی و  مرگ و ترس هم ما را به دنبال خود می برد...بعداز انقلاب فرهنگی و تعطیلی مدت دار دانشگاه چقدر دنبال یافتنت بودم در خواب و در رویا و حالا که دیدمت حس می کنم در این تصور شیرین با هم تفاهم داشتیم که راستی یک اتفاق با شکوه بود ....سال 55 محوطه دانشکده و بعد کوه پیمایی ها و کوچه اسرار و دویدن توی کوچه ها از دست ماموران و تو که همیشه می گفتی پسر مواظب باش کار دست خودت می دهی و من می خندیدم از ته دل ...می گفتم من هم یکی از این هزارها و تو فقط می توانستی کتابها را در بغلت فشار بدهی و من می گفتم هی دختر تو چقدر عصبانی هستی بیچاره کتابها چه گناهی دارند و تو حالا نخند کی بخند ...برق و باد که می گویند همین است دیگر مثل اینکه همین دیروز بود تابستان سال 55 و محوطه دانشکده ادبیات که چشم در چشم هم دوختیم و بعد رفتیم به سمت خزانی که آن سال زود رسید و اولین باران شهریور همان سال در کوچه اسرار خیسمان کرد ...ابرهای تیره زیر درختان اقاقیا ی کوچه اسرار همه جا تیره و تار شده بود و تو زیباتر از هر روز بودی آن روز ...و حالا هم بعد از چهار سال و این همه اتفاق که افتاد ...انقلاب و تعطیلی دانشگاه و جنگ ....و ما تا توانستیم حادثه ردیف کردیم خوب و بد ....

نفس حبس سینه

تو با یک اشاره

هی پسر کمی جمع تر شو

مثل اعلامیه ای که زیر دکمه پیراهنت بود

و حالا که در کمال ناباوری ترا نه، که باز هم خودم را پیدا کرده ام ...نه دوست تو و نه دوست من هرگز نمی خواستند آن گفتگو ،آن نگاههای توام با آه دل و حسرت جان تمام شود آنها تنها تماشاگر مشتاق لحظات جاودانه دیدار ما بودند و شاید در لذت ما شریک ...خواستم حرفی زده باشم گفتم راستی از دوستان چه خبر تو گفتی نه نپرس حالا نه بگذار نگاهت کنم و من پشیمان از پرسش تو به لبخند مداوم تو پیوستم و باز سکوت کردم مثل تو و باز نگاه کردیم مثل هم ...و بعد ناگهان رفتی آرزو دارم روزی ببینمت و باهم برای یک بار هم که شده لذت آن دیدار را تازه کنیم....راستی تا یادم نرفته بگویم از آن خال روی گونه ام که رویش خیلی مانور می دادم ..حالا خیلی بزرگ شده و بی ریخت ،اما  مثل یک یادگاری همان جا آویزان است اگر تو بودی حتما می دادی جراحی اش کنند ...از پرپشتی موها هم خبری نیست اما از موهای مانده یادگاری آن روزها همه سفید و جو گندمی شده اند...در خیالم دارم بدرقه ات می کنم برو ...در ازدحام جمعیت خیابان دانشگاه هیچ گاه پیدایت نکردم ...پیدایم نکردی!

تهران  تابستان 1372 علی بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

      نوستالوژی معشور   3 

جهان کوچک ما با تاریخ  و مدنیتش می گرددو می گذرد تمدنی می میرد و تمدنی زاده می شود و تاریخ از بستر همین جغرافیای سخت و خشن زایش می کندو قرنهاو هزاره ها که از راستای طولی تمدنها در عرصه عرض های جمع و جور شده قرار می گیرد ماهی و سالی که هیچ نیست جهانی در پس و پیش غبار ارض ها وجغرافیا ی گذشتگان زاده می شود  با واسطه هجومی و فتحی و شکستی و یا آوار سیلی و زلزله ای و تند بادی به همین ساده گی و اگر چند صباحی فرصت داریم به گفته حافظ:

...چند روزی که دراین مرحله مهلت داری

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست......,وشاید هم مثل همین سروده زیر چتر خورشید ماهشهرکه در ذهن و ضمیرم  رویید!


مثل هر روز

امروز هم

زیر چتر خورشید ماه شهر

قدم می زنم

تعدادی سگ

چند گنجشک

یک کبوتر

می دوند یا می پرند در هیاهوی اطراف صبحم

بهار مثل رازی

در پر و بال و سینه هاشان نهان است

نسیم هم منتظر تا بلغزد شکوفه

روی باریکه شاخه ها

ازسمت دیگر جاده

کودکان دبستان

به حوصله آرام درخت  و آفتاب نگاه می کنند

درختان برگ برگ  کتابند

که از  جنگلی  دور آمدند

و آفتاب هم مداد یست که روز را می نویسد

بر دیوار  دبستان کوچ دنیا

ماهشهر فروردین 1390 علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور

   در احساس ِ  خشمگینم  میکشد    شیپور     <احمد شاملو>

شهر بی مناره  شهر خانه های یک طبقه شهر محصور در حوصله گرم بیابان و باد و آفتاب شهر ترانه های تنهایی مهتاب.....وقتی که شب در غبار تیره  خاکهای سیاه فرو میرود و به آنی حس اینکه همه از خاکیم و به خاک برمیگردیم واقعیت روز و شب تو میگردد

 .... تپه ای که شهرقدیم  بر روی آن بنا شده بود ازشمال به خاندان بهبهانیهای معشور که آب انبارها را درکنار داشتند ختم می شد و در جنب آب انبارها حمامی بود که خزینه ای داشت و صاحبش قاسمی نامی اصفهانی بود قبرستان شهر هم همانجا بود بین حمام و بازاریعنی که بین مرگ و زندگی فاصله ای نبود  و در پایین ترین مکان همان تپه در حاشیه  سده روبروی سید صالح  در یک سمت که اصطلاحا به حیرون یا همان جنوب ختم می شد   طایفه دلاکها وبه سمت شرق که می رفتی  ودر  همان حاشیه به طایفه سیا ه های شهر می رسیدی و با سلامی و دعایی رد می شدی    آنسوتر هم فاضلآب شهری به پایین تُل گورو می ریخت  و آن وسط هم دوطایفه قنوات و بندر که گاهی از فرط بیکاری به  سرو کول هم می پریدند وشاید نزاعی وبعد  من بمیرم و تو بمیری که معمولا هم ختم به خیر می گردید وآخرسر  هم    یک پاسگاه با یک ژاندرام و اندی در وسط ! و کنارش بازاچه ای با بازاریانی که از سر ناچاری حالا که ماهیگیر و کشاورز و گله دار نشدند آمده اند توی بازار و مایحتاج مردم کم توقع وبی ازار  شهر را می فروشند.و این خلاصه معشور ما در پنجا ه سال پیش بود بنا به اقوال بزرگان شهر که از زبان آنان شنیدم ونوشتم و اینک که در سنه هزار و سیصد و پنجاه و پنج شمسی  این یادداشت ها را بر خامه دل می نگارم همه آن عزیزان سر در نقاب خاک  فرو برده اند خدایشان رحمت کند و بقول بیهقی آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند. و بر اثرآنان  ما نیز  ‌‌بباید رفت....

                       ماهشهر سال 1355 علی ربیعی (علی بهار)

 


  • علی ربیعی(علی بهار)