حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

سروده بوقت زندگی برای آزادی
بنام راویان خورشید
در زمستانی سرد و نمناک
بنام پژواک کوه
در همهمه سحری گنجشکان
بنام شکوفه شقایق
در دشت های پر ملال
بنام شادی دیر هنگام پیروزی
بوقت زندگی
بنام شگفتی عشق
تمجید بوسیدن بوقت دیدار
بنام آرزوی صلح مادران ایران که داغدارند
بنام خدای رنگین کمان
روزی را بخاطر آورید
که شاعران همه شعر می سرایند
مردم ترانه می خوانند
برای  آزادی
ماهشهر ع-بهار

 

شنل یادگاری
امروز جمعه ۲۷ آبانماه ۱۴۰۱ کتاب شنل پاره اثر نویسنده روس نینا بریروا را خواندم کتابی که برایم جذاب و گیرا بود زیرا حکایت  شکست و ویرانی یک جامعه ناشی از انقلاب را در هشتاد صفحه به تصویر می کشد.نویسنده که خود شاهد یک انقلاب عظیم و بدنبال آن فروپاشی نظم حاکم بر روسیه بود و سپس  از انقلاب جان بدر برده و به پاریس مهاجرت می کند.
ساشا قهرمان قصه شنل پاره مثل نسل های بسیاری از جوامع معاصر انقلاب و رویاهای تلخی را تجربه کرد و به مفهوم واقعی نابرابری های اجتماعی و تقسیم غیر اخلاقی انسانها به خودی و غیر خودی  و سپس محرومیت ها و تبعیض ها را پی می برد  و به ناچار و یا به اجبار و یا بدستور مثل سرخوردگان همه انقلاب ها  مجبور شد یک راه بین راه هایی که پیش پایش بود انتخاب کند یعنی پذیرش انزوا تن دادن به ذلت و خواری و سرانجام جلای وطن که نویسنده رمان غم انگیز شنل پاره راه سوم یعنی جلای وطن را برگزید تا سرانجام بی آنکه بتواند جذب جامعه جدید شود اما روزهای دردناکی از دربدری را در خیال تکه پاره های یک شنل یادگاری از خانه پدری جا بگذارد .
مثل همیشه تا چند روز درگیر کتاب خوانده شده شنل پاره هستم .کتابی که شرح دردناک مهاجرت و رویای آزادی ست.

شنل کهنه را از یک صندوقچه قدیمی بیرون آوردیم  که در خانه پدر بزرگ ماندگار شده بود من و تو که عاشق هم بودیم.
بلایای زیادی را از سر گذراندیم ، از هیچ چیز نهراسیدیم هر چند زندگی امیدها را از ما گرفته بود.
امروز  دارم میرم زمانه دیگری رقم خورده است من باید به سویی بروم و تو به سویی دیگر . ما برای یادگاری اما این شنل کهنه را دو پاره می کنیم.
و بعدها در خیال  بازگشت به وطن و رویاهای عاشقانه مان شنل کهنه را بار دیگر به هم می دوزیم  زیرا گاهی برای رسیدن دیر نیست هر چند زمان بسیار گذشته باشد.
میدانی زندگی آدمی در حصاری و شاید هم فضایی از رویاهای باور نکردنی می گذرد ، علیرغم عمر کوتاه اما همه چیز ممکن است همچنان که گاهی و بیشتر اوقات غیر ممکن می شود.
چنانکه اشاره کردم قصه از زبان دختری به نام ساشا روایت می شود، قصه نسلی تباه شده از یک دگرگونی غیر منتظره که به انقلاب تعبیر می شود نسلی که ناچار است به نحوی رویاهایش را جایی جا بگذارد و اسیر سرنوشتی بشود که برایش رقم می خورد بی آنکه خودش در آن دخیل باشد.
وقتی این قصه ها را می خوانم چقدر شباهت می بینم میان آن حکایت  و واقعیت هایی که در زندگی هر کدام از ما به همین نحو رقم  خورد ه است که خلاصه اش می شود زمان از دست رفته   و آرزوهای بر باد داده .
هر چند نگاهی سانتی مانتال باشد زیرا واقعیت همین چنبره زمان و مکان و حرکت است که در هر صورتی راه خودش را میرود و هیچ کس از آینده خویش خبر ندارد زیاد پیچیده اش نکنم.
کتاب شنل پاره داستان زنی ست که لبخندهای کوچکی از گذران روزگار با خود دارد و اشک و اندوه بسیاری که در چشمانش موج می زند زنی که زمانه اجازه نمی دهد عشق و زیبایی را تجربه کند.  روزهای خوب بسرعت تمام طی می شود و آینده هم بسیار تاریک و مبهم به نظر می رسد و بعد داستان فروپاشی بنیان های خانواده و اجتماع و بدبختی هایی که تمامی ندارد و البته همه آنها نتیجه رویاهای ناشی از یک انقلاب است که سرانجامی مگر شکست و ناکامی برای نسل های متمادی  به همراه ندارد.
و در آخر به این نتیجه می رسی که هیچگاه  خوشبختی غیر منتظره ای  به سراغت نخواهد آمد تا بخواهی بدبختی مثل نقل و نبات از آسمان می بارد و آرزوی همدلی و رسیدن به وصال را ناممکن می سازد.
همیشه امیدها بسیار گنگ و مبهم است اما میل به بزرگ منشی و عطش زندگی و خردمندی،  و عشق به حقیقت در وجود آدمی  جاری ست.
این کلمات بیانگر چیزهای متفاوتی نیستند بلکه اجزای کل بی پایانی هستند که من از برابر آنها می گذرم بدون آن که آنها را ببینم همانطور که همه ما از کتار اشیا دور و برمان می گذریم در حالی که بی شک تاثیر غیر قابل انکاری بر زندگی ما دارند اما ما بی خیر از همه جا فقط از کنارشان رد می شویم و بعد گاهی که به ضمیر ناخودآگاه مراجعه می کنیم‌ احساس می کنیم این شئی یا اتفاق را یه جایی دیدیم در حالی که در آن لحظه هیچگاه متوجه آن اتفاق نبوده ایم درست مثل شنل پاره ای که نه دو پاره بلکه چند پاره شده است و قابل وصل و پینه هم نیست .
ماهشهر ع-بهار


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۰۱ ، ۱۴:۱۳
علی ربیعی(ع-بهار)

 

 

سروده شرم خورشید

نامت را می نویسم

با قلمی از رنگین کمان خدا

بر سپیده دم سرد خزانی

برای آینده !

و چشمان اشکبارم را

بر پیشانی خونینت می گذارم

آنگاه که خورشید شرمنده ست

از دیدن روی تو

ماهشهر ع--بهار

دوست داشتن
من حالا یاد گرفته ام از هیچ چیز ننویسم از همه آنچه که هیچ نیست از مرگ تا زندگی و کوتوال تنگی که نامش دنیاست و هر که به تناسب ادراکش، نومیدتر می‌آید و میرود که نه در آمدنش قصدی بوده و نه  در رفتنش مقصدی مثل این همه جانور و کهکشان و حالا  بعد از ماجرایی که منجر به اعتراضات اجتماعی شده است و سرخوردگی های مدام از اصلاح امور و آرزوی شادی و آبادی و آزادی برای سرزمینی که همه ما دوستش داریم نه اینکه بپرستیمش چون فکر می کنم به جهت ننوشتن پرستش به انحطاط و ستم و استبداد منجر می گردد و ما بشر که تنها امکان دانایی فعلی در جهان هستی هستیم باید یاد بگیریم که دوست داشته باشیم از حشره ای که مزاحم اوقات خوابمان می شود تا سگی ولگرد که از سر ناچاری پاچه مان را گاز می گیرد بگذریم از آن همه چرنده و پرنده و انسان بی آزار که زاییده یه اتفاق بی درخواست هستند و لذا در دنباله ننوشتن باید اصرار کنم که هرگز هرگز هرگز هیچ چیز را پرستش نکنیم اما تا می توانیم دوست بداریم.
ماهشهر ع-ر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۰۱ ، ۲۲:۰۵
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده سر قرار

ما جنگلی هستیم
که آینده مان را
مستبدین
بنام توهماتشان تبر زدند
کاش علیرغم
مصائب برگ ریزان خزان
بهار که بیاید
پروانه ها
بی واهمه ترک پیله کنند

و تو سر قرار بیایی و بگویی
نگاهم کن
ماهشهر ع-ر

 

 

 

پاییز پر ملال
فراموش نکنم که امروز روز هفتم آبان است و پاییز بی آنکه بیاید دارد میرود و شاید هم از ابتدا قرار نبوده امسال بیاید پادشاه فصل ها را می گویم .
امشب چهارمین شب مهتاب است که مثل  خنجری بی خاصیت ذل زده  به من می نگرد ترس خورده و زردنبو و ستاره هم در انبوهی از غبار و آلودگی فرو رفته و خلاصه مثل اینکه طبیعت هم یاد گرفته که همه چیزش به هم چیزش بیاد و منم دیگه حوصله ندارم‌ با این همه خبر بد سر به سر ماه و ستاره بگذارم و برای بدبختیام رفیق جور کنم خودشون به اندازه کافی توی این روزای دربدری پاییز پر ملال غمبارند.
هر چند طبیعت چون همیشه کار خودش را می کند بد یا  خوب بماند  ماییم که در بست سواره و پیاده نمی دانیم به کجا می‌رویم و از اول نیز قرار نبوده که مقصد پدیدار باشد و یکی اون بالا یا پایین میگه زندگی همینه که هست برایت فرش قرمز پهن نشده بود  آمد نیامد داره نمی دانم چرا در این آبان نمور و زنگ زده  یاد فرمانده ارتش سال ۵۷ افتادم که با هزار دار و درفش اومده بود که همه چیز را برای شاه درست کنه اما هنوز هیچی نشده یه حرفش گل کرد و سر زبان‌ها افتاد که این شعارهای شبانه مردم نواره مردم هم گفتن ای آغا نوار که پا نداره (البته می گفتن گوساله )و اون بیچاره توی مصرع سوم موند و کنار کشید یادش بخیر چه لهجه تو دماغی قشنگی هم داشت در روزای آخر یادم هست اومده بود و به مردم التماس می کرد بابا نکنید این کارها رو مگه کار ندارید و جوری عجز و لابه کرد که همه را به گریه  انداخت ملت هم مونده بودن براش گریه کنن یا بگن مردکه استعفا بده و برو و او البته با اجازه اعلیحضرت چشم بسته استعفاء داد و رفت اما هر چه بود در آن شلوغی ها و بگیر و ببندهای سال پنجاه و هفت آدم بی آزاری بود .
نمی دانم چرا حالا در این آبان ۱۴۰۱ یاد اذهاری افتادم. دارم فکر می کنم چه وجه تشابهی ست بین این تاریخ و اون تاریخ بین این و اون و ما چرا باید همواره درگیر این همه جنبش اعتراضی باشیم برای رسیدن به حداقل حقوقی که یک ملت زنده دارد و در طی دویست سال اخیر دو انقلاب و صدها جنبش اجتماعی را با هزینه های سرسام آور پشت سر گذاشته آخه این هم شد کار یه جایی نوشتم کاش جای مردان سیاسی شاعران و فیلسوفان حاکم می شدند اما بعد پشیمان شدم گفتم از کجا معلوم که اینا باز راه مردان سیاسی را نروند و روز از نو و روزی از نو .حیف است که مهر رفت و نامهربانی هاش ماند به یادگار و حالا آبان هم بدو بدو دارد میرود و زمستان نرسیده  روسیاهی ش مونده ، بی زغال .
کاش وطنی داشتیم که آزار کسش در پی نبود و سرزمینی که صحرای بی علفش هم باهر جان کندنی  جای رقص پروانه ها و پرواز اردک‌ها و غازها میشد و آسوده بود وطن از شر خرافه ها و دشنام ها
و ماران علیرغم ترسی که با خود داشتند به سوراخهای خواب هزاران ساله می خزیدند و همه بقصد یاری به هم می اندیشدند و هیچکس دشمن نبود و در دستان همه پرچم صلح و آزادی بود و می توانستم مثل پرنده ها و ملخ های پاییزی زیر بوته های خشک خزان زده بیتوته کنم و دعای باران بخوانم اما چه کنم ای شرقی غمگین در  چشمانت هیچ پیامی را نمی شود بهتر از اسارات و تنهایی و تأدیب و زندان خواند. تسلیم شوید تسلیم شوید چه کسی می گوید تسلیم در مقابل حقیقت چیز بدی است اگر وجدانمان در مقابل ناراستی درد بگیرد و از دیو دروغ به وحشت بیفتیم بهتر آنست که تسلیم شویم  تسلیم حقیقت.
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۰۱ ، ۲۰:۵۹
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده صبح گنجشکان

تنها آدمی ست
که با دیدن ستاره ها
در شبی تاریک به وجد می‌آید
تنها آدمی ست
که  با طلوع آفتاب
می‌داند روزی نو آغاز شده است.
آنها که نه اشتیاق عشق دارند 
نه لبخند ستاره
در شبی تاریک
  هرگز منتظر طلوع آفتاب و
هیاهوی صبح  گنجشکان نیستند
ماهشهر ع-بهار

نقدی بر کتاب حکومت نظامی کامو
کتاب حکومت نظامی اثر آلبر کامو در حقیقت نمایشنامه ای ست که بر اساس رمان طاعون اثر خود نویسنده بازنویسی شده است قصه از این قرار است که شخصی به نام طاعون به همراه منشی خود وارد شهری می شود که اسامی همه مردم آن شهر را دارد و هر لحظه اراده کند با یک اشاره روی شخصی از افراد شهر خط سیاهی کشیده و آن شخص در کثری از ثانیه می میرد. قهرمان نمایش حکومت نظامی یعنی طاعون با ورودش به آن شهر ناقوس مرگ را به صدا در می آورد ،وی تمام شهر را در دستان خود و زیر سلطه و قدرت بی حصر خود می گیرد حکومتی عاری از احساس و کاملا خشک و بی عاطفه مثل هر حکومتی که زمامداری در دست ستمگری  است .
طاعون در ادامه بسط قدرت با جدا ساختن زنان و مردان و سرکوب هر نوع عواطف انسانی چون  عشق و دوست داشتن و تهی از احساسات لطیف ،تنها حقیقت محض را برای سعادت مردم آن  شهر سوگواری و مرگ می داند.

طاعون نمایش کامو بی شباهت به شخصیت کشیش دز کتاب طاعون نیست که همه بلاها و مصائب را ناشی از گناهان آدمی می داند .مردم در این شهر زیر سلطه طاعون هستند و همه در مقابل قدرت وی سر خم کرده و از ترس به خانه خود پناه می برند و هر کس به نوعی تلاش می کند از سیلاب طاعون  گلیم خود را از آب بیرون بکشد.اما تلخ ترین بخش نمایش آن جا رقم می خورد که علاوه بر منشی طاعون یک نفر از اهالی شهر نیز شروع به خط زدن نام یکی از همنوعان خود می گیرد و همین مسئله باعث مرگ می شود و در اینجاست که تراژدی مرگ که گویی امر مسلم کل زندگی بشر است شکل می گیرد یعنی بشریت بدست خود تیشه به ریشه زندگی می زند و در این میان طاعون از همه خوشحال تر است که توانسته چنین وضعیت هولناکی را رقم بزند .البته این تمام قصه طاعون نیست زیرا در این نمایش شخصیتی مانند دیاگو است که روبروی طاعون می ایستد هر چند او پیروز میدان مرگ نیست که طاعون نشانه آنست اما دیاگو به عنوان یک انسان از پای نمی افتد و اجازه شکست انسانیت را در مبارزه به طاعون نمی دهد.
ماهشهر ع-ر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۱ ، ۱۴:۳۸
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده مرگ ماهیها
گاهی مثل قطره های بی شماره ستاره
در ذهن شبانه های مهتابی
گرگ و میش مکدری را جارو می کنم
تا ذهن سیال آدمی بدرخشد
علیرغم اندوه  من و مرگ ماهیها
خسته ام خسته ،  از این همه سوگواریها!
بنویس خواهر من
بنویس برادر من
از مرگ رویاها
ماهشهر ع-ر

در باره نوشتن
امروز شنبه بعد از مدتها اندکی در بلوار قشنگ و آرام بخش پشت دیوار سپاه نشستم البته آرام بخش برای من زیرا سمت دیگر بلوار اتوبان بین دو بخش شهر است و عبور و مرور خودروها مداوم است .گاهی سگی خسته زیر درختی نشسته و درازکش  با عبور هر خودرو سر برمی‌گرداند خیلی دوست داشتم بدانم در سر سگ صبور چه می گذرد هر چه هست اما لذتی از دیدن این عبور و مرور برایش کافی ست و الا بلند می شد و می رفت و بعد نشستم و دفتر یادداشت گوشی را گشودم که از درخت و غروب و نگاه مردد آدم ها که در حال پیاده روی بودند بنویسم. و نگاه کردم به آسمان تا ستاره را با دوبال همیشگی ببینم که در حال نزدیک شدن به فرودگاه ماهشهر است نمی دانم این چند مدته چرا احساس می کنم ستاره من شده یه هواپیما که دارد به آرامی ارتفاع را جهت یک فرود آرام کم می کند. ستاره در حالی که متوجه نیت درونی من است گفت آره منم مثل تو عاشق زمین هستم و این همه تنوع از هوا و آب و جنگل بگیر تا آتشفشان گفتم آره زمین خیلی قشنگ و باشکوه است اما حیف که دست بشر دارد آزارش می‌دهد کاش یه سیاره شبیه زمین بود که اندکی از آدما کوچ می کردن و زمین با جانوان بی شمارش نفسی به راحتی می کشیدن .ستاره گفت بهر جهت هر روز بهانه ای برای نوشتن باید پیدا کنی کفتم بهانه نیست بلکه تخلیه درونم است خیلی حرف برای گفتن دارم و خیلی بیشتر حرف های نگفته و فکر می کنم فرصت اندکی دارم که باید همه آنها را بر ثبت در تاریخ و زندگی هم شده بنویسم از خودم از تو و از آن همه حادثه ریز و درشت که در این زندگی کوتاه دیدم و پشت سر گذاشتم‌ از انقلاب تا جنگ و دانشگاه و مدرسه و شادی و غم و هستی و نیستی که گاهی حوادث را پیش از واقعه در خواب و خیالم می دیدم و خلاصه دارم فوران می کنم از سوژه و موضوع و چقدر قصه و شعر باید می نوشتم که نشد و نکردم روزی استادم در اوج جوانی در کلاس درس آیین نگارش مقاله ای نوشته بودم که بعد از دیدن با مداد زیر صفحه آخر نوشت شما در آینده نویسنده بزرگی می شوید که نمی دانم چرا نشد و همه باد هوا رفت البته فکر کنم دلیل نشدن بازی گوشی و ساده و سطحی گرفتن چهار روزه عمر بود هر چند همواره به دست خط استادم بر مقاله ای که در ۱۸ ساله گی در باره هنر زندگی کردن نوشته بودم فکر می کردم اما هیچ گاه نوشتن را به عنوان مقوله اصلی زندگی جدی نگرفتم .ستاره گفت می دانم اما خوب حالا تا فرصت داری بنویس هر چه از اعماق وجودت شعله می کشد و قلبت را و ضمیرت را آزار می دهد .
با شرایطی که داری بهترین کار همین نوشتن است ساعتها مشغول شو و خودت بهتر میدانی که موضوع کم نمی آوری از استبداد و ستم و رنج و متابعت بنویس از خیره سری بعضی ها که فکر می کنند فقط خودشان پاسخگوی خدا هستند و فکر می کنند حقیقت را در جیبشان دارند گفتم آره دلم از اینها که گفتی پر است و عاشق صلح و آزادی و عدالتم و خودت بهتر می دانی که انگیزه ای برای شهرت و پول در نوشتنم نیست. ستاره گفت اگر انگیزه ثروت و مقام داشتی از آن طرف بیشتر بدنبال نوشتن می رفتی کلا بی خیال همه چیز بودی از دنیا تا مافیهایش گفتم آره و حالا که حس می کنم به آخر خط رسیده ام باید همه آن چیزهای ریز و درشتی را که در ذهن دارم  بر روی کاغذ بیاورم ..چیزهایی که نه تنها برای خودم بلکه برای همه ارزش یه بار خواندن دارد نه مثل داروهای خواب آوری که در کتابخانه های دنیا زیاد است و هیچکس هیچوقت بسراغشان نمی رود .میدانی یکی از دلایل شوق نوشتنم در این روزگار عسرت همین است که احساس می کنم حرفهای زیادی برای گفتن دارم که بدرد خواندن می خورد دلم می خواهد در باره آنچه آدمی ذاتا دوست دارد بنویسم در باره موسیقی و رقص و شادی در باره صلح و عدالت و آزادی و عشق آن جادوی زندگی بشر بر روی زمین و خیال میکنم که باید  بنویسم مرگ به تعبیر سهراب سپهری پایان کبوتر نیست.

بگذار این متن درهم جوش را با شروعی از یک شعر چالز بوکوفسکی به آخر برسانم که زمانی بنویس که زمان نوشتنت رسیده باشد و قلم در دستت روان است و خود به خود می تویسی تا وقتی بمیری یا نوشتن در تو بمیرد راه دیگری نیست.
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۰۱ ، ۲۳:۱۹
علی ربیعی(ع-بهار)

 

آزادی یک حشره
امروز جمعه ۱۸ شهریور ۱۴۰۱ روزبدی نبود برخواستم و در همان اول بامدادی در تاریکی خانه به نظافت منزل و جمع و جور کردن اطراف پرداختم  هر چند نفس به سختی اجابت می کرد اما آرام آرام سرحال شدم هوا هنوز گرگ و میش است و من در حالی که دارم بی ترتیب خاصی کارهایم را انجام می دهم لبخندی هم بر لب دارم و با خودم زمزمه می کنم که این هم بسلامتی زندگی آخر عمری من شد.
و بعد زیر همین تک لبخند کشدار اول صبحی پنهان می شوم و تا کار به درازا بکشد آفتاب عالمتاب هم سرک کشیده و خانه فرزندم پر از نور..
و من همچنان مثل این چند روز درگیر لاک‌پشت های گالاپاگوسی هستم که کلا از رو نمی روند و هی بیانیه و دستور العمل صادر می کنند و جاروی دستی در این صبحی اما خوب همراهی می کند در حال گردش از این سمت خانه به سمت دیگرم که حشره ای نسبتا بزرگ در حال پرواز است با حوصله دنبالش می کنم تا بعد از کلی جست و خیز و تعقیب و گریز با نوازشی دل آرام صیدش می کنم و دستی به سر و رویش می کشم و در بالکن را باز کرده و پروازش می‌دهم و دو سه کلمه ای هم برسم خداحافظی می گویم برو به امان خدا .
تا چشمم همراهی می کند حشره را دنبال کردم که بسلامت مسیر بالا تا پایین آپارتمان  را از پا نیفتد و بعد برگشتم و باز لبخندم را در دلم نهان کردم و از طریق رایانه گوش جان سپردم به تار جلیل  شهناز و بعد فکر کردم ملکه انگلیس هم رفت و دنیا به آخر نرسید و خوب تکرار کردم همه مال رفتنیم اما تا هستیم همه ما اینجا روی یک زمینیم و یک آسمان داریم و همین یک لبخند را  ، باید بیاد داشته شاید فردایی نبود.

*****

امروز شنبه ۱۹ شهریور ۱۴۰۱ است هنوز هم به اون حشره قهوه ای رنگ بالدار روز جمعه فکر می کنم تا چشم کار می کرد دنبالش کردم به احتمال روی یه برگ درخت روبروی خانه لم داده باشه و اگر غذای جک و جونور دیگه ای از مارمولک درختی تا گنجشکی گرسنه در اول صبحی نشده باشه شاید هوس کرد و دوباره برگرده گفتم در این غروبی و هوای شرجی و دم کرده منتظرش باشم فکر نکنه ما آدما خیلی بی معرفتیم در هر صورت با همین حشره کوچلو در آن دم صبحی جمعه کلی خاطره ساختم و لبخندی از آن همه بال بازی بر لبم  نشست .
کاش حشره قهوه ای رنگ نازنین می‌دانست که من چقدر دلگیرم و روحم به تعبیر سهراب سپهری به سمت مبهم ادراک مرگ جاری ست و بعد سر بر داشتم به سمت آسمان و غروب گنجشکانرا به سمت درخت تماشا کردم و باد را که از روی آب دریا به صورتم می خورد .
تکیه دادم به ماشین و با غروب و باد و صدای لیز امواج که به ساحل می خورد دمخور شدم. جایی برای نشستن نبود اما ایستادم و به یاد سهراب و پرنده و حشره گفتم دلم عجیب گرفته ست و رنگ سرخ افق هوش از سرم برد و آفتاب هم مثل همان حشره با یک چشم برهم زدنی گم شد. تا تقدیر حشره و من و آفتاب چه باشد و دریاچه از طلوع تا غروب و فرا رسیدن شب چقدر رنگ به رنگ می شد تا محو سیاهی شب شود و همه می‌دانند بالاتر از سیاهی رنگی نیست .
این چند ماهه هوا دم کرده و شرجی ست و فرصت همه علاق ها را از آدمی می گیرد منی که قانعم به یه پیاده روی روزانه در بلوار پشت دیوار سپاه و بعد سری بلند کردن به نیت دیدن ستاره ای که در ذهنم به هر شکلی که خواستم در آمده و حالا احساس می کنم هواپیمایی ست که دارد به فرودگاه نزدیک می شود و من در انتظار بی پایان دو بال پرواز که صبور به سمت من و آسمان و افق در حرکتند. کاش در این وانفسای تنهایی فرصت گفتگویی از سر شوق باز می شد و ستاره دلداری می‌ داد تا من پشت پا می زدم به تقدیر تلخی که همواره رنج می‌دهد آدمی را .
امشب  در بالکن با اندکی تغییر هوا و کم شدن رطوبت می شود تو را دید و خیره شد به تن پوش زیبایت و پیشانی بلندت و سکوت سحر آمیزت کاش حرفی می زدی.
ستاره گفت چه بگویم که من غرق تماشای تو هستم و زبانم نمی چرخد که بگویم سلام محبوبم گفتم اما من اجازه دارم رخسار زیبایت را با همه تشنگی مرور کنم و بعد مثل همیشه نامه ای برایت بنویسم از یادگار جاودانه ای که در درونم خدایی می کند و آن عشق و شور و دلدادگی ست و زندگی را با همه مصائبش قابل تحمل.
سناره گفت می شود با سعدی شما اندکی به تحمل زندگی رسید.
 
که مرا به هر چه کنی دل نخواهی آزردن
که هر چه دوست پسندد بجای دوست رواست .
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۰۱ ، ۱۵:۰۷
علی ربیعی(ع-بهار)

لاک‌پشت های گالاپاگوس!
چرا از چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱ اینقدر بدت میاد بابا آخر هفته ست گفتم خودت می دانی از آخر هفته ها خسته ام خسته ،انگار دری از درهای جهنم موعود به  رویم گشوده می گردد و بعلاوه از ستم زمانه مثل هر بنی بشری  بیزارم . اما چه کنم که نفس اماره ام دست از شوخی بر نمی دارد.باید برخیزم دو سه تا فلافل گذاشتم روی گاز برای شامم اما از بسکه ذوق زده ام از قار و قار کلاغ های پیر فراموش کردم بلند شم و گاز را خاموش کنم همین طور سوخته سوخته شدند عینهو دل من ! اما باز هم می شود خورد من  کلا در پوست کلفتی شهره عام و خاص هستم  و از  رو نمی رم .
میدونی  در شرایط  عجیبی  بسر می برم و  با هیچ مهارتی مشکل ندارم که اختصاصی بنی بشر است    از چاپلوسی و دله دزدی بگیر و بیا تا اقوام دیر حضم یاجوج و ماجوج که دارند زیر یه سقف نقطه چین برویتان،گل میگن و گل می شنون! ستاره گفت کی خبر داره  گفتم جدی نگیر هیچکی نمی دونه .

تازه بعد از عمری حالا به ابن نتیجه رسیده ام که هیچ کس نمی داند هدف اینا از این کارها چیه و حتی خودشون هم در جریان کار خودشون نیستند و بدتر از این نمی شود برای آینده هدفی رقم زد .
ستاره که خیلی دور است با یه پشه هم که دور سرت ویز ویز می کنه  نباید هم داستان شد یعنی شلم شورابا تر از این ممکن نیست وقتی بعد از سالها نمی دونی هدف از این همه عزا و عروسی چیه به خودت می گی چقدر موضوع هست برای نوشتن تا می توانی مثل همه توله های دنیا از سگ و سوتک  تا سوسک  شلوغ کن حتی شده زیر آفتاب داغ تابستان و روزگار دفع فاضلاب های بیشمار بر رخسار دریا و خورشید بنویس دریغا توله های مزاحم!
می شنوی قطار تاریخ بی هدف سوت می‌زند تا هر چه حیوان است سوار کشتی نوح شوند و ناخدای خسته دست در دست غلامی بی مزه و مزدبگیر تازه خنده اش می گیرد وقتی می فهمد نوح بیچاره فقط نهصد  سال و اندی  عمر کرد و آخرش گفت انگار از این در اومدم و از اون در رفتم ! بقول سید علی صالحی شاعر دریغا ملا عمر!
ستاره گفت داری با کی درد دل می کنی گفتم با تو یا این همه غول بی شاخ و دم چه فرقی می کند .من فکر می کنم نیاز به هیچ چراِغ راهنمایی نیست و تو مثل هواپیما هر روزی دیگه خیلی نزدیک فرودگاه هستی و من در این بالکن انتظار می کشم تا هر جا که دلت خواست فرود بیایی شده در شلوغی یه جاده دم صبحی ، همین که مسافران سالم پیاده شن باید خدا رو شکر کرد ستاره گفت راستی راستی فکر می کنی من یه هواپیما هستم  گفتم فکر نمی کنم یقین دارم،
بعد مثل من  اندکی لبخند زد گفت چاره ای نیست می پذیرم همه ما داخل یه هواپیما هستیم منم که از این پایین دارم ‌به زمین نگاه می کنم دقیقا شبیه یه هواپیما ست  زمین که معلوم نیست قصد داره کجا فرود بباد گفتم حالا درست شد .من و تو همواره سر بزنگاهها برای خنده هم شده به توافق می رسیم .
سناره گفت خیلی تصورات درستی از وضع موجود ارائه دادی بهتر از این نمی شد که نشون بدی هیچ چیز سر جای خودش نیست از فدراسیون فوتبال تا مربی تیم ملی فوتبال ایران خوب بیشتر از این نمی شود گفت دیگه چه چیزی سر جای خودش نیست و اصلا هدف از زادن و شدن ما برای چیست و تصمیم به نشست و برخواست  لاک‌پشت های گالاپاگوس و در گوشی برای این همه ماهیان و ماکیان و مادیان دولا و پهنا نرخ تعیین کردن از سر چه قصدی ست .
ستاره گفت فراموش کردی یکی یه بار گفت خیری یت است گفتم تو از کجا یادته مگر هنوز هم فوتبال بازی می کنی با این همه سن و سال بلند و بد قواره که از تخت سنگ های همان جزایر مرجانی بدترکیب تر شده ای .ستاره گفت علیرغم اینکه خیلی دوستت دارم اما باید بگویم حسود نیاسود .گفتم من از حسادت بیزارم حتی برای لاکپشت های پیر گالاپاگوسی دعای طول هم عمر دارم .
باز گفت میدونم چی می کشی مردک ببین حالا چند تنی پیدا شدن که دارن به چینی ها راه و رسم ماهی فروشی را یاد می دهند تو چرا ناراحتی.
گفتم آره درسته   چینی ها از قدیم همه ماهی گیر بودن واز  تکرار مکررات خسته شدن.

ستاره گفت یادت نره چینی ها یه چیز دیگه هم گفتن که بدرد این طرفی ها هم می خوره .گفتم چی گفتن ...ستاره گفت چینی ها می گن هی گربه جان تو برو موشت رو بگیر به سیاه و سفیدش چکار داری گفتم خوب منظور ...ستاره گفت طرف را به ده راه نمی دادن سراغ کدخدا رو می گرفت و خلاصه شما اول برادریت رو ثابت کن یعنی کلا یه کاری بکن آدم حسابی ِ ملت رو دنبال نخود سیا نفرست!
از همه اینها که بگذریم به بعضی از این لاک‌پشت های گالاپاگوس که فکر می کنم، قلم فریاد می زند بنویس و دفتر مثل جگر زلیخا ‌ورق می خورد.
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۰۱ ، ۱۱:۴۷
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده ای ایران

فریاد که می زنی

گلویت را می بوسم

ای ایران!

این صدای فرو خورده

ناشی از قلب شکسته ای ست

که عاشق شادی بود

علیرغم اندوه بسیار

سرکوب چراغ و آیینه و دیدار

کسی نیز ما را هدایت نکرد

مگر چشم های ما که دیدند

قلب های ما که عاشق شدند

و الفبای ما

آزادی بود

در کوچه پس کوچه های عزادار
ماهشهر ع-ر

در باره کتاب ظلمت در نیمروز 
امروز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱ بود جایی در کتاب ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر می خواندم که نسل امروز تاریخ را واضح تر می خواند و پرسش گری بیشتری نسبت به گذشته نسل خویش دارد .ما می دانیم که تاریخ برای فضیلت و ارزش های اخلاقی منزلتی قائل نیست .
چنانکه  جنایت ها و مکافات ها را نمی شود در پستوی زمان های  از دست رفته پنهان کرد.
هر خطایی که حاکمان می کنند عواقب خود را دارد که دامن نسل های بعدی را می گیرد جدا از شرایط فعلی .
لذا هر فکر غلتی که دنبال می کنند جنایتی ست که در حق نسل های امروز و آینده مرتکب می شوند.
در نتیجه کسانی که با  افکار غلط خود باعث فلاکت اجتماعی شده اند را باید همان گونه مجازات کرد که دیگر جنایتکاران  بر علیه بشریت را مجازات می کنند .
کتاب ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر داستان شخصیتی انقلابی به نام روباشف است او که زمانی در هسته قدرت یک نظام انقلابی حضور داشته حالا به زندان افتاده و در پیشگاه قاضی به گناه های ناکرده خود به ساحت انقلاب و شخص حاکم  اعتراف می کند و در دادگاه‌های فرمایشی به جوخه اعدام سپرده می شود .

بخش بزرگی از ماجرای کتاب ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر در زندان می گذرد آنجا که روباشف با وجدان خود سخن می گوید و تجربه های تلخ و سیاه شکل گیری و به فعل نشستن ستم های انقلابی گری را به نقد و طنز می کشد زیرا در این سیستم ها که خودخواهی و توهم جای عقل و منطق را گرفته صحنه  قدرت  غیر پاسخگو از نیروهای کارآمد خالی شده  و در آخر به فروپاشی اجتماعی منجر می گردد.
ظلمت در نیمروز هنوز ادامه دارد زیرا قهرمان یا ضد قهرمان قصه هنوز باور نداشت که از شماره یک متنفر است و دلش راضی نمی شد که حقایق رفته بر جسم و جان افراد زیادی  چون خودش را باور کند . وتصویر پیشوا را همواره بالای سرش نگه می داشت و شب ها از او خواب یک پری دریایی چکمه پوش را می دید .

سالها زیر سایه اش بوده است قاب عکس را نگاه می کند و فکر می کند باید ازش متنفر باشد اما او در آن بازداشتگاه تنها نیست و هنوز باورها و باحتمال اشتباه زیاد است و باید بپذیرم حق با اوست.

ستاره گفت حق با کیست گفتم ظاهرا تا بوده حق با کسی ست که توپش پر است .گفت من را ببین گفتم از هر شب دیگه امشب زیباتری زیرا ماه که شکم میده جلو یعنی از شب هشتم به بعد آسمان حتی شده در این غبار شرجی  شفاف تر می شود  و تو همچنان داری به سمت یه فرودگاهی می‌روی که دل من را برده است و من با چشمانی خسته از انتظار دنبالت می کنم هر چند سیاهه ظلم روزگار در  حیات همچنان ادامه دارد و به واسطه عشق و شکستها و پایان بیهوده روزها، ظلمت در نیمروز اثر آرتور کوستلر را بخاطر تکرار مکرر یک چرخه همواره مشخص که ستم یک شخص بر یک ملت و تحمیل عقاید و نوع نشست و برخواست آدمها باید خواند ادامه دارد.

در کتاب نویسنده اصرار دارد که آزادی فردی و اجتماعی را  که مردمی می توانند بدست بیاورند به درجه بلوغ سیاسی آنان بستگی دارد که من بشخصه باور ندارم زیرا بارها شاهد بوده ام بلوغ سیاسی نیز تنها چاره ناچار عدالت و آزادی فردی و اجتماعی نبوده است و تلاش های مستمر ملت ها بسنگ پر رمز و راز ایدئولوژی ها و تبلیغات باور پذیر خورده و  تلاش ها را به فنای آرزوها و امیدهای واهی کشانده است چنانکه همین که داریم ربع اول قرن بیست و یک را پشت سر می گذاریم علیرغم پیشرفت های فنی گسترده اما آینده بشر در علوم انسانی که ارتباط مستقیم به آزادی و عدالت دارد مبهم و غیر قابل پیش بینی ست در حالی که در قرون نوزده و بیست چشم اندازها از آینده روشن تر بود لذا پیامد های منطقی وضع موجود بیش از حد انتزاعی و دور از ذهن است  هر چند به تعبیر نویسنده کتاب مستبدین صدها بار اعتراضات به وضع موجود  راسرکوب می کنند اما فقط یک بارمنجر به  سقوط شان می شود.
از دفتر یادداشت ها ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۰۱ ، ۱۵:۱۰
علی ربیعی(ع-بهار)

 

سروده گریه پنهان
ایستاده بودم کنار دریا
خورشیدِ غروب
بسان اناری سرخ
با کلاهک های بی شمار نارنجی یش
در افق  پنهان شد
  هیچ چیز نخواستم من !
مگر دستمال ابریشمی  مادرم
تا گریه هایم را
پنهان کنم
ماهشهر ع-ر

کتاب شهادت نامه اسپانیا
شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱ با کتاب شهادت نامه اسپانیا یا گفت و گو با مرگ اثر آرتور کوستلر نویسنده مبارز اهل مجار گذراندم .
کوستلر می نویسد هر کسی حق دارد که هر وقت لازم بداند آبرومندانه از این جهان برود..وی در سال ۱۹۳۷ مثل اکثر روشنفکران آزادیخواه در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد ،اما بوسیله ارتش فاشیست  فرانکو دیکتاتور اسپانیا دستگیر شد و چندین ماه در زندان انفرادی گذراند او در طی مدت زندان شاهد اعدام خیلی از هم بندان  بود و خود نیز انتظار اعدام را می کشید .
کتاب گفتگو با مرگ شرح این تجربه دردناک در زندان ژنرال فرانکو ست که تحت عنوان شهادت نامه اسپانیا منتشر گردیده است  .
نویسنده اولین اتفاقات را از ورود به سلول انفرادی تا اولین بازجو که بسراغش می‌آید تا اولین باری که از دربان سلول درخواست چیزی می کند بصورتی ساده شرح می دهد و نتیجه می گیرد آدمی همواره  بصورتی غیر مترقبه  رنج های اولین بار را می کشد.
.
جنگ داخلی اسپانیا و مقابله نیروهای خیر و شر یکی از شگفت انگیز ترین وقایع تاریخ قرن بیستم است که منجر به یک سرکوب جهانی از جانب فاشیست ها بر علیه روشنفکرانی شد  که از سراسر جهان برای کمک به آزادی مردم اسپانیا از دست دیکتاتور آن کشور یعنی ژنرال فرانکو راهی اسپانیا شده بودند .
شرح ماجرهای جنگ پارتیزانی و دستگیری و زندان از جانب نویسنده دقیق است وی در آخر کتاب تاکید می کند  جنگ ها فقط ده درصدشان عملیات جنگی ست و مابقی فقط رنج است و مصیبت های انسانی و البته معروفترین کسی که در این جنگ کشته شد شاعر آزادیخواه اسپانیایی گابریل گارسیا لورکا بوده است .
ماجرا اما از این قرار بود که در سال ۱۹۳۰ در اسپانیا سلطنت سقوط کرد و جمهوری اعلام شد .
سران ارتش که گرایش فاشیستی و سلطنت طلبانه داشتند در برابر حکومت انقلابی شورش کردند و در نهایت با  قدرت‌نمایی هیتلر و موسولینی در سال ۱۹۳۶ و کمک به ژنرال فرانکو رهبر فاشیست های اسپانیا از طرفی  جبهه انقلابی  شکست خورد  و از سویی منجر به اعدام گسترده انقلابیون و روشنفکرانی گردید  که از سراسر دنیا به صورت داوطلبانه برای کمک به انقلاب  شتافته بودند البته مثل همیشه جای پای انگلیس و آمریکا در جبهه ضدیت با پیروزی انقلابیون هویدا بود  .
آرتور کوستلر که از اعدام ها جان سالم بدر برده بود  در کتابی با عنوان گفت و گو با  مرگ یا شهادت نامه اسپانیا به شرح جزئیات آن ماجراهای هولناک پرداخته است .نویسنده حکایت یاس و  امید  خود را در حالی که در انتظار اعدام است چنین شرح می‌دهد که امید یعنی انتظار و انتظار آدم را عصبی می کند در حالی روزانه گروه گروه افراد را به جوخه اعدام می‌برند و هر آن منتظر است که یکی از افراد خودش باشد که البته به سبب پاسپورت انگلیسی و پادرمیانی ملکه انگلیس از اعدام نجات یافته و سالها در انگلیس وقایع نگار آن سالهای دهشت میگردد.
به اینجا که می رسم دلم می خواهد غروبی کنار دریاچه باشم و ستاره را ببینم که مثل چراغهای همواره روشن یک هواپیمای مسافربری از سمت غرب به فرودگاه می‌آید و منتظر است که من حرفی بزنم و او پاسخی بدهد زیرا  از یک سمت غرب غروب خورشید و از سوی دیگر علامت های مدام ستاره چون فانوس دریایی و بعد شرح ماجرای کتابی که هر چند بوی مرگ و آوارگی انسانها می دهد اما از زیر پوسته آن می توان امید را مثل چراغ راهنمایی در شب تار دید و عاشقانه پیام داد و پیراهنی آتش زد به علامت زنده بودن  و با دندان‌های فشرده و چشمان غمزده  در زیر سایه گسترده ابرهای نا امیدی باز هم باید انتظار کشید تا دنیایی توانگر و عاقل ساخته شود .
تلاش و تکاپو به همراه  یاس و امید از ویژگی انسانی ست.
در کتاب افسانه سیزیف کامو  قهرمان قصه در اوج ناامیدی دست از تلاش بر نمی دارد ستاره گفت امید مثل گل های نورسیده بر شاخه بلند بوته های آفتاب گردان است که همیشه به سمت خورشید سر خم کرده و چون شب آید به امید فردایی بهتر جانی تازه می گیرد و می چرخد و می چرخد و در کنار این چرخش قد هم می کشد گفتم درست می گویی من نیز به همین نیت زندگی می کنم و هیچگاه نگران آینده نیستم .
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۰۱ ، ۱۳:۲۰
علی ربیعی(ع-بهار)

کوچ ماهی ها
در این شب تابستانی
کنار ساحل ایستاده بودم
موجها!
کف آلوده و گریان
ماهیان مرده را تشیع می کردند
دریا اما پر از ستاره بود
کاش میشد حالا که این همه ستاره به دریا آمده اند
ماهیان نیز فرصت داشتند
پیش از آنکه بمیرند
به آسمان کوچ کنند
ماهیگیری پرسید به چه فکر می کنی؟!
گفتم به کوچ ماهی ها
حضور ستاره ها
ماهشهر ع-ر

از سروده فرمانروای دل
نه از رقص آهوان اثری
نه از بوی طرب انگیز بابونه و ریحان خبری
در خیال چمن زارهای رویایی
ازدحام رنگین کمانِ افق های طلایی
صدای واهی باد را شنیدم
که خاک را بر مرده پرنده و گندم ریخت
کریوه ها بلند ند و برکه ها خاموش
دستی بکش بر خستگی دستانم
شاید در ابتدای آغوش تو بمیرم
ماهشهر ع-ر

 

غروب و موسیقی و ستاره
یکی پرسید راستی چرا آدما شاعر یا نویسنده می شوند ما که به اندازه کافی این هر دو را داریم گفتم یکی از نویسنده های معروف انگلیسی جواب سر راستی به این پرسش دارد بدین مضمون زیرا قادر نیستند کتابی بیابند که حس درونی آنها را ارضا کند و لذا بد یا خوب دست به قلم می برند تا تصور خود را از زندگی بنویسند .
امشب آسمان صاف بود و تو درخشان‌تر از همیشه بودی و من کلی حرف که نه کلی درد دارم که خودت بهتر میدانی و دلم‌ نمی خواهد از این همه دردها که فقط باید مزاحم خودم باشند بنویسم و می گذارم که در دلم بمانند ستاره گفت از غروبی شاهد همه احوالت بودم دخترک محجوب چه قدر گریه کرد و تو همراهی کردی انگار منتظر بودی همه آن خاطرات را برایت زنده کند گفتم چه چاره کنم که سرگشتگی عالمی را در من بیدار کرد و بیداد زمانه را تکرار و بعد با احساسات هم همراه شدیم فکر نمی کردم این قدر برآشفته شود درست مثل من.
شاید حس می کرد یه شانس را از دست داد و من صدها اتفاق پیش از آن را مرور می کردم‌ شاید که آن تصادف لعنتی پیش نیاید اما چاره ای نیست میدانی رگه هایی از حوادث پشت سر هم تکرار می شود تا در نهایت آن اتفاق سهمگین و سخت رقم بخورد ستاره گفت به آسانی و دشواری حوادث فکر نکن هیچ چیز را آغاز و پایانی نیست و همه اشیاء در چرخه ای بیهوده طی طریق می کنند و ما آدما هستیم که برای این چرخه ها دنبال مفهوم سازی هایی می گردیم، که از ابتدا تا انتها ی همه آنها شاید غلت باشد گقتم منم مثل تو فکر می کنم اما خوب یه پوچی و استفهام مطلق است از بنیان هستی و نیچه وار داری به همه فلسفه بافی ها پشت پا می زنی گفتم خودت اقرار داری که فلسفه بافی ست که به تعبیری همان سفسطه ها و پرسش گری گیچ کننده سقراطی ست که حافظ ما هم اضافه کرد که کس نگشوید و نگشاید حل این معما را !
آدم که دلش خیلی گرفته باشد از دیدن غروب لذت می برد دارم میرم دریاچه برای دیدن غروب چرا که دلم به درد رسید و به درمان نمی رسد هر چند سیرم ز جان و به فرمان نمی رسد برخلاف این چند روز باد خنکی از جانب غرب بعد از گذر از آب به چهره ام می خورد که کلی فرحبخش است. روزها به نرمی و دلتنگی می گذرد و من با صدای ریز موجها که به ساحل می خورد هم‌نوا می شوم و گاهی ترانه هایی که یاد آور همین خاطرات است را در ذهنم زنده می کنم .اینها همه صداهای لطیفی هستند که با نغمه خوانی مرغان دریایی تکمیل می شوند بارها و بارها به دریا آمده ام تا محو تماشای غروب دریا شوم و جالب این است که اگر بی نهایت این سفر تکرار شود هیچگاه دو غروب نه در بعد مکانی و نه در زمانی مثل هم نیستند و هر کدام زیبایی و وجاهت خود را دارند مثل چشمانت که به من نگاه می کردی و می گفتی نگاهم کنم.
باری من با همه عناصر هستی احساس همدلی عمیقی دارم از سگهای ولگرد کنار جاده تا آفتاب و دریا و پرنده که هیچ درکی از موقعیت مکانی و زمانی خود ندارند مگر آدمی که او هم در آخر چون نابینایی که در پشت سرش رنگین کمانی شکل گرفته در آسمان اما آنرا نمی بیند و ما مسافران کوچولوی این دنیا گاهی بخیال خام رسالتی عام داریم غافل از اینکه این یک رسالت اخلاقی خاص است در دل تک تک ما تا این اندک زمان زیست را برخود و دیگران سخت نکنیم .پس بهتر آن است که به خیال‌های خام، خود بزرگ بینی را به کناری نهیم و از دید همان مرغان که به آشیانه برمی‌گردند به دنیا بنگریم و بیاد داشته باشیم با طبیعت و همه عناصر ش چه سخت و چه آسان دوست باشیم.
گاهی لازم است محروم از رنج هجران و غم عشق و جدایی و صفای لبخند دوست نباشیم و با خیال‌های گریزنده از ذهن مثل قطره قطره این آبها که به ساحل می‌رسند به دوستی رفتار کنیم.
داشتم فکر می کردم جهان همه موسیقی و صداست و تو اگر موسیقی پرواز یک دسته پرنده را که از دور دارند می رسند بگیری یعنی بال شان را شکسته ای و پرواز را از یادشان برده ای.
و همچنین اگر موسیقی لغزش امواج را که بر ساحل می کوبند خوب اگر این موسیقی نباشد این همه دریا و اقیانوس و پرنده نیز نخواهد بود و ما همین فرصت اندک خودخواهی را از دست میدهیم و یادمان‌ باشد که آنان که آلات موسیقی را بدست می گیرد به اجبار تفنگ را بر زمین می گذارد و شقاوت به خیابان نمی آید .
بعد از روزها و هفته ها امشب چه شب آرامی ست و دریای آسمان زیر نور چراغهای شهری تار می زند و در همه حال میدانم ستاره با من است و از غم غروب تا من قدر نشناس هر چند در شعله نگاهش هیچ مطالبه ای نیست مگر وجد دلبری و دلم می خواهد هر یکشنبه بشری همین طور آرام و بی ملال باشد و ماه آنچنان نزدیک که خم شوم و در گوشی برایش قصه سرایی کنم و بگویم تو نزدیکتری اگر به ستاره من رسیدی پیغام دوستت دارم را به صدایی که نشانه لبخند و شادی و موسیقی ست به او برسان.
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۰۱ ، ۲۳:۳۳
علی ربیعی(ع-بهار)