حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب
آه!
 
امروز چهارشنبه ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴ بعد از شبی بارانی و بی‌خوابی مدام؟  اندکی سر به سر سنتور گذاشتم و دستم را به بازی گرفتم و به خودم یادآوری کردم که آموزش الفبای موسیقی مثل الفبای زبان است که در مدرسه یاد می گرفتیم و ابتدا اب و بابا و مادر بود و حروف هر کدام در جزیره تنهایی خود بودند و ما هی مشق نوشتیم و تمرین کردیم تا بی آنکه خودمان متوجه باشیم یه چیزی در ضمیر ناخودآگاه ما کاری کرد که فاصله الف ابتدایی الفبا تا هه دوچشم ماقبل آخر آن کنار هم قرار بگیرند بشوند آه!
و از این الگوریتم های حرف و کلمه تا دلت بخواهد در نهاد هر کدام از ما شکل گرفت و بعد از کلمه ها به جمله رسیدیم و الی آخر و حالا حکایت موسیقی و سختی هایی که دارد ، فقط زبان موسیقی ریتم است که از ترکیب نتها و تمرین دستها آفریده می شود . و اینک  که دارم با حوصله در این روزگار سوگ و غربت و تنهایی و جنگ بسراغ موسیقی می روم از سمفونی ها تا سونات های بتهوون و عاشقانه های یانی وملودیهای جاودانه هایmikis theodorakis یونانی  و بعد آثار جاودانه موسیقی کلاسیک ایران از ابولحسن خان صبا تا یاحقی و تار جلیل شهناز و محمدرضا لطفی و صدها بی نام و نشان در این عرصه خطیر بی آنکه حاصل آن همه زحماتشان اجری و پاداشی باشد تازه شدند مطرب و صحنه گردان وسط برنامه های بی خاصیت صدا و سیما یعنی برای اینکه حلال خدا را حرام نکنند فقط دلینگ دلینگ گذاشتن که وقتشان پر شود و خدا داند چه ستمی بر اهالی فرهنگ و موسیقی در این سرزمین رفت.
من تردید ندارم که زندگی تا بوده  همواره ساز ناسازش بهتر کوک می شود و تاریخ این سرزمین در میانه این تندبادها اگر ماند و از دالان ها و صخره های پیچاپیچ این روزگار بدسگال بسلامتی عبور کرد حتما در باره دهشت این ایام بغایت خواهد نبشت و شنید و خواند و آن سرکوفت ها و ستم ها که بر اهالی اندیشه و قلم و هنر رفت گفته خواهد شد از سازهای شکسته تا کباب قناری بر آتش سوسن و یاس و خلاصه در این روزهای دلتنگی دارم سعی می کنم موسیقی بیاموزم .
ماهشهر علی 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۳۴
علی ربیعی(ع-بهار)

از سروده سنگفرش 
  از پُشتِ شیشه‌های پنجره
به خیابان نگاه کنید
نوبرگ‌های خورشید
بر پیچکِ کنارِ درِ باغِ کهنه رُست.
فانوس‌های شوخِ ستاره
آویخت بر رواقِ گذرگاهِ آفتاب
آه ای زندگی
منم که هنوز از تو لبریزم
همسرایی با شاملو ...ماهشهر علی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۴ ، ۲۳:۰۶
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده دل جهان

یادم باشد
بامدادی از قفس تنهایی برخیزم
کوچه های ولگرد را
به سگی گرسنه میهمان کنم
از  آسمان ابری بخواهم
برای تشنه گی بیابان بگرید
در دلم هیچ رازی پنهان نبود
مگر شوق بهاری دلکش
معشوقه ای شورانگیز
که از سرزمین نابهنگامِ عمر رفته آمده بود
۲
زمانه عجیبی ست
نه از لبخند شقایق خبری ست
نه از عطر ریحان اثری
طوفان که بیاید
تفاوتی نمی کند
همه گلها پرپر می شوند
تنها من داغدار یک لاله قرمز نیستم
در بی کسی ناگزیر
داغ هزاران گل بی نام و نشان
آزارم می دهند
آنان خیال بوسه های عاشقانه داشتند
تمنای وصال دوست.
گفتی برو
چاره ای نیست
باید بروم
اما همچنان دوستت دارم
۳
سراسیمه از بالکن خانه
به اطراف می نگرم
چشم ها بلند بلند می گریند
دست ها بلند بلند فریاد می زنند
و قلب ها بلند بلند می تپند
و دیوارها!
دیوارهای فاصله
بلندتر از همیشه ایستاده اند
تا هیچکس هیچکس را نبیند.
۴
عسس ها سراسیمه
بی آنکه تفاوتی کرده باشند
از حافظ تا حالا
فرمان می رانند
هی پیرمرد
تو نباید اینجا ایستاده باشی
برو و پنهان کن خودت را
هر چه را در  دل و دست و دیده داری
بینداز در سطح بی تفاوت کوچه
سطل های انتظار خس و خاشاک
تصور اینکه اتفاق خاصی بیفتد
مثلا باران ببارد و
دشت ها سیرآب شوند
محال است
۴
باز هم مثل همیشه
هیچ چیز تغییر نکرده است
مگر تعداد بیشتری
پیکر پرپر بر دستانی ملتمس
که شاید جایی در آرامستان هم نیابند
۵
چرا توقف کردی
ادامه بده
تو هنوز هم
علیرغم  پستی و بلندی های بی شمار
زندگی را دوست داری
از گردش فصول لذت میبری
و به کودکی که بی حوصله است
دلت می‌خواهد
نقشه ی میهن  را بیاموزی
و بعد بگویی فرزندم
کوچه و خیابان های سرزمینت را جدی بگیر
اینجا ایران است
یه عالمه قصه های love story دارد
با عاشقانه های ناب
مثل  غزل‌های سعدی
یک دست جام باده و یک دست  زلف یارِحافظ
با ماه رخان  خیام
شاهد جویی  عطار
تا سایه ای دور افتاده از آفتاب
که همچنان می سراید
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون  گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه میخواهم بگویم
اینجا ایران است
به تعبیر نظامی گنجوی
دل جهان.
ماهشهر ۲۳ دیماه ۱۴۰۴  علی




 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۰۶
علی ربیعی(ع-بهار)

" نرسیدن – رسیدن " زیباترین شعر که این روزها شنیدم و خواندم

 زیـر مجموعه ی خودم هستم

مـثـل مجموعه ای که سخت تهی ست

در سـرم فکر کاشتن دارم

گـرچه باغ من از درخت تهی ست

 
عـشـق آهـوی تـیـز پا شد و من

ببر بی حرکت پتوهایم

نگران نیستم که تا امروز

نرسیدم به آرزوهایم

 
نرسیدن رسیدن محض است

آبزی آب را نمی بیند

هر که در ماه زندگی بکند

رنگ مهتاب را نمی بیند

 
دوری و دوستی حکایت ماست

بعد از آن هرچه هست در هوس است

«پای احساس در میان باشد

انتخاب پرنده ها قفس است»

 

لذت یک نفس رهایی را

از نگاه اسیر باید دید

کوه در رشته کوه بسیار است

کوه را در کویر باید دید

 

گرچه باغ من از درخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

شعر را عشق را مکاشفه را

همه را از نداشتن دارم

شاعر یاسر قنبرلو  به انتخاب علی

 


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۴ ، ۱۲:۰۶
علی ربیعی(ع-بهار)

برای حسین علیزاده و منزلت موسیقی
در این شبانه اندوه مدام  کلی با تار حسین علیزاده همنوایی کردم گفتم پس  بهتر آنست در این آخر شبی پستی را با یاد ایشان مجددا بارگذاری کنم.
یکم شهریور سالروز تولد حسین علیزاده سرآمد موسیقی ملی و دستگاهی  ایران  بود وی هنگامیکه از سوی دولت فرانسه دعوت به دریافت نشان شوالیه و هنر فرانسه گردید با انصراف نوشت خود را بی نیاز از هر نشانی میداند و نشان واقعی او در جغرافیای وطن است
این موسیقی دان بزرگ و براستی دانا و خردمند  حرف سر راست و قشنگی در باره ارزش موسیقی نوشته است و اینکه  موسیقی در ذات خود مترادف با دوستی ست و به لحاظ آوایی همین تکرار سین در موسیقی و دوستی نوعی حس آمیزی لطیفی  به آدم می‌دهد که بنویسی قطعا  واجب‌تر و حلالتر از هنر موسیقی در زندگی بشر چیست ؟و یک بار برای همیشه کسانی که با زبان تشریع و خوف آمیزی خویش با ترس از توهم گناه خط بطلان بر این هنر انسانی همعرض با طبیعت  می زنند از گفته و کرده خویش پشیمان شوند و بیایند و از اهل هنر و هنرمندان موسیقی بخاطر آن همه جفا و سلب حق حضور حلالیت بطلبند. بتهون همواره می گفت جایی که ستیز و دشمنی به پایان می‌رسد موسیقی آغاز می شود.     ماهشهر علی
     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۰۴ ، ۲۰:۵۱
علی ربیعی(ع-بهار)

روزها
دست تطاول روزگار و شور و شوق من به فرهنگ و ادبیات ایران زمین،  مرا که بعد از بازنشستگی در حوزه IT پر از انرژی بودم به تهران کشاند آن هم در خیابانی که خاطرات عصر جوانی و دانشجویی من رقم خورد و محل انتظار ما برای سایر دوستان شهرستانی در آن سالهای اواسط دهه ۵۰ پارک فرح قبلی و لاله امروز بود که هم نام ها و هم نشان ها هر کدام قصه خود را دارد از آمفی تئاتر لاله و سالن گردهمایی و موسیقی و نقاشی تا کانون  پرورش فکری کودکان و نوجوانان که زمینه ساز تحول در ادبیات و کودک این سرزمین بود و تازه اکثر فدراسیون های ورزشی هم همانجا بود.
و  من هر روز با رویاهای دور و درازم  به دنبال اعلان ها و اطلاعیه ها بودم و ملوس بازی گربه ها و پرواز کلاغها و سخن سرایی برگها ،  که عبور فصل‌ها بر زبان  طبیعت می گذاشت.
از روزهای داغ تابستانی تا باران و برف پاییز و زمستان و خانه ما از قضا در خیابان رهی معیری که منشعب از خیابان فاطمی می شد و در همین خیابان هنوز خانه کلنگی رهی معیری نشان دار است و من همه این اتفاقات را در زندگی به فال نیک می گرفتم و گاهی که سخت احساس دلتنگی می کردم از بالا تا پایین بلوار کشاورز را قدم می زدم تا برسم به میدان ولی عصر فعلی و بعد سری به کوچه دمشق می زدم تا ببینم در جلسات منظم یکشنبه های انسان شناسی چه می گذرد .     ماهشهر علی

 

 

 

شب یلدا اسیر مویت ای دوست
دوست دارم  مثل گدشته های دور
همراه کولی های شهرم رباب بزنم و  آواز بخوانم
به صحرایی پر از گل  ورود کنم
در ستایش تردید بنویسم
تعصب را به کناری نهم
آبی به صورت سگی ولگرد بزنم
بی جهت به ستاره ها بنگرم
همنشین جنوب ملاحتِ رقصنده های جومه رنجی  شوم
گنجشک را
از آسمان پیاده کنم
روی درخت کهنسال خانه پدری
از مادرم بخواهم باز هم دوبیتی بگوید و من بنویسم
شفق روشن ز عکس رویت ای دوست
شب یلدا اسیر مویت ای دوست
نمی شد یکدمی با ما نشینی
ببوسم روی عنبر بویت ای دوست
ماهشهر علی

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۰۰:۱۱
علی ربیعی(ع-بهار)

 

سروده مبادا همدیگر را ببوسید

بهتر آنست

رویاهایتان را پنهان کنید

چراغ ها را خاموش

پنجره ها را ببندید

یادها را فراموش.

مباد هوس کنید

همدیگر را ببوسید

ماهشهر علی

 

سروده فصلی سرد

شب و
سگ و
کوچه های ولگرد
در آستانه فصلی سرد
فردا که بیاید
امید هیچ رهایی نیست
ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۴:۳۶
علی ربیعی(ع-بهار)

خانه مشترک
سالهاست که در حد مقدورات و دیدن آن همه تجربه های تلخ و شیرین می نویسم اما دریغ به اندازه سر یه مورچه تحویل ،گویی در شرایطی هستم که هرچه تف سربالاست مرا احاطه کرده باشد و حالا که در این شب  زمستانی ملس ۱۴ دیماه ۱۴۰۴  بعد از کلی پریشان احوالی و داغ فرزند برگشته ام و برای بار دوم بر صندلی پشت دیوار سپاه در حاشیه بلوار طالقانی نشسته ام  و در این میان  فقط یک چیز ذهن و ضمیرم را سخت به خود مشغول داشته  است و آزارم می‌دهد و آن فردای ایران است بی آنکه دغدغه این را داشته باشم که من باشم یا نباشم.
نسل من حداقل از همان کودکی ها جدا از هر حشو و زوائدی با تاثیر از تاریخ و جغرافیای دبستانی که میرفت یاد گرفت ایران را دوست داشته باشد با شادی هایش شاد با غمهایش اشک بریزد . اما حالا  غرق شگفتی و  تعجب می شود   زمانیکه یه نوجوان در کنارت مشغول شیرینکاری ست   و تو ناخودآگاه می پرسی پسرم در مدرسه به تو یاد داده اند که ایران را دوست داشته باشی؟ و او با تعجب می پرسد ایران دیگه چیه می گویم چهاردیواری  بزرگی که همه ما را خانه مشترک است و او بی آنکه بخواهد جوابی بدهد و پشت سرش را  بنگرد در حالی که از کنار سطل آشغال  عبور می کند کاغذ و مشمای خوراکی هایش را در میان گلها و چمن ها پرت کرده  و میدود  .اطرافم از هر سو صدای بلندگوها در حال پخش مناسبت های عزاداری ست .
اما جدا از هر چه تعلق و تملق خاطر باشد در این روزگار رنج خیز و بلاگردان کاش یادمان باشد این جغرافیای برخاسته از خاکستر ایام، ایران را از یاد نبریم.       ماهشهر علی

ایران این دُر دری
امروز یکشنبه ۹ دی ماه ۱۴۰۳  بعد از مدتها کش و قوس در خواندن کتاب ایران لوک پیر سرانجام به صفحات پایانی آن رسیدم با نقل یادداشتی از نظریه آرتور پوپ ایران‌شناس آمریکایی در باره ایران ما ، بدین مضمون جهان به ندرت قدرت فرهنگی ئی  این اندازه زنده و فعال دیده است . یونان و روم در دوره های تاریخی از حیث شماره های افکار ثمربخش و وسعت دامنه ی کارآمدی  در مقایسه با روزگار ایران بسیار کوتاه ، بال و پری زدند و رفتند.
بعلاوه در مقیاس زندگی تاریخی طولانی با ایران ، یونان جز واقعه ای  افتخار آمیز و عظمت روم جز پرده ای از نمایشنامه جهان جلوه ای کوتاه بیش نیستند .
نمودی با چنین عظمت و نیرومندی و استقامت و دیرپایی علیرغم شدائد و سختی ها  در صحنه تاریخ بشر براستی بی همتاست .
نه تنها تاریخ آسیا بلکه تاریخ جهان هم تا زمانی که منابع قدرت ایران کشف و بیان و اندازه گیری نشود و دامنه ی تاثیر آن به سنجش درنیاید و درست فهم نگردد ، غیر قابل درک خواهد ماند.  پس شایسته است که ایران این دُر دری را هیچگاه از یاد نبریم ....علی 

ایران این فلات ماندگار را از یاد نبریم
ایران بی نظیرترین جغرافیای جهان است  زیرا این فلات که نامش از ۷۰۰۰ هزار سال پیش به همین نام بوده  است به مفهوم نامیرا و جاودان است . تنها کشوری ست در دنیا که نه بر اساس قومیت و نژاد و زبان و رنگ پوست بلکه بر اساس یک تعلق خاطر به  جغرافیای خاص از شمال تا مرز روسیه و قفقاز  و از جنوب که می شود گفت عراق امروز و از شرق تا قلب هندوستان و در غرب تا قسمتی از بالکان را شامل میگردد. در تاریخ و جغرافیای قدیم که هرودت یونانی نوشته است  به این گستره عظیم ایران یا ایرانویج می گفتند .
هر چند امروز از آن  جغرافیای عظیم سرزمین های وسیعی جدا گردیده ،هنوز اما تعلق خاطر  در میان مردم این فلات و به نام ایران پابرجاست .پس جغرافیای ایران متعلق به همه اقوام ایرانی از ترکها و فارسها و عربها و کردها و ترکمن ها تا اقوام ایغور در چین و کاشغر و سغدی در آسیای میانه تا کشمیری و بنگالی در شبه قاهره هند کنونی را شامل میگردد و شاید باورش سخت باشد اما در همین کرواسی یا خرواتی که به‌ تعبیری خراسان اروپاست این تعلق خاطر هست!...
و من به همین دلایل تاکید دارم که ایران را که شیری در جغرافیای تمدن بشری بوده و در حال حاضر گربه ای نازنین از آن برجای مانده  است  از یاد نبریم. علی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۴:۳۱
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده شکوفه انار

در این بهار بی صفت

اردیبهشت اما ملایم است

دشتها گلبیزند

پروانه ها در سفر
و دانه های لیز برف

بر شکوفه های انار نشسته اند
کلاغها به قصد عاشقی
قار و قار می کنند
طبیعت بی آنکه بدانیم
کار خودش را می کند
آدمی بودن سخت است
دوست داشتن کیمیایی ست

در میانه این همه خود خواهی!
زندگی اما
مثل یک فیل
آرام و صبور
راه خودش را میرود

من هم در این بهار

تا زنده ام

حالم خوب است

خوب!
چشمانم را به دنیا می دوزم
تا همه  خانه های خلوت و خاموش
در هر جای زمین
با یک اشاره
گشوده گردند
و پیاله نقره ای ماه
علیرغم این  شب بارانی
از بالای شیروانی دنیا
تا خانه های مردم عزیز
بسان قندیلی نور
آویزان بماند
حالم خوب است

خوب!

مثل گنجشکی براوج شاخه چناری خشک

یا گربه ای در آرزوی پرواز
و دوست دارم
با اجازه تو
همین بامدادی که در راه هست
طلای رنگین کمان چشمانت  را
بعد از باران
ارزانی خورشید  کنم
زندگی با ما یا بی ما

با خدا یا بی خدا
از زنجیره کرونا

تا سیاست های احمقانه سیاستمداران عالم می گذرد
پس تا فرصت هست
به این  شب نیمه ابری آسمان

به مهتاب
به قرابت انسان و حیوان
به دکتر و پرستار و بیمار
اجازه بدهیم آسوده خاطر
ببوسند و برقصند و شادی کنند

ماهشهر ع-بهار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۴ ، ۲۲:۳۰
علی ربیعی(ع-بهار)

 

برخاستن از خاکستر خویش
امروز مثل همه پنج شنبه ها برایم سخت دلگیر است بتاریخ ۱۳ آذرماه ۱۴۰۴ این چند روز نه یه سوژه شعری نه قصه ای نه جستاری از رخوت زمانه در دل و ذهنم نشست همه چیز مثل پاییز بی برگ و بار امسال است البته نه اینکه سالهای گذشته معجزه ای رخ داده باشد تازه امسال از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر جنگ دوازده روزه ای هم داشتیم آن هم با آمریکا و اسرائیل که سالها قولش را داده بودند و سرانجام وفای به عهد شد و در این سال همای سعادت دروغین به بار نشست و گل بود و به سبزه آراسته شد و من در آن دوازده روز که همه از تهران رفتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند ...گفتم نه شهرستان نمی مانم و با هر وسیله ای خودم را به تهران رساندم و همسر و دخترم را باز در آن شرایط سخت راهی شهرستان کردم و بعد در یک برج ۵۵ واحدی تک و تنها ماندم و تاریکی شب ها را به عبور و مرور پهبادهای دشمن و ضدهوایی دوست نگریستم و روزها میرفتم از بالا تا پایین شهر به تماشای هیچ در متر .آنجا درواگنهای خالی از مسافر می نشستم و ایستگاه به ایستگاه صبور و تنها از نقطه سرخط تا میدان ولی عصر و هفت تیر و بعد تا ترمینال جنوب انگار نه انگار که تهران شهر دوازده میلیونی ست و فقط می توانستم به یاد بیاورم فیلم سالهای سال پیش "رم شهر بی دفاع" از روبرتو روسلینی که حوادث دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی جنگ با مافیای سیسیل در ایتالیا را به تصویر می کشید و سرانجامش قتل الدومرو نخست وزیر بیچاره آن سالهای ایتالیا را و صحنه های جسته گریخته از آن فیلم در ذهنم را مرور می کردم و حالا در این پنجشنبه ۱۳ آذر که نزدیک چهار ماه از آن روزهای دشوار جنگ  گذشته است ... گویی همه چیز آن دوازده روز خواب آشفته ای بود که در واقعیت می گذشت نه خیالی و توهمی  و من مثل آواره ها بودم و دلم می خواست سر از تن دشمن جدا کنم بی آنکه دستم جایی بند باشد  و بعد  یاد روزهایی افتادم که در جبهه بودم و جلوی پایم صدها سرباز و نظامی در میدان نبرد جا ماندند و من هر بار مثل یه گربه سالم و چهار چنگولی از پشت بام به زمین می افتادم . آه هیچکس از فردای خود با من سخن نگفت و هیچکس از فردایش خبر ندارد و شاید اگر سقاب اصفهانی با دلی خوش معاون رئیس جمهور نمی شد و خانواده اش به سفر مشهد نمی رفتند  هرگز آن تصادف شوم و غمناک برای خانواده عزیزش رقم نمی خورد . هر چند تاریخ ما نه در این چهارماهه که از عصر مادها و پادها تا هم اکنون سرشار از حوادث ریز و درشت بوده و خون آلود بوده است . اما در این میان ققنوس ایران  علیرغم شدائد روزگار و جغرافیای شکننده هر بار از خاکستر خویش برخاسته است و حکایت ها  از دلیری و بردباری مردمان این سرزمین رقم خورده است.   

ماهشهر علی

 

آوای وحش

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
گاهی یک تناسب عجیبی میان این بیت شعر از حزین لاهیجی و کتاب آوای وحش اثر جک لندن می بینم و حکایت جان که به دنبال طلا راهی آلاسکا می گردد و دوستی او با باک سگی که دوست دارد به اصل خودش که نژاد گرگهاست برگردد.
جان بعد از تلاش مستمر یه عالمه طلا در گل و لای رودخانه میابد و باک در کنارش رویای نیاکانش را می بیند زیرا در همه احوال و رابطه عاشقانه میان جان و باک اما باک به دنبال وحشی شدن بود و می خواست برود و جان هم دوست داشت سگ به اصل خودش برگردد ...آندو زبان همدیگر را  خوب می فهمیدند.
جان گفت میدونی باک بعد از این سفر دور و دراز خیلی تغییر کردی دوست داری به دنیای خودت بپیوندی و باک زوزه ای که مثل آه و ناله بود می کشید.
آنها در آن روزها که جان بدنبال طلا بود از همه مواهب طبیعت در کنار لذت می بردن .
جان گفت باک برو و بدان دنیای آدمها از گرگها خطرناک تر است.
ماده گرگ خاکستری باک را از توی جنگل صدا می‌زد و همین دلیل رفتن باک بود و جان با کیسه های پر از طلایش زیر چادر در کنار رودخانه نشسته بود تا شاهد رفتن باک باشد .
بعد از سه روز باک برگشت تا سراغی از جان بگیرد اما دید مردانی کنار چادر سوخته آتش برپا کرده اند و می رقصند. بوی خون به مشام باک آشنا بود  آنها جان را بخاطر یه مشت طلا با تفنگ زده بودند و بعد باک آمد بالای سر جان که آخرین
نفس ها را می کشید .
جان بسختی گفت باک من دارم می میرم و کم کم این بدن را ترک می کنم ...میدونی قرار است کنار همین رودخانه بمیرم و تو هم بدان باک! مُردن بخشی از زندگی ست. تا نمیری زندگی مفهومی نداره .
باک فقط کنارم بمان تا بمیرم .وقتی تمام کردم برو به سمت جنگل کنار دوستانت. زوزه باک در آخرین لحظه حیات جان به باک یادآوری کرد که آدم‌ها خیلی وحشی تر از گرگها هستند.
باک تا سالها بعد که زنده بود هر سال می‌آمد کنار رودخانه و ساعتها غمگین می ایستاد و سپس زوزه ای بلند سر می داد و می رفت.. امروز ۱۴ آذرماه ۱۴۰۴ جمعه بود و تعطیل و من نمی دانم چرا دلم هوای  آوای وحش کرده  و ماجرای جان و باک و جک لندن و این بیت از حزین لاهیجی.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۴ ، ۱۲:۲۴
علی ربیعی(ع-بهار)