حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در اسفند ۱۴۰۲ ثبت شده است

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....ماهشهر علی

 

یادی از دادا و تراژدی هولناک اسرائیل !
لچک سفید و دراعه مشکی همه بوی دادا می داد  با شیشه عطر گلسرخی که در جیب دراعه بود بوی خوشش فضا را پر از عطر میکرد مثل همه کودکان عالم و آدم به مادر بزرگ مادری ارادت خاصی داشتم . به او دادا می گفتیم .دادائی که علیرغم مصائب ایام و از دست دادن دو فرزندش در سالهای جوانی اما قلب و روحی بزرگ داشت .
من همه ماجراهای اولی شدن از از زادن تا زبانم که از کج و کوله گی در آمد یا  تا روزی که صدایم از کودکی به نوجوانی رسید را از زبان دادا شنیدم .
دادا بود که اولین بار گفت  علی دا صدات بزرگ شده حتما خودت هم قد کشیده ای و مادرم می گفت دا خطاب به دادا که  علی قد بلند میشه و حرف و حدیث میان مادرم و مادرش که هیچگاه تمامی نداشت.
دادا در آن روزگاران چون تنها دخترش مادرم بود همواره چند روزی میهمان خانه ما  بود تا بعد از چند روز مادرم می گفت دا دست دادا را بگیر و آرام از میان سده ببرش خونه دایی و من چه ذوقی می کردم وقتی دست دادا را می گرفتم که آن فاصله طولانی از یه باریکه راه در میان سده  زمستان پر آب و یا گرمای طاقت فرسای تابستان را طی کنم تا به منزل دایی برسم .
مادر بزرگم نابینا بود  مادر تعریف می کرد از بسکه  برای دو پسر جوانش اشک ریخت تا چشمانش را از دست داد اما روحیه پر امیدوار و توانایی داشت .
همیشه شیفته قصه هایی بودم که از زبان دادا می شنیدم بعلاوه شور و شعف من در کنار دادا زمانی بیشتر می شد که در مسیر راه تا منزل دایی  برایم قصه های شفاهی را که در سینه داشت تعریف می کرد از زندگی و مرگ قهرمانان دینی و شاهنامه  تا  عاشقانه های آفتاب و مهتاب که بعد ها برای دو واحد درسی فرهنگ عامه در دانشکده ادبیات بازنویسی یشان کردم و بازتاب مناسبی در کلاس دانشکده داشت و اما عجیب ترین قصه ای که مادر بزرگ بارها چه در زمان رفتن به رختخواب و چه در مسیر رفت و امد تا منزل دایی برایم تعریف می کرد حکایت تاسیس کشوری به نام اسرائیل بود که بر تن و جان و خون ملت فلسطین بنا  شده است و  از سر و تن مردم فلسطین مناره ها خواهد ساخت  و خون آن ملت مظلوم را می مکد ،حکایاتی که هنوز هم بعد از سالها تنم از شنیدنش می لرزد . دادا براستی از تاسیس و حکومت اسرائیل تصویر وحشتناکی تعریف میکرد که باورش برایم سخت بود تا فاجعه اخیر که در غزه  پیش آمده و اسرائیل دارد با کمال قساوت و ستم پیشگی ملتی را قتل عام می کند .
سالهای کودکی و نوجوانی مثل برق و باد گذشت و من بعد از دیپلم داشتم جهت تحصیل راهی مشهد میشدم آن روزها دادای من ناتوانتر از همیشه در رختخواب منزل دایی افتاده بود و من دل این را نداشتم که با ایشان خداحافظی کنم فقط فرصت کردم به آرامی بوسه بر دستانش بزنم که با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد گفت علی دادا تویی و این آخرین کلامی بود که از دادا شنیدم.
بعد از پایان ترم اول بهمن ماه سال ۱۳۵۵ بود که  از مشهد به ماهشهر امدم.همه خانواده منتظرم بودند اما  مادرم لباس سیاه پوشیده بود .تا مرا دید اشکهایش سرازیر شد گفتم دا چرا گریه می کنی گفت دادا مرد و من هم با مادرم شروع به گریه کردم و بعد  ان همه خاطره ها و قصه ها با دادای مهربانم در ذهنم مرور  شد بخصوص قصه های دادا از رنج و مصائبی که بر ملت فلسطین میرفت .
بعلاوه در همه این سالها همواره برایم این سوال باقی ماند که دادا از کجا ان همه دقیق از ماجرای اسرائیل و فلسطین اطلاع داشت .هر چه بود  من هیچگاه متوجه نشدم دادا  تراژدی هولناک  تولد اسرائیل را که با این دقت بازگو می‌کرد از کی و کجا شنیده بود ؟!   

ماهشهر علی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۰۲ ، ۲۳:۵۳
علی ربیعی(ع-بهار)

 

آب و آتش
امروز در این ظهر جمعه ۲۰ بهمن ماه ۱۴۰۲  بعد از نان و پنیر و بیسکوئیت که کلی هم چسبید مثل اینکه شور انقلابی گری قرمه سبزی را از یاد برده ام و لذت ماهی تنوری صُبور آن سالهای دور که به خاکستر بعد از سرد شدن تنور سپرده ام و به هر چه کباب و چلو بود پشت پا زده ام.
بعد درب بالکن را گشودم و اندکی در بالکن قدم زدم روز آفتابی جمعه بهمن و آسمان بی سور و سات ابر و باد هیچ هم قشنگ نیست اما همچنان شک ندارم  تنهایی این همه آدمی که یقین دارند می اندیشند و هستند ! والا آن دو تا سگ که در خیابان در حال گریز از یک سمت خیابان به سمت دیگر  بودند هیچ نیازی به بودن و شدن ندارند مثل جیک و جیک گنجشکان بر شاخه های درختان روبرو که مست آرامش روزگارند  و مثل سگها دنبال هیچ کشف و شهودی نبودند و البته آدمی نیز به احتمال اگر اندکی اختیار و آزادی دارد  در حد یک طنز تلخ و از سر ناچاری ست که به آب و آتش می زند تا مثلا از این آب گل آلوده ماهی مقصود را صید کند ، زهی خیال باطل.
و بعد گوش جان سپردم به بخشی از کتاب صوتی دنیای   صوفی اختصاصی سقراط و کانت  که مثل سخن عشق  در زبان حافظ   یادگاری ست در این گنبد دوار .
باری زمستان امسال نیز مثل همه زمستان های پیش از این میاید و میرود و بهار دلکش  می‌رسد از راه و آدمی  نیز فکر می کنم چند روزی بیش فرصت ندارد که به تار و مار عصر ابطال و جهل زمانه تکریم  کند بعد از آن همه روشنفکری و روشنگری که  برای ساختن جهانی قشنگتر به آب و آتش زدند که از آب هیچ به دستشان نرسید مگر سیلاب ویرانگر و آتش نیز که در ذاتش ویرانی وانقلابیگری ست. ماهشهر علی

گذشته در آینده
در بلوار پشت دیوار سپاه نشسته ام و دارم با خودم گپ می زنم خوبست در حد مقدورات همواره یه کاری کرد تا آیندگان به رفتار مستبدانه و کور ما گذشتگان  نخندند مثل نسل امروز که حالا به  کلی از اعمال نسل ما از اعماق دل  می خندد از سنگزنی با تیرکمون به پای خانم های مثلا بدحجاب تا خفه کردن گلوی اینترنت و تازه ماهواره و ویدیو و موسیقی  بماند که چقدر فحش می دهند هر چند اینها برای فاطی تنبان نمی شود و کاری ست که شده همچنان که زندگی بالا و پایین بسیار دارد خوب و بد هم دارد به این چهار فقره نباید چسبید زیرا روزگار کار خودش را می کند و دستورالعمل ها علیرغم میل من و شما هیچگاه ساده و صریح تعریف نمی شود هندوانه سربسته است به قول مزدوجین .
انگلیسی ها علاوه بر سه زمان گذشته و حال و آینده در گرامرشان فعلی دیگر دارند که ترجمه فارسی آن گذشته در آینده است که از ماضی بعید می‌آید اما سر از آینده در می‌آورد که حالا حکایت ما است و گذشته ای که از آینده خودش جلوتر بود!
البته بهتر آنست که در بهترین شرایط دمل چرکینی باشد وضع حال  که چون  سر باز کند دردش کمتر میگردد.  شاید هم  سرنایی ست در دست نوازنده های نابلد که از سر  گشادش می نوازند خوب رویاها و تصورات بی شمارند مثل هر چیزی که به تصور آید از سنگ ریزه های کف رودخانه تا ستاره های آسمان که ردایی تمسخر آمیز بیش نخواهند بود برای شمارش و رسیدن به آرامشی در وقت خواب .
سالها از راه پله های آپارتمان مثل قرقی بالا و پایین می رفتم که یهو دیدم طی کردن پنجاه پله زیاد است و سعی کردم کم و کمترش کنم تا اکنون که از ورود به آسانسور هم احساس خستگی و رنج به من دست می‌دهد و خلاصه همه جای بشر اشکال و ایراد دارد از فردی تا اجتماعی و همه هم به این ایراد دامن می زنند از فیلسوفان تا سیاست مداران و فقط در این میان یک چیز همچنان حرف اول و آخر را می زند زور و قلدری و اقتدار است چه در عرصه ملی چه جهانی .
اینها دنیای واقعی بشر است که توام با رنج و مکافات است و اما رویای همه ما شهری پر از پرسنس های عاشق پیشه و پری دریایی ست که شاهزاده ها برای کودکان فقیر می نویسند و اسرائیلی ها با بمب های مدام و لبخند از بناگوش در رفته از کودکان غزه استقبال می کنند و این قصه کودک کشی البته در هر  جایی امکان اتفاق هست  که آدمی نفس کش می طلبد با  ابزاری برای قدرت نمایی که حاکمان بر تخت و فرش دنیا قالب  کرده اند . دیر و زود که نداره هیچی سوخت و سوز هم نداره هر چند من دلم برای رویاهای شورانگیز از موسیقی و شادی تا صلح و آزادی همواره تنگ می شود ، دلم برای دیدن معشوقه ای که دوست دارد دورت بگردد ،شده  در کوچه های دور و دراز خاطره ،دلم برای همه آن چیزهای خوب که باشند و من نباشم تنگ می شود،هر چند بعد از تو فرزندم حوصله قشنگترین رویدادها را ندارم می خواهد تسلیم اسرائیل باشد  یا آزادی فلسطین.     ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۰۲ ، ۰۰:۰۲
علی ربیعی(ع-بهار)

در باره کوپرنیک و جردانو برونا

مدتی ست به علت توجه به آسمان و احساس نوعی نزدیکی به نزدیک ترین سیاره به زمین که فاصله ناقابل چهل و دومیلیون کیلومتری تا زمین دارد ذهن و ضمیرم به سمت کسانی رفته که پدیده جدید نجومی را کشف و تبین کردند و بی آنکه بتوانند به تصورات واهی گذشته بخندند از سر ترس و ناامیدی از نادانی لبخندی طنز آلود زدند و در دل به احتمال چقدر فحش دادند هم به خودشان بخاطر فهم بیشتر و هم به طرف هایی که به زور جار و جنبل جلوی پیشرفت بشر را سد می کنند از جمله کسانی که این جرئت عجیب را به خود داد کوپرنیک لهستانی بود که گفت هی بابا با تو هستم، کوپرنیک ! خطاب به خودش فرض کن خورشید مرکز عالم است و زمین و بقیه سیارات که چراغ هدایت کاروانیان صحراگرد و کشتی نشینان دریانورد است دور آن می گردند اما شما که اون بالا نشسته اید باور کنید که اینکه من می گویم فقط یه فرضیه است و همه عالم و آدم می دانند که زمین مرکز عالم است و برای این آمده تا در خدمت آدم و ابواب جمعی او قرار بگیرد ، اما آنها که همه کاره بودن گفتن شوخی که نمی کنی نکنه تو دلت یه چیز دیگه می گذره ستاره به حرف در آمد و گفت آنها که گفتند چه کسانی بودند گفتم روحانیان مسیحی که همچنان اصرار داشتند زمین بر شاخ یک گاو است و هیچ کس هم جزئت نداشت بپرسد مرد حسابی مگر یک گاو چقدر زور دارد که زمین به این بزرگی را روی شاخش بگیرد تازه می گفتند اون گاو هر وقت گرسنه میشه و نشخوار می کنه یه جایی زلزله می یاد و همه دست می زدند و به به و چه چه می گفتند که چه استدلال‌های دقیقی ستاره این بار پرسید جدی می گی یعنی شما این قدر ساده هستید گفتم شما کیه اونا می گفتن و مردم هم برایشان دست می زدند و کوپرنیک نمی دانست مرغ عزا است یا عروسی. .. در هر حال اگر اندکی می خواست بر نظرات قلبی خود پافشاری کند آشوبی بپا گشته  و احتمالا مثل جردانو برونا در آتش قهر الهی افکنده می شد و چون مثل هر آدمی جانش را دوست داشت گفت هر چه شما بگویید ارباب و شما چون نماینده آسمان هستید پس بر همه چیز واقفید و می توانید مرده را زنده کنید یا بر عکس البته برعکس کاری نداشت اما آنها می گفتند ما در هر دو مورد تخصص داریم و اگر نیاز به دلیل دارید تا بیاوریم و آنها همه می گفتند ای مردم شما شاهد باشید اینجا که ما ایستاده ایم وسط زمین است و اگر کسی جرئت می کرد مثل جردانو بخت برگشته و می پرسید از کجا متوجه شدید که اینجا وسط زمین است آنها می گفتند کاری ندارد مترش کنید و مردم که زیر بیرقشان سینه می زدند می گفتند بله بله جردانو برو متر بیار و مترش کن و باز همه دست می زدند عجب منطقی عجب استدلالی از مادر نزاییده کسی که بخواهد از شما ایراد بگیرد و هیچی دیگه کوپرنیک هم راه خودش را گرفت و رفت ستاره گفت بعد چی شد گفتم هیچی هنوز بعد از شش قرن که کوپرنیک دارد میرود و با خود حرف می زند و هی تکرار می کند بدمست که باشی  از حال و روز دنیا خبر نداری.   در این سمت هم کشیشان دارند نشان می‌دهند که زمین روی شاخ گاو است و عده بسیاری از مردم دارند برایشان دست می زنند و هورا می کشند.     ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۲ ، ۱۷:۱۸
علی ربیعی(ع-بهار)