حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

نوستالوژی معشور قسمت 2 سال 1355با تلخیص و اصلاح

پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۲۲ ق.ظ

و نَفَس ِ گرم و شور ِ مردان ِ بندر ِ معشور

   در احساس ِ  خشمگینم  میکشد    شیپور     <احمد شاملو>

شهر بی مناره  شهر خانه های یک طبقه شهر محصور در حوصله گرم بیابان و باد و آفتاب شهر ترانه های تنهایی مهتاب.....وقتی که شب در غبار تیره  خاکهای سیاه فرو میرود و به آنی حس اینکه همه از خاکیم و به خاک برمیگردیم واقعیت روز و شب تو میگردد

 .... تپه ای که شهرقدیم  بر روی آن بنا شده بود ازشمال به خاندان بهبهانیهای معشور که آب انبارها را درکنار داشتند ختم می شد و در جنب آب انبارها حمامی بود که خزینه ای داشت و صاحبش قاسمی نامی اصفهانی بود قبرستان شهر هم همانجا بود بین حمام و بازاریعنی که بین مرگ و زندگی فاصله ای نبود  و در پایین ترین مکان همان تپه در حاشیه  سده روبروی سید صالح  در یک سمت که اصطلاحا به حیرون یا همان جنوب ختم می شد   طایفه دلاکها وبه سمت شرق که می رفتی  ودر  همان حاشیه به طایفه سیا ه های شهر می رسیدی و با سلامی و دعایی رد می شدی    آنسوتر هم فاضلآب شهری به پایین تُل گورو می ریخت  و آن وسط هم دوطایفه قنوات و بندر که گاهی از فرط بیکاری به  سرو کول هم می پریدند وشاید نزاعی وبعد  من بمیرم و تو بمیری که معمولا هم ختم به خیر می گردید وآخرسر  هم    یک پاسگاه با یک ژاندرام و اندی در وسط ! و کنارش بازاچه ای با بازاریانی که از سر ناچاری حالا که ماهیگیر و کشاورز و گله دار نشدند آمده اند توی بازار و مایحتاج مردم کم توقع وبی ازار  شهر را می فروشند.و این خلاصه معشور ما در پنجا ه سال پیش بود بنا به اقوال بزرگان شهر که از زبان آنان شنیدم ونوشتم و اینک که در سنه هزار و سیصد و پنجاه و پنج شمسی  این یادداشت ها را بر خامه دل می نگارم همه آن عزیزان سر در نقاب خاک  فرو برده اند خدایشان رحمت کند و بقول بیهقی آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند. و بر اثرآنان  ما نیز  ‌‌بباید رفت....

                       ماهشهر سال 1355 علی ربیعی (علی بهار)

 


  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی