حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آخرین مطالب

صید و صیاد

چهارشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۴:۴۷ ب.ظ

صید و صیاد

روزی که باله های بلند کوسه را روی آب های کف آلود ساحل  دیدم هرگز از یاد نمی برم عجب هیبتی داشت ان باله ها که چون تیغه ای ستون وسکون آب را می شکافت وفرمانروای بی چون وچرای دریا بود  وبعد عظمتی که در کرشمه های بلند وپرمهابتش پیدا بود گویی  من در آن قایق کوچک برروی آب چون پر کاهی در برابر عظمت دریا و جولان بی واهمه کوسه هی کوچک و کوچکتر می شدم ...بامدادزمهریر پاییزی بودو باد خنکی که از جانب شمال می وزید و من که حتی جرئت بیدار کردن دایی یم را نداشتم شاید که حواس کوسه به جانب قایق پرت شود فقط ساکت و ارام خیره به حرکات با وقارش  بودم که گاهی تکانی می خورد تا ماهی بزرگی را ببلعد و همین تکانه کافی بود که موجی را سبب می شد که قایق را به این سو وآن سو می کشاند هرچند لنگر قایق محکم و استوار بود اما من و قایق بهم می ریختیم و دایی که خواب بود انگار که نه انگار فقط حرکتی می کرد ...دوام نمی آورم با وسواس تمام دایی را از خواب لطیف بامدادی بیدار می کنم دایی تکانی می خورد ،چشم که باز می کند ... من با انگشت اشاره اورا دعوت به سکوت و دیدن باله های کوسه ای می کنم  که اطراف  قایق ما در حال گردش است... راستش من از ترس و دلهره کمی سرخ شده ام دایی متوجه حالات من است برای همین با لبخندی  می گوید نگران نباش  حیوان بی آزاری است اول بامدادی آمده است توی علف هایی که براثر مد دریا همه زیر اب رفته اند چرایی بکند وبرودبا ما کاری ندارد ...من می گویم پس چرا توی دریا به این بزرگی فقط دور و برقایق ما می گردد ودایی به شوخی می گوید خوب حالا که او نمی رود ما میرویم پس لنگر را کشیده و آماده حرکت می شویم  قصد ما برداشتن و بستن تور برای صید حلوا ماهی ست در همین   خوری  که کوسه در آن جولان میدهد.. دایی  به تجربه می گوید عجله نکن این کوسه هم امروز صید می شود و من می گویم کوسه که ماهی خوراکی نیست واو پاسخ می دهد خوب وقتی گرفتیمش یه کارش می کنیم صبر کن و ببین ،مد دریا به آخر رسیده است وما اکنون تور را بالا می کشیم تا خور بسته شود  هیچ نقطه  خشکی پیدا نیست آب همه جا را فرا گرفته  وتور بلند ما بعد از برپاشدن سد عبور ماهیها شده است  ،زیر تابش آفتاب  جنوبی ماه مهر در وسط قایق بعد از راست و ریس کردن کارهای ابتدایی می نشینیم تا صبحانه ای بخوریم که مثل همیشه نانی و چایی و احیانا ماهی تازه ای است که بر آتشی که در قایق بر پا کرده ایم ،درست و حسابی کباب شده است  ،بوی دریا و دود ناشی از آتش چوب های نیمه خیس مطبوع است باید چند ساعتی منتظر بمانیم تا بعد از جزر ، آب دریا خالی شودو هر لحظه از دیواره تور ماهی  هایی که می خواستند به دریا برگردند را شکار کنیم من همچنان در فکر کوسه ماهی بزرگ اول بامدادم که کجا رفته است از دایی می پرسم از کوسه چه خبر .....می گوید عجله نکن همین حالاست که سرو کله اش پیدا شود ...من می گویم نه حتما اول باله اش را می بینیم ...حالا اب آنقدر پایین آمده که خشکی و کناره های ساحل نمایان گردد گاهی ماهی بزرگی که نزدیک تور می رسد با پرش بلندی از دیواره ای که ساخته ایم عبور می کند که  آه و حسرت را در چهره دایی بوضوح می بینم ،آب دریا بسرعت پایین می رود و من از دورباله های کوسه را می بینم که به آرامی در حال حرکت به سمت جلو است به تور که می رسد چرخی می زند موجی راه می اندازد و راه رفته را برمیگردد هرچند که خور هی کوچک و کوچکتر می شود و حالا می شود علاوه بر باله قسمتی از بر آمدگی بالای کوسه را مشاهده کرد،لحظات آخر  جذر  دریا  مثل غروب خورشید است که وقتی که به افق نگاه می کنی سرعت غروب خورشید در عین زیبایی اسفناک است که مژده بخش شب دیرپای پاییزی ست و گریز بی دریغ خورشید را می بینی که به آنی محو میگردد و اینجا هم جذر  دریا در انتها  چنین سرنوشتی دارد کوسه بزرگ آخرین تلاشها را در پشت تور می کند برای نجات هرچند راه نجاتی نمانده است از سر تا بالای دم به سه متر می رسد از آنهمه هیبتی  که در دریا بود حالا چیزی که مانده پیکری است که به عرض در پهنای تور آرمیده است دریا در پایان جذر خالی شده  و آب باریکه ای بیش نمانده است ماهیها ی پشت طور را جمع می کنیم کوسه را با دایی از داخل گل  و لای درون خور به کنار ساحل می کشانیم .من همچنان خیره به عظمت کوسه هستم هرچند مرده باشد به دایی می گویم می خواهی با لاشه چه کنی می گوید صبر کن ببین ...دایی دم و سر کوسه را طناب پیچ کرده با دو چوب بلند در کناره ساحل چون لنگری استوارش می کند ...منتظریم تا آب دریا بالابیاید و به خانه برگردیم وبعد روزاز نو روزی ازنو بامداد فردا که به دریا می رسیم من کنجکاو سراغ کوسه می روم از آن لاشه بزرگ جز استخوانی بر ساحل دریا نمانده است ..بنگر که نه از باله، نه از بال ---اثری نیست

ماهشهر فروردین 1368 علی ربیعی (علی بهار)

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی