حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

آتش گلستان

سه شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۳۹ ب.ظ

       

 در باره صادق چوبک

 نویسنده قصه های  معروف تنگسیر وسنگ صبور و انتری که لوطی اش مرد همیشه می گفت جامعه را آن گونه که هست ترسیم می کنم نه آنگونه که باید باشد که باید ها دستی در رویا و   

 توهم دارند خیال محضند اگر که زیبایند ...شاید هم به تعبیرمن  مثل تاریخند که به میل حاکمان 

 نوشته می شوند ....اما چوبک نویسنده جنوبی  دیار بوشهر.... از اولین رمان نویسان مدرن  ا

 یران متولد 1295 در بوشهر و درگذشته در یک روز دم کرده شرجی درست مثل حال و هوای

 بوشهر  خودمان که هرجا بروی آسمان همین رنگ است   جمعه ای خاکستری 12 ژوئیه 1988 در امریکا...معادلش را خود دانید....در همه جنوب باد و خاک وسراب با زاریها و

 نزاریهایش مانوس بود واز تنگ چشمی زمین و زمانه ها مثل دیگر همنسلانش دلی پر خون 

  داشت که بناچار عریان ووقیح می نوشت تا من خواننده بار گناهم را سنگینتر نکنم....

 ....دنیای آدمها در رمانها و نمایشنامه های چوبک دنیای آدمهای واقعی و عمودی بود که سیاه

   و سفید می بینند...مثل اکثر آدمهای استبداد زده شرقی ..که بیش و کم دور و برمان هستند و

  گاهی شاید خود ما نیز باشیم.....

...دنیای او دنیای روسپی ها و لات ها و عربده کش ها و راننده های کامیون و جاده ها ی

  بارانی و عجله دیدار با معشوقه ای و شاید هم زن و فرزندان که ناچار است تا صبح

  براند...ای بنز لعنتی بکجا می کشانیم!.....برسد یا نرسد؟!....

.....و به همین دلیل هم او را نویسنده ای فساد اندیش و بی اخلاق می شناسند  که مراعات ادب 

  رسمی را نمی کند و به عبارتی غیر متعهد....هرچند به تعبیر رضا براهنی نویسنده ای که

  گاهی جای پای چوبک گذاشت ...چوبک حد فاصل فقر و جهل را می فهمید ودوست داشت و

  صادقانه هم دوست داشت  به زبان و قلمی که می نویسد  این گودال بیچاره گی یعنی فقر و

  جهل به عریانی  پرشود...                                      از دفترهای گذشته ع-بهار                

آتش گلستان

ابراهیم که شدم  آتش! گلستانم آفرید

رسم جوانمردی  رستم  دستانم آفرید

برغم  خشکسال دیرینه در این دشت سوخته 

ابری رسید وترنم بارانم آفرید

به گریه ها  و مویه های دل افگاران

نرگس شکوفه زد و عطر بهارانم آفرید

از شرق شوق طلوع کرد آفتاب زمهریر

سردی زمستان و پرواز سارانم آفرید

با بند بند موجم زنجیر صد کمند

آهی کشید دریا و طغیانم آفرید

چون دوست با سوسن آزاده ام قرین

هستی به جانم نشست وانسانم آفرید

زمستان 1389 ماهشهر ع- بهار

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی