حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مشخصات بلاگ
حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

با یاد ایران

پنجشنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۵۹ ق.ظ

.....با یاد ایران بهوش باشیم....
در منطقه ای زندگی می کنیم که از هر سویش آتش کینه و نفرت و عصبیت می بارد ...نفرتی که هم زمینه منطقه ای دارد و هم قدرت های جهانی به جهت منافع مادی به آن دامن می زنند ولذاما  نیز به انحاً مختلف در معرض این تند بادها هستیم بویژه اگر که سیاستمداران کشور دست از تخریب و آسیب یکدیگر بر  ندارند و برای دستمالی که در آرزوی تصاحب آن بودند قیصریه ای را در لهیب آتش جانسوز قرار ندهند...همه ما جهانی را می نگریم که در اوج قصاوت و بی رحمی است و رئیس  جمهور یکی از متمدنترینها ظاهرا یعنی امریکای ترامپ ساز مخالفت با بدیهی ترین موضوعات جهان امروز یعنی حفظ محیط زیست می زند و بدنبال پشت پا زدن به تلاشهای حداقلی جهان در جهت صلح وآرامش است  ...درون نگری صرف و سپس حفظ منافع خودی به قیمت نابودی هرچه پیش روست با هیچ معیاری قابل قبول نیست و حالا ما در این معرکه با توجه به کمبودهای اجتماعی و اقتصادی  بخواهیم به جدالهای کینه ورزانه سیاسی در جهت منافع گروهی خود اعم از قومی و مذهبی و...ادامه بدهیم .....
ادامه سیاست های تخریب.. سیل بنیان کن و غیر قابل مهاری ست که سیاه و سفید مان را با خود خواهد برد بهوش باشیم و ایران را از یاد نبریم که آرامش امروز آن خونبهای تاریخ ۲۰۰ ساله اخیر جوانان و آزادیخواهان جانثار وطن است و دیگر اینکه دور دور لات های جهان است و جایی هم برای تخیل نمانده است تازه تخیل که فعال می شود داعش و ترامپ....سر برمیدارند عجب مضکه اس ست این جهان.....
از دفتر یادداشت ها ماهشهرع-بهار

 

غزل کاروان آرزو گم  کرده  راه

از میانه زحمت زمانه برمی خیزی وبعد  سرتا پای خود را وراندازمی  کنی آنگاه تلخ کامی حاصل از رنج نابسامانی را اندازه می گیری ........

می بینی که چقدر خسته ای گویی کوهی را باید جابجا کرده باشی که برآیند و حاصل این جابجایی چیزی در اندازه منقار زدن پرستویی برسنگ خارایی از آن کوه بوده است آنگاه در برابر بلندای قله آن کوه ژرفای دره ای عمیق را می بینی که تورا فرا می خواند...................

بس فغان از   بی قراریهای خویش

گریه کن بر  شرمساریهای خویش

آه ای زندان و دیوار، ای قفس

خسته ام از ناگواریهای خویش

چشم های  التجاء خشکیده اند

در حصار گریه زاریهای خویش

ای دریغ از عشق های  ناتمام

ناتوان از کامکاریهای خویش

لاله  و داغ  فراق  وبادها

می روند تا جانسپاریهای خویش

پیچ و تاب اشک ها پایان نداشت

در عذاب غم گساریهای خویش

ساقی و پیمانه و شهد و شراب

بی خبراز می گساریهای خویش

کاروان آرزو گم  کرده  راه

در سراب فتنه کاریهای خویش

رنج این کولی به آخر کی رسد؟

مانده ام با  سوگواریهای خویش

ماهشهر بهارسال 1389 علی ربیعی (علی بهار)

 

  • علی ربیعی(علی بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی