روزها
روزها
دست تطاول روزگار و شور و شوق من به فرهنگ و ادبیات ایران زمین، مرا که بعد از بازنشستگی در حوزه IT پر از انرژی بودم به تهران کشاند آن هم در خیابانی که خاطرات عصر جوانی و دانشجویی من رقم خورد و محل انتظار ما برای سایر دوستان شهرستانی در آن سالهای اواسط دهه ۵۰ پارک فرح قبلی و لاله امروز بود که هم نام ها و هم نشان ها هر کدام قصه خود را دارد از آمفی تئاتر لاله و سالن گردهمایی و موسیقی و نقاشی تا کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که زمینه ساز تحول در ادبیات و کودک این سرزمین بود و تازه اکثر فدراسیون های ورزشی هم همانجا بود.
و من هر روز با رویاهای دور و درازم به دنبال اعلان ها و اطلاعیه ها بودم و ملوس بازی گربه ها و پرواز کلاغها و سخن سرایی برگها ، که عبور فصلها بر زبان طبیعت می گذاشت.
از روزهای داغ تابستانی تا باران و برف پاییز و زمستان و خانه ما از قضا در خیابان رهی معیری که منشعب از خیابان فاطمی می شد و در همین خیابان هنوز خانه کلنگی رهی معیری نشان دار است و من همه این اتفاقات را در زندگی به فال نیک می گرفتم و گاهی که سخت احساس دلتنگی می کردم از بالا تا پایین بلوار کشاورز را قدم می زدم تا برسم به میدان ولی عصر فعلی و بعد سری به کوچه دمشق می زدم تا ببینم در جلسات منظم یکشنبه های انسان شناسی چه می گذرد . ماهشهر علی
شب یلدا اسیر مویت ای دوست
دوست دارم مثل گدشته های دور
همراه کولی های شهرم رباب بزنم و آواز بخوانم
به صحرایی پر از گل ورود کنم
در ستایش تردید بنویسم
تعصب را به کناری نهم
آبی به صورت سگی ولگرد بزنم
بی جهت به ستاره ها بنگرم
همنشین جنوب ملاحتِ رقصنده های جومه رنجی شوم
گنجشک را
از آسمان پیاده کنم
روی درخت کهنسال خانه پدری
از مادرم بخواهم باز هم دوبیتی بگوید و من بنویسم
شفق روشن ز عکس رویت ای دوست
شب یلدا اسیر مویت ای دوست
نمی شد یکدمی با ما نشینی
ببوسم روی عنبر بویت ای دوست
ماهشهر علی