حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

۴ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

سروده شکوفه انار

در این بهار بی صفت

اردیبهشت اما ملایم است

دشتها گلبیزند

پروانه ها در سفر
و دانه های لیز برف

بر شکوفه های انار نشسته اند
کلاغها به قصد عاشقی
قار و قار می کنند
طبیعت بی آنکه بدانیم
کار خودش را می کند
آدمی بودن سخت است
دوست داشتن کیمیایی ست

در میانه این همه خود خواهی!
زندگی اما
مثل یک فیل
آرام و صبور
راه خودش را میرود

من هم در این بهار

تا زنده ام

حالم خوب است

خوب!
چشمانم را به دنیا می دوزم
تا همه  خانه های خلوت و خاموش
در هر جای زمین
با یک اشاره
گشوده گردند
و پیاله نقره ای ماه
علیرغم این  شب بارانی
از بالای شیروانی دنیا
تا خانه های مردم عزیز
بسان قندیلی نور
آویزان بماند
حالم خوب است

خوب!

مثل گنجشکی براوج شاخه چناری خشک

یا گربه ای در آرزوی پرواز
و دوست دارم
با اجازه تو
همین بامدادی که در راه هست
طلای رنگین کمان چشمانت  را
بعد از باران
ارزانی خورشید  کنم
زندگی با ما یا بی ما

با خدا یا بی خدا
از زنجیره کرونا

تا سیاست های احمقانه سیاستمداران عالم می گذرد
پس تا فرصت هست
به این  شب نیمه ابری آسمان

به مهتاب
به قرابت انسان و حیوان
به دکتر و پرستار و بیمار
اجازه بدهیم آسوده خاطر
ببوسند و برقصند و شادی کنند

ماهشهر ع-بهار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۴ ، ۲۲:۳۰
علی ربیعی(ع-بهار)

 

برخاستن از خاکستر خویش
امروز مثل همه پنج شنبه ها برایم سخت دلگیر است بتاریخ ۱۳ آذرماه ۱۴۰۴ این چند روز نه یه سوژه شعری نه قصه ای نه جستاری از رخوت زمانه در دل و ذهنم نشست همه چیز مثل پاییز بی برگ و بار امسال است البته نه اینکه سالهای گذشته معجزه ای رخ داده باشد تازه امسال از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر جنگ دوازده روزه ای هم داشتیم آن هم با آمریکا و اسرائیل که سالها قولش را داده بودند و سرانجام وفای به عهد شد و در این سال همای سعادت دروغین به بار نشست و گل بود و به سبزه آراسته شد و من در آن دوازده روز که همه از تهران رفتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند ...گفتم نه شهرستان نمی مانم و با هر وسیله ای خودم را به تهران رساندم و همسر و دخترم را باز در آن شرایط سخت راهی شهرستان کردم و بعد در یک برج ۵۵ واحدی تک و تنها ماندم و تاریکی شب ها را به عبور و مرور پهبادهای دشمن و ضدهوایی دوست نگریستم و روزها میرفتم از بالا تا پایین شهر به تماشای هیچ در متر .آنجا درواگنهای خالی از مسافر می نشستم و ایستگاه به ایستگاه صبور و تنها از نقطه سرخط تا میدان ولی عصر و هفت تیر و بعد تا ترمینال جنوب انگار نه انگار که تهران شهر دوازده میلیونی ست و فقط می توانستم به یاد بیاورم فیلم سالهای سال پیش "رم شهر بی دفاع" از روبرتو روسلینی که حوادث دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی جنگ با مافیای سیسیل در ایتالیا را به تصویر می کشید و سرانجامش قتل الدومرو نخست وزیر بیچاره آن سالهای ایتالیا را و صحنه های جسته گریخته از آن فیلم در ذهنم را مرور می کردم و حالا در این پنجشنبه ۱۳ آذر که نزدیک چهار ماه از آن روزهای دشوار جنگ  گذشته است ... گویی همه چیز آن دوازده روز خواب آشفته ای بود که در واقعیت می گذشت نه خیالی و توهمی  و من مثل آواره ها بودم و دلم می خواست سر از تن دشمن جدا کنم بی آنکه دستم جایی بند باشد  و بعد  یاد روزهایی افتادم که در جبهه بودم و جلوی پایم صدها سرباز و نظامی در میدان نبرد جا ماندند و من هر بار مثل یه گربه سالم و چهار چنگولی از پشت بام به زمین می افتادم . آه هیچکس از فردای خود با من سخن نگفت و هیچکس از فردایش خبر ندارد و شاید اگر سقاب اصفهانی با دلی خوش معاون رئیس جمهور نمی شد و خانواده اش به سفر مشهد نمی رفتند  هرگز آن تصادف شوم و غمناک برای خانواده عزیزش رقم نمی خورد . هر چند تاریخ ما نه در این چهارماهه که از عصر مادها و پادها تا هم اکنون سرشار از حوادث ریز و درشت بوده و خون آلود بوده است . اما در این میان ققنوس ایران  علیرغم شدائد روزگار و جغرافیای شکننده هر بار از خاکستر خویش برخاسته است و حکایت ها  از دلیری و بردباری مردمان این سرزمین رقم خورده است.   

ماهشهر علی

 

آوای وحش

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
گاهی یک تناسب عجیبی میان این بیت شعر از حزین لاهیجی و کتاب آوای وحش اثر جک لندن می بینم و حکایت جان که به دنبال طلا راهی آلاسکا می گردد و دوستی او با باک سگی که دوست دارد به اصل خودش که نژاد گرگهاست برگردد.
جان بعد از تلاش مستمر یه عالمه طلا در گل و لای رودخانه میابد و باک در کنارش رویای نیاکانش را می بیند زیرا در همه احوال و رابطه عاشقانه میان جان و باک اما باک به دنبال وحشی شدن بود و می خواست برود و جان هم دوست داشت سگ به اصل خودش برگردد ...آندو زبان همدیگر را  خوب می فهمیدند.
جان گفت میدونی باک بعد از این سفر دور و دراز خیلی تغییر کردی دوست داری به دنیای خودت بپیوندی و باک زوزه ای که مثل آه و ناله بود می کشید.
آنها در آن روزها که جان بدنبال طلا بود از همه مواهب طبیعت در کنار لذت می بردن .
جان گفت باک برو و بدان دنیای آدمها از گرگها خطرناک تر است.
ماده گرگ خاکستری باک را از توی جنگل صدا می‌زد و همین دلیل رفتن باک بود و جان با کیسه های پر از طلایش زیر چادر در کنار رودخانه نشسته بود تا شاهد رفتن باک باشد .
بعد از سه روز باک برگشت تا سراغی از جان بگیرد اما دید مردانی کنار چادر سوخته آتش برپا کرده اند و می رقصند. بوی خون به مشام باک آشنا بود  آنها جان را بخاطر یه مشت طلا با تفنگ زده بودند و بعد باک آمد بالای سر جان که آخرین
نفس ها را می کشید .
جان بسختی گفت باک من دارم می میرم و کم کم این بدن را ترک می کنم ...میدونی قرار است کنار همین رودخانه بمیرم و تو هم بدان باک! مُردن بخشی از زندگی ست. تا نمیری زندگی مفهومی نداره .
باک فقط کنارم بمان تا بمیرم .وقتی تمام کردم برو به سمت جنگل کنار دوستانت. زوزه باک در آخرین لحظه حیات جان به باک یادآوری کرد که آدم‌ها خیلی وحشی تر از گرگها هستند.
باک تا سالها بعد که زنده بود هر سال می‌آمد کنار رودخانه و ساعتها غمگین می ایستاد و سپس زوزه ای بلند سر می داد و می رفت.. امروز ۱۴ آذرماه ۱۴۰۴ جمعه بود و تعطیل و من نمی دانم چرا دلم هوای  آوای وحش کرده  و ماجرای جان و باک و جک لندن و این بیت از حزین لاهیجی.

امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۰۴ ، ۱۲:۲۴
علی ربیعی(ع-بهار)

در ستایش بطالت
«راسل» علاوه بر ارائه ی چندین ایده و تئوری مهم به نسل های بعدی دانش پژوهان، سبکی از تفکر را پدید آورد که امروزه با نام «فلسفه تحلیلی» شناخته، و همچنان در اغلب دانشکده های فلسفه در سراسر جهان تدریس می شود وی در خصوص  ارزش کار و کارگر  بعنوان نیروی پیش برنده مناسبات تولیدی در کتابی با عنوان "در ستایش بطالت " نظری جالب بدین مضمون دارد که:
"
واقعیت این است که جا به جا کردن ماده! تا حدودی برای حیات ما ضروری است. ولی مسلما یکی از غایات زندگی بشر به شمار نمی رود. وگرنه بایست هر کارگری را برتر از شکسپیر می دانستیم.
در این زمینه به دو دلیل به اشتباه افتاده ایم. یکی ضرورت راضی نگه داشتن فقرا که هزاران سال است اغنیا را واداشته در باب شأن کار و کوشش، داد سخن بدهند، در حالی که مراقب بوده اند خود از این حیث بی نصیب باقی بمانند. دیگری احساس خرسندی تازه ای است که ما را به وجد می آورد از تغییرات هوشمندانه ی شگفت انگیزی که می توانیم در سطح زمین پدید بیاوریم. این انگیزه ها هیچ یک جاذبه ی وافری برای کارگر واقعی ندارد. اگر از او بپرسند بهترین بخش زندگی خود را چه می داند، بعید است بگوید: «من از کار یدی خوشم می آید. چون باعث می شود احساس کنم که شریف ترین وظیفه ی بشری را انجام می دهم، و این که دوست دارم بدانم آدم چقدر می تواند سیاره اش را دگرگون کند. درست است که بدنم نیاز به زمانی برای استراحت هم دارد، و ناچارم به بهترین شکل ممکن آن را برآورده کنم، ولی هیچ وقت آن قدر خوشحال نمی شوم که صبح می رسد و می توانم به سر کاری برگردم که خشنودی من از آن است.» من هرگز نشنیده ام که کارگری چنین چیزی بگوید". از کتاب «در ستایش بطالت»
از دفتر یادداشتها تهران علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۰۴ ، ۰۰:۴۸
علی ربیعی(ع-بهار)

هر قصه می تواند واقعیتی باشد که به تخیل آراسته است....

کوسه        کوسه!

          صبحگاه رود کارون در هر حالت  که باشی تماشایی است .همیشه محو عظمت این رود زیبا و   بلم رانان سرخوشش بوده ام که روز و شب نمی شناسد با توری وقلابی و قایقی  هر آن در پی صیدی دیگرند والبته هزاران مشکل افتاده است در دلها تا به مقصد رسند ... بهار زود رس جنوب  با شکوفه هایش از راه رسیده است وبه تعبیر من  بهار کوچک جنوب که آنقدر ریز است که در جیب بغلی تابستان جای می گیرد زیرا که خورشید اینجا سخت بی طاقت است و با چشم بهم زدنی  علف های نازک دل دشت و دمن اینجا رنگ و رخسار از دست داده اند و کوچلو هم که باشی همیشه زیبایی حتی اگر در جیب بغل تابستان پنهانت  کنند ...... اواخر اسفند است ک مسافران نوروزی گروه گروه از راه میرسند. کنار ساحل چادرهای خانوادگی بی شماری است که مسافران از راه رسیده برپا کرده اند تا روزهای بهاریشان را در ساحل خرمشهر سپری کنند ...شهری که سالهای اشغال و جنگ را پشت سر دارد و روزگاری در غربت جنگ خونین شهر شد وبازاما برخواست هرچند  هنوز زخم آن سالها را بر سر و سینه دارد  ...تابش تند آفتاب برآب هارمونی  رنگها را دوچندان کرده است  همچون بهار و نوروز که شورآب دل وجان است  ... درهر حال بهار فصل سرخوش آدمی و پری ست....همچنانکه حافظ می فرماید طفیل هستی عشقند آدمی و پری, ارادتی بنما تا سعادتی ببری.....دختران وپسران جوان محو تماشای این اب  سرخ فامندکه با زمزمه های عاشقانه شان گره خورده است ...حرفها و حدیثها ی این عشاق سینه چاک  چون این آب سرخ فام می گذرد و می رود اما تمامی ندارد .گویی از ابدیتی به ابدیتی جاری است .  همیشه با گره یک نگاه به نگاهی ست که نطفه زندگی بسته می شود من که تا زنده ام عاشق این گره ها خواهم بود .علیرغم خستگی و تنهایی موروثی من؛ حسی مرا به سمت آب می کشاند البته این تنها من نیستم که این قصد را دارم بلکه بامداد بویناک از شمیم علف ها و باران ملایمی که تا پاسی از شب گذشته باریده خیلی ها را به این هوس انداخته که تن به آب زمهریرکارون بسپارند که شناگری دراین آبهای خروشان دل شیر می خواهد من که این دل را ندارم اما گاهی بی آنکه بدانی یا بخواهی به اعتمادی  می رسی  که باورش برای خودت نیز سخت است وشاید هم اندکی خودنمایی و جلوه گری باشد که در نهاد هر ادمی ست  .با آنکه می دانم   دراین فصل سال شنا کردن وتن را به آب سپردن - خالی از خطرات متعددی چون عمق بالای آب و گشت و گذار کوسه های ریز ودرشت که وصفش را از گذشتگان بسیار شنیده ایم وگاهی که نوک باله ها را از دور می نگری گویی تیغه های قلب رود را می شکافد – نیست.. پیراهن و شلوار را به کناری می نهم و به دل شوره ام بهایی نمی دهم ...خطری که می کنی هستی ترا بیشتر قبول دارد واحساس می کنی هرآنچه در کنار تو هستند در قصد تو شریکند به دریا زدن وبه مصیبت های طوفان دل خوش داشتن وخطر را به جان خریدن یعنی اینکه درس زندگی را خوب یاد گرفت ای می روم که خودرا با همه وجود به آب کارون بزنم, به پرواز بلند تعدادی قوی سپید بال که از بالای سرم رد می شوند خیر ه می شوم قوها بسیارند وسایه بالهایشان برای لحظه ای هرم آفتاب بهاری جنوب را از سرو صورتم دور می کنند . بر بلندای سنگی کنار رود  ایستاده ام  باید با شیرجه ای چست و چالاک خود را به آب بزنم تا سردی اب از شنا ی بامدادی منصرفم نکند تنم را با همه وجود به آب کارون میزنم دیگران نیز به تآسی از من همین کار را می کنند .به تعداد شناگران هر لحظه اضافه می شود سرمای آب را تا عمق جان حس می کنم آنچنانکه گویی دست وپایی بر بدنم نیست میروم تا از ساحل دور شوم شاید که از بلندی امواج کاسته شود کسی دیگر اما زیاد دور از ساحل نمیرودبه خطرش نمی ارزد و این برای تنهایی من خیلی ایده آل است. میروم تا به تنهاییم بپیوندم اما هنوز آنقدر ها هم از ساحل دور نشده ام که باله سیاهی به چشمم می خورد که آرام و قرار ندارد چون تیغه ای تیز و ترسناک که از چاه آفتاب سر بر کرده باشد با صلابت و سنگین وسط رودخانه در حال چرخش است گاهی دور و گاهی نزدیک می شود, به رقص بالرین ها بر آب می ماندلغزنده وزیبا - حس غریبی به من می گوید که دور شو در این میانه کجا  بروم؟ یقین می کنم که کوسه است .برای من که بارها شاهد این منظره ها در در یا و رود خانه بوده ام این یکی تاز ه گی ندارداما دلهره و غوغای درون به من هشدار میزند که مواظب باشم باید توجهش را با آرامشم از خود دور کنم ...مادر همیشه می گفت سگی که زوزه کشان به سمت تو می آید فرار نکن آرام باش او نیز آرام می شود این را بارها از گذشتگانم شنید ه ام ...یک آن به خود می گویم کوسه ها هم به مانند سگها یند به آرامی شناکنان به سمت ساحل میروم . کنار ساحل غوغایی برپاست حیله دعوت به سکوت هم کارگر نیست تا دوستی من و کوسه به هم نخورد   . چرا که جیغ و فریاد و التماس ساحل نشینان همه را متوجه من وکوسه کرده است به سرعتم می افزایم اما تا ساحل راهی بس طولانی ست در لحظاتی بسر می برم  که هر ثانیه اش عمری است .

           و ظلماتی که دراین میانه  میان من و آب و زندگی جاریست تمامی ندارد . دارم فرار می کنم و کوسه نزدیک و نزدیکتر می شود در یک آن حس می کنم تیری در ماهیچه ساق پایم فرورفته است . آرواره های کوسه پایم را هدف گرفته اند

بدنبال مفری دست و پا می زنم .فریادهای ممتد ساحل نشینان و استغاثه قلبم برای نجات ، برای رهایی،  برای یورش به سمت زندگی . هم من و هم کوسه برای زنده ماندن  سخت تلاش می کنیم- در یک آن دست راستم به سمت نرسیده به انتهای باله دمبالچه  کوسه می رود کوسه زیاد هم بزرگ نیست با تمام قدرت آن باریکه انتهای باله را در دستم می گیرم بدن کوسه چو فنری خمیده می شود. دندانهایش در پایم و دمش در دستم با یک پا ودست شنا می کنم .سردی بیش از اندازه آب از درد جانکاهم می کاهد باید بروم تا برسم. ساحل نزدیک و نزدیکتر می شود اکنون اکثر مردمی که آنجا بودند از ساحل فاصله گرفته اند تک وتوکی قصد کمک دارند چهره های مضطرب و گریان را آنچنان به ساحل نزدیک شده ام که می توانم به راحتی ببینم .حالا دیگر سر کوسه به طور کامل از آب خارج شده است اما آرواره ها یش  همچنان در بدنم چون میخ در چوب فرو رفته اند.

          رگه های خون بر رود خانه چون ماری درازو قرمز  با نسیم صبحگاهی و امواج می رقصند و دست من همچنان قرص و محکم انحنای دم کوسه را رها نمی کند ساحل نشینان به طرفم میآیند حالا بر علف زار های کنار ساحل ارمیده ام . من و کوسه چون دو دوست عاشقانه همدیگر را در آغوش گرفته ایم چشمانم علیرغم این درد جانکاه هنوز پلک می زند. کوسه بعد از تقلایی چند به خواب ابدی فرو رفته است خون زیادی از پایم رفته نای حرف زدن ندارم دستم را از انتهای باله کوسه جدا می کنم خودم را لمس می کنم آنجا که هنوز در آرواره های کوسه مانده  .خیره در ماهیچه پشت ساق پایم و چشمان قرمز کوسه باید که برخیزم آه این منم که توانستم کوسه ساحل کارون را شکست دهم یا خواب من بود.

                                      بهار 1384 ماهشهر علی

                                                                     

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۰۴ ، ۲۱:۴۱
علی ربیعی(ع-بهار)