خورشید فردا
سروده خورشید فردا
امروز اول مهر 1400 است
پاییز با انارهای ترکیده اش رسیده است
برخیزم و در این سر شب
به آواز باد گوش بسپارم
عکسی بگیرم
از عبور بی آزار سوسکها
غوغای شبپره ها
خواب غوکها
هر چند خسته ام خسته!
دل مجنونم
مثل شرم برگها
سراسیمه باد خزان شده است
این روزها برای من تفاوتی ندارند هر روز!
اما بهر حال خورشید
فردا هم طلوع میکند
ماهشهر ع-بهار
چشم تر و نخل بارور!
هیچ اندیشه ز خورشید قیامت نکند
هر که از داغ عزیزی جگرش سوخته است
امروز اول مهر ۱۴۰۰ پنج شنبه هم بود و براستی دلگیر و سالی که نکوست از بهارش پیداست اول مهر این سالها علاوه بر فقر اجتماعی شادی حضور در مدرسه،کرونا را هم به آن اضافه کن ببین داخلش چی در میاد.
حالا مهر آن همه سال را از مدرسه و دانشگاه خودم تا فرزندانم مرور می کنم و نغمه خوانی باد را در پاییز که از لای شاخه ها می گذشت و من گاهی منتظرت بودم که بیایی و گاهی منتظرم بودی که بیایم و الان از هر دو فعل خالی خالی هستم و هر چه هست از روبان های قرمز تا پرواز کاکلی ها بوی رفتن می دهد آن هم رفتنی که در پی آن من نمی خواهم آمدنی باشد ستاره بخت من با چهره ای بر افروخته می خواهد فریاد بزند اما هر چه تلاش کرد صدایی بر نخواست می گویم قبول دارم خیلی عصبانی هستی از این مردابی که برای خود ساخته ام اما تو هم اگر در آیینه سرنوشتت بنگری حالی بهتر از من نداری زیرا از قدیم می گویند بگو کیستی تا بگویم دوستت کیست .می گوید از هر چه بگذریم اما چقدر حرف برای گفتن داری و چقدر حرفهای نگفته.
میدانی دوستت دارم که این طور ساده دارم باهات گفتگو می کنم و الا من امروز بی حوصله ترین نبات روی زمینم می گوید چرا نبات می گویم از حالت آدمی خلاص شده ام و اینکه روبرویت ایستاده عنصری از عناصر بی خاصیت روی زمین بیش نیست می گوید شکسته نفسی می فرمایی اگر یکی روی زمین را مثلا قبول داشته باشم اون یکی تو هستی و نمی دانی که من با این همه فاصله و بزرگی و عظمت تا حالا هیچکس را مثل تو با آغوش باز تحویل نگرفتم زیرا احساس می کنم یکی چون من هستی با این فرق که من از خورشید برون گر گرفته ام و تو از خورشید درون و هر موجود زنده ای
نسوزد تا که دل چشمی به عالم تَر نمی گردد
نگرید تا که ابری نخل بار آور نمی گردد '....
می گویم چشمم تر شد و نخلم بارور نشد.
ماهشهر ع-ر