حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

ایران مال همه ایرانیان است!

جمعه, ۲ اسفند ۱۴۰۴، ۰۹:۳۴ ب.ظ

 

ایران مال همه ایرانیان است!
هگل فیلسوف آلمانی در کتاب عقل در تاریخ می نویسد در زیر هر وجب از خاک ایران زمین مردی در خون خود خفته است  تا از هستی این سرزمین پاسداری شود و حکایت عجیبی ست سرنوشت و سرگذشت این سرزمین و بعد  آنجا که میان اهالی قدرت  ظاهرا حواله دادن ملت محروسه ایران به کشورهای بیگانه سر دراز دارد ...من ابتدا فکر می کردم سخیف گوی ابتدایی جمله  از ایران بروید کار محمدرضاشاه بود که گفت هر که حزب رستاخیز و سیاست های مرا قبول ندارد از ایران برود و بعد سوگلی های صدا و سیمای جمهوری اسلامی که می گفتند مملکت مال حزب اللهی هاست و هر کس نمی خواهد برود نگو  بنیان این سنگ زیرین غلت را شاه فخیمه قاجار محمدعلی شاه در دوره استبداد صغیر بنا گذاشت و البته در آخر سرشان به سنگ خورد! که تا بوده ایران مال همه ایرانیان است.      تهران علی

از خودمان یادگارهای قشنگ جا بزاریم
امروز جمعه ۲۴ بهمن ماه ۱۴۰۴ طبق همه سنوات عمرم نزدیک به یک ساعت جلوتر از حرکت اتوبوس پیک صبا خودم را به پایانه رساندم .جهت مسافرت به تهران ...در محل پایانه چشمم بعد از سه ماه به سیمای ج.ا. مزین شد و شعارهای مرگ بر این و آن را زیارت کردم من و البته خانواده سال‌هاست تلویزیون را از اسباب و اثاثیه منزل حذف کرده ایم . هر هم که می شنود می گوید خوش بحالت.
چقدر حال آدم از این شعارهای تکراری بد می‌شود و کماکان مثل همه این نزدیک ۵۰ سال پاشنه بر همان درب لج و لجبازی می چرخد و حالا در فضایی هستیم که بشدت ملتهب و هیچ امیدی به آینده نیست
دلم می خواست کتابنامه  سال بازتاب دهنده ایران مال همه ایرانیان است باشد اما متاسفانه در همه این سالهای دور و دراز پاشنه بر همان درب جهنمی خودی و غیرخودی چرخید .
یه روزگار ایران مال رستاخیزی های عصر پهلوی بود و بعد مال حزب اللهی های امروز و دریغ که ایران هیچگاه مال همه ایرانیان نبود چه در عرصه ماده و چه معنا ،چه روزگار مادها و چه بعدها...
پاسی از شب گذشته هنوز در ابتدای جاده خرم آباد هستیم با این حساب کلی راه مانده .هر چند این جاده تکراری ست اما خوب باید این شرح بی نهایت شب را تحمل کنم .
فرصت کردم در این فاصله نقدی بر کتابی از پیر بوردیو جامعه شناس فرانسوی با عنوان " تأملات پاسکالی " از ایشان را بخوانم . بوردیو  جامعه شناس و فیلسوف بلند آوازه معاصر است و پاسکال علاوه بر  فیزیک تاملاتی در فلسفه داشت و در این خصوص کتابی بمثابه کشکول با نکات فلسفی نگاشت که بعد از وی بسیار اثر گذار بود هم بخاطر باریک بینی های فلسفی و هم نثر شیوایی که در آن کتاب،  پاسکال از خود به یادگار گذاشت چنانکه فرانسوی ها ارزش زبان و ادبیات فرانسه را علاوه بر فلاسفه و نویسندگان بنامش مدیون پاسکال نیز می دانند و پیر بوردیو از همین نکته استفاده کرده و اثری نو و بدیع آفریده است البته با کارکرد فلسفه و جامعه شناسی و خلاصه در این شب تیره مثل همه این سالهای تیره و پرملال من نیز بسان گمگشتگان بدنبال مفری و گریزگاهی بودم که در این جاده طول و دراز و تکراری اندکی بتوانم به هر صورتی گه امکان داشت منویات قلبی یم را بنویسم شده از پاسکال و بوردیو وام بگیرم و بعد راه خودم را بروم.
مثل همه این سالها سفر برایم بی جهت و بی انگیزه است اما خوب در مسیری هستم که باید به ناچار تا به آخر ادامه بدهم.
و بعلاوه در اتوبوس همچنان ترانه های ماندگار پوران و هایده از دستگاه های صوتی اتوبوس که قطعا راننده مال چند نسل بعد است شنیده می شود و این هم از بد حادثه است که آنها که انقلاب پنجاه هفت را متصرف شدند بخصوص در عرصه هنر و فرهنگ چیزی بجز حصر و ممنوعیت از خود به یادگار نگذاشتند و بنایشان بر حلال و حرام بخصوص در عرصه هنر استوار بود و البته حالا که کفگیرشان به ته دیگ خورده بدجوری نیازمند هر هنرمندی شدن و از این سو بنای همه اهالی هنر و بی هنر بر قهر است و دست اینها هم بسته است و به هر خس و خاشاکی برای مدارا با همین دو قلم هنرمند متوسل می شوند یاد قصه ای و بلکه ماجراهایی از سال پنجاه و هفت نسل خودمان افتادم که در ابتدای سال ۵۵ که ورودی دانشگاه فردوسی مشهد بودیم همه دانشگاه در محاصره ساواک بود و خوب اکثر ماها نیز کم و بیش از ساواک وحشت داشتیم تا زد و جنبش انقلابی از محیط های دانشگاهی به کوچه پس کوچه های مشهد ورود کرد و ما که اکثر ساواکی‌ها را می شناختیم اواخر ماه‌های پیش از پیروزی انقلاب بهمن ساواکی ها از دانشجویان می ترسیدند و خود را پنهان می‌کردند و من همیشه به شوخی می گفتم این دنیا به هیچ کی وفا نمی کنه نه شاه و نه گدا و همان بهتر که مثل اکثر آدمای روی زمین خرمان را برانیم و خرمای خودمان را بخوریم و باز هم از صدای گرم هایده لذت ببریم که مثل اینکه ناز کشیدنش تمامی ندارد و بوردیو و پاسکال کار خودشان را کردند و رفتند و ما هم می رویم و هایده و مهستی و پوران هم رفتند اما یادگارها می مانند و بهتر آنست که از خودمان یادگارهای قشنگ بجای بگذاریم و از امر و نهی آدما دست برداریم .جمعه شبی دارد به آخر می‌رسد و راننده ما مست از شور ترانه های ماندگار قدیمی انگار در یک مسابقه اتوموبیل رانی ست. تهران علی

ببینید نامه ی محمد علی شاه قاجار در گذشته چقدر آشنا و عبرت آموز است؟

ظل الله خشمگین فریاد می زد:
خون جواب آزادی است، رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحب قران، رعیت را چه به فریاد حق طلبی!؟.
ماییم که آبرو می دهیم، ماییم که مالک ایرانیم، ماییم...
رعیت غلط می کند اعتراض کند، غلط می کند مطالبه حق کند، غلط می کند دیوان مظالمه بخواهد، غلط می کند نظارت کند، غلط می کند قدرت ما را محدود کند، غلط می کند مشروطه بخواهد، غلط می کند خلاف روس تزاری باشد، غلط می کند دل باخته غرب باشد، غلط می کند متحصن در زاویه شاه عبدالعظیم شود، غلط می کند متحصن به سفارت خانه اجنبی شود...ملت غلط می کند ما را نخواهد...
سایه ماست که آرامش می دهد، امنیت می بخشد، نعمت ارزانی می دارد، دفع بلا می کند..
سایه ماست، نه رعیت.
ملت را چه به آزادی، مشق مردم سالاری می کنند. مصلحین، فریاد قانون می زنند، خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی شرف را، که قانون قانون می کرد در این مملکت...
به جهنم که نان ندارید
به جهنم کار ندارید
به جهنم سرپناه ندارید
به جهنم که آزادی ندارید
به جهنم که آب ندارید
به جهنم که جوانانمان درگیر افیون اند به جهنم که  زنان تن فروشی می کنید به جهنم...
همین که سایه مان بر سر شما رعیت  است کافی است.
آخر الزمان است؛ شاه شاهان را محکوم می کنند به دروغ گویی، محکوم می کنند به خرافه پرستی، محکوم می کنند به دست اندازی به بیت المال، محکوم می کنند به دیکتاتوری، محکوم می کنند به زد و بند، محکوم می کنند به چپاول، محکوم می کنند به عیاشی...
رعیت غلط می کند مارا که زینت کشوریم محکوم کند؟!...

ما که سایه خداییم دوست داریم ظلم کنیم، دوست داریم ذخائر طبیعی مملکت را به اجنبی تحفه دهیم، دوست داریم تمام امور  کشور را به بستگان مان بسپاریم ، دوست داریم  هر آن چه که به میل مان است انجام دهیم...رعیت گوسفند، ما شبانیم.
به خدای احد و واحد قسم
دستور دادیم به قزاق ها هر که نافرمانی کرد امان اش ندهند، هر که اعتراض کرد پوست اش را کنده، کاه پر کنند، هرکس را که خواست بیاندیشد؛ محبوسش کنند، هرکسو که خواست در افکارش به ما ناسزا گوید؛ معدوم اش کند..
دستور دادیم هر که به خیابان بیاید، هر که شعار دهد، هر که معترض شود، هر که قانون بخواهد، هر که مطالبه آزادی کند، مهمان اش کنند به گلوله...
ما رعیت سربزیر می خواهیم، ما رعیت بله قربان گو می خواهیم، ما رعیت کر و کور می خواهیم...
ما رعیت می خواهیم، همین بس.
این جا ممالک محصوره ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچمدار عدالت و پاکی...
هر کس نمی خواهد بسم الله، ازین مملکت برود؛ شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید...بروید از خاک ما بروید ای بی لیاقتان مجوس.

محمد علی شاه قاجار
طهران، ۱۲۸۷ ش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴/۱۲/۰۲
علی ربیعی(ع-بهار)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی