حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

۳ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

 

خورشید سوخته

هیچ کاری ندارم
نه با آسمان و ستاره هایش
نه با دریا و ترانه هایش
حوصله ام سر رفته
از چشم انداز هر چه خورشید است
روز!
هنگامیکه می تابد
شب!
هنگامیکه  که می خوابد
ماهشهر ع-بهار

زهر بادمجان!
امروز ۱۹ خرداد ۱۴۰۰ اندکی حالم بد بود با این وجود برخاستم و مثل حکایت این چند روزه گفتم برای اینکه مشغول باشم ناهاری برای خودم آماده کنم .مواد اولیه طبق سنوات اخیر سیب زمینی و گوجه بود به اضافه پیاز و یه کدو و اندکی روغن و ادویه های جاری یعنی فلفل سیاه و زرد چوبه و دارچین همه را یه سره قاطی کردم و گذاشتم روی اجاق .
احساس کردم یه چیز این غذا کم است و آن بادمجان است بازارچه نزدیک است و رفتم دو عدد بادمجان هم خریدم و بعد از کندن پوست و دنبالچه به تاس کباب که در حال قلیدن بود اضافه کردم در فکر خوش مزه گی غذایی بودم که با بادمجان کامل شده است سفره کوچک تک نفره را پهن کردم و نان و ماست هم کنار سفره چیدم و شروع به تناول ،اما چشم تان روز بد نبیند با اولین لقمه گویی زهر هلاهل باشد لب و لوچه آویزان شد نگو که بادمجان عزیزم از تلخی چون زهر گشته و کلی سر من از خوردن یه ناهار با چاشنی بادمجان بی کلاه ماند .جریان را به دوستی که زندگی مجردی دارد و با همین ابزار غذای خوشمزه درست می کند در میان گذاشتم اول کلی به حال و روزم خندید و بعد گفت برای اینکه زهر بادمجان گرفته شود باید آنرا در اندکی نمک بخوابانی و سپس که عرق بادمجان گرفته شد آن را به بقیه ادوات اضافه کنی و لذا با این تذکر تجربه ای در این آخر عمری بر تجربه ام افزوده گشت.

ماهشهر ع-بهار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۰ ، ۰۰:۲۷
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده شهاب سوخته
کتاب را زمین گذاشتم
گفتم من که سرنوشت
همه قهرمانان را از حفظم
چه اصراری تا آخر بخوانم
بگذار  زیستن را یه جا تمامش کنم
براستی که حوصله ام سر رفته
مثل سیلابی که همه چیز را با خود برد
یا شعاع شهابی در آسمان 
که تا انتها سوخت
گریزی نیست من با کمال افتخار تسلیمم
نه مریدی دارم و نه مرادی
نه قلب بزرگی نه سینه رادی
ماهشهر ع-بهار

سگی در چمن!
امروز ۸ خرداد ۱۴۰۰ در پارکی قدم می زدم هوا بشدت گرم بود و من هم مثل این روزهای زندگی  احساس خوبی نداشتم اما فکر نمی کردم از گرمی هوا هم باشد
باغبان داشت به چمن ها آب می داد توی یه گودی اندکی آب جمع شده بود دیدم سگی بسرعت خود را به همان گودی روی چمن  کشاند و مثل اردکی ولو شد توی آب.
معلوم بود  که شدت  گرمای خرداد ماهشهر چه بلایی سر زبون بسته آورده  که در شلوغی پارک و پیاده روی جماعت خود را به همان اندک آب روی چمن زده است.
ایستادم و به چشمان ملتمسش نگاه کردم انگار که سالها مرا می شناخت رفتم و از مغازه ساندویچی که همان نزدیکی بود یه ورق همبرگر هم آوردم و جلوی سگ گلباقلی  که می دانستم  گرسنه است گذاشتم و سپس با خود زمزمه کردم حالا که به آب خنک زدی خوب است که در این غروبی غذایی هم نوش جان کنی و دلت را از عذاب برهانی تا لذت روزانه ات  تکمیل شود!
ماهشهر ع-بهار

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۲۹
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده راوی

باید به وضع موجود عادت کنم
دشت های خشک را به ذهن بسپارم
و با همین باد ناملایم بسازم
تا روزی که خاطره ها راوی من باشند
ماهشهر ع-بهار

شرح سفر
امروز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ بود و من بعد چند روزی میهمان خانواده، تحمل دوری و دیری نداشتم و تا چشم باز کنم در هواپیمای تهران به ماهشهر و در حال پرواز اما واقعیت های تلخ زندگی را باید پذیرفت و تسلیم تقدیر زمانه شد.
عمیق که می شوی نه نادانی نکبت است و نه دانایی فضیلت و همه این تعاریف ساخته ذهن و ضمیر علیل آدمی ست که هر چه عمیقتر می شود تیرگی و ضلالت نیز عمیقتر میگردد
داریم از بالای سر ابرها که فکر کنم استان چهار محال باشد و انبوه پر پشت ابرها و کوهها و صخره ها عبور می کنیم تکانه های هواپیما خودی نشان میدهد و آن پایین چقدر دریاچه از بارش ها شکل گرفته و تازه چه فاصله کوتاهی ست بین غم و شادی و ما که همواره قدر شناس لحظات با هم بودن را نمی دانیم و به آنی می زنیم زیر میز و بازی را بهم می ریزیم
خوب تا یه جایی می توانی صبور باشی گاهی همه چیز از دستت در می رود و تو می مانی و لحظات جانکاهی که هر لحظه اش به تعبیر هدایت این عمر نکبت بار را طولانی می کند می خواهی در همین بالا بر ارتفاع هزار پایی برخیزی و فریاد بزنی که نه بابا من دیگه نیستم ولم کن زندگی می خواهم با دست خویش به آخر خط برسم و به رسم هندوها در آتش قهر هستی بسوزم و البته این یکسوی ماجراست و سوی دیگر دلبستگی کور کورانه به همین چهار روزه عمر لعنتی ست که حتی در تارترین لحظات نیز تو را به سمت کمر بند نجات می کشاند .راستی این چه قصه ای ست که چون پاندول بی مغز تو را به هر سو که بخواهد می کشاند در حالی که همه ماجرا در هیچ خلاصه میگردد .
محو آبی آسمانم
سکوت بره زمین
دلم گرفته است
ز ناکجای این جهان نا امین
در هواپیما تهران به ماهشهر ع-بهار

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۰۰ ، ۱۰:۵۵
علی ربیعی(ع-بهار)