1
در شبی پر ستاره
این باد ملایم را
این دریا را
این صحرا را
گره زدم به آسمان خیالم
به آزادی بی حصر کبوترانم
چونکه از بندی باز آیند
2
به زندگی هم
به همین زیبایی نگاه می کنم
که بیابان به عبور بیابانگرد
که سراب سوزان آفتاب
به هروله شتران
له له گوسفندان
و گاهی که اندکی ابر بروید
نجوای باران فرمان می راند
بر لبخند بوته های شبدر
دلم را ببین تا کجا می رود؟
تابستان 1384 ماهشهر علی ربیعی (علی بهار)
از دفترهای گذشته
من عمیقاً میدانم زیستن در جهان ماده و این دارفانی، چقدر دردآور و دشوار است. درک این حقیقت آسان نیست. باید مرگ را دور بزنی تا دریابی روایت من از زندگی چیست؟ از حرفهای سید علی صالحیِ شاعر!
همه ما به نحوی بارها و بارها مرگ را دور زده ایم وبعد که به سلامتی این دور زدن دست به دست شده ایم ! وفهمیده ایم که نه هنوز هم هستیم با خود زمزمه کرده ایم راستی که چه سخت است زندگی و چه اسان است مرگ ....... دوستی گله می کرد که چرا اینقدر غمگین می نویسی ؟ و چرا حتی آذین بندی کلامت غمنامه هایی بیش نیست ...می گویم هر آدمی کم و بیش با اصل زندگی مشکل دارد تا چه رسد به ما که هنوز بعد از قرنها ترانه خوان مرغ سحر یم ...
پس با اجازه می گویم و چه کلامی جانکاه تر از این که شور بختی دلهای خسته ما را غمخوانی مرغ سحری جلا می دهد و نه آوازه خوان مسرور و طربناک دشت ها و جلگه ها ،بلبلی شور انگیز .....
از این شکیبایی که منم
1
در آرزوی دلدادگی های رفته بودم
هذیان عاشقانه های مکرر
واگر بی تاب رسیدن فردا می شدم که بیاید
یعنی که سپهر حال
دگردیسی کورسوی امیدی بود
که فاخته ای می خواند
بر فراز تخته سنگی
در انحنای قناتی
ته چاهی
2
یا فاعلی
ضمیری
فعلی
مستند ی بی استفهام وتردید
دراوراد دل چرکین نفرین ها
ضربآهنگی می نواخت طوفانی
با الفبای اشاره به نزدیک
که آدمی درست تعبیر شود
بی توهین و توهم
وانتهای دستها
گره در دست یاربروید
مزین به بوسه های بی شائبه و طولانی
3
گاهی
برای آرامش الواح بی سرانجام
گم گشته در نیک و بد زمانه بودم
تذّکر داور مسابقه ای که برنده نداشت
می دویدم
یا زیر توپ می زدم
دست در شکن
ساق ساقی ها می شدم
و چه دور بود حلقه توپ و تور من
بعداز این همه جنجال و فراموشی
حالا دوست دارم در پایان راه
مثل ستاره ها
در سکوتی
بی دلیل و بی ادراک بمانم
وچون قاصدکها در ناکجای
زیر و بم تیز آفتاب فرود آیم
4
هیچ بهانه ای
هیچ بهانه ای
مقدورات عبورمرا
از پیچ و تاب گره گزاره ها
ودریاها باز نمی کند
حتی در شرایط سخت دشنام و خواری بی دلیل
بگذار بنوازند
اگر که به سیلی دلخوشند
بگذار که برسر و صورت شکسته ام بنشانند
زخم آجین هزاران دشنه را
5
زیر و بم زندگی یعنی
که هیچ فاصله ای نبود
بین هستی و نیستی
بزرگی می گوید : مردن ماجرای هولناکی ست
اما بی شک زندگی کردن هم مزّیتی قرین لذت و خوشی نیست
پس اگر به پایانت دلخوشند بمیر
تا به طغیان شادی رسند
ماهشهر شهریور 1372علی ربیعی ( علی بهار)
سیاهه اعمال
اگر شعری می سر ایی...اگر قصه ای می نویسی ..باید آنچنان بازتابی داشته باشد که احساس کنی اگر این شعر را نمی سرودی یا این قصه را نمی نوشتی جهان چیزی کم داشت....نمی دانم شاید این که می گویم بلند پروازی اغراق گونه ای ست از همه آرزوهای دست نایافتنی عالم انسانی ...اما عرصه تفکر و نوشتن مثل جهان است که مرزی ندارد که ناتوانی ما دلیل بر کوچکی دنیا نیست که برعکس !....ولذا خوب می شد !اگر در نوشتن نوعی وسواس بخرج دهیم تاخواننده بی هیچ درنگی نه اینکه بی خیال متن شده واز سمت و سوی اثر عبور کند بلکه باهمه وجود بدنبال سیاهه اعمال خود بگردد که به تعبیر بزرگی هر اثر ادبی سیاهه ای از اعمال خواننده اثر است که هرچه مفارقت بین اثر ادبی و خواننده مجذوبتر باشد اثر ادبی واجد ارزش های متعالی بیشتری ست و می تواند که دلی را شاد کند یا بشکند و چون عمق داشت جهانی را تغییر دهد هرجند این دنیای سنگین و خسته ما به هیچ صراطی مستقیم نمی شود اما همین که خنک نسیمی بوزد خود غنیمتی ست و آرزوها ی آدمی نیز نباید که به خاکی و خاکستری بسنده کنند!......سارتر می گوید اثر ادبی باید اثر گذار باشد و به تعبیرمن انسانی باشد استوار،تا آنگاه هم که خم شد نشکند....
زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)
در جستجو
1
چندروزی تکرار می شوی
ازبهاری تا خزانی
چشم به روییدنی و رویشی
یا اندوه فروریختنی
و تغُیَیَر لذت بخش زمان
که برنگ فصول می آیند و میروند
گاهی به تلنگر دل و دستی
وسوسه می شوی
در مقام عاشقی در آیی
"سرزنش ها گر کنند خار مغیلان غم مخور"...حافظ
گاهی عذاب وجدانی
در هئیت اسباب قتاله ای
به جنگ تن به تن میروی
محاط شده ای
از عشق و نفرت
تا آستانه هستی
جوهر امکان
که چون قطره ای ترا
از گودالی به گودالی می ریزد
2
شعری می سرایی
در ذهن
خطی می کشی
تا بوم
ترانه ای می خوانی
برلب....
که رازی بگشایی
در دل!
شوریده حالانند
درختان و پرندگان و حشرات
که روستای ترا آشفتند
3
امواج دریاها
تا ذهن و زبانت را بیاشوبند!
اگر به ساحل رسیدند یا نرسیدند
جان به جان آفرین دادند
آه ای شورآب مفرح زندگی
ای آبهای خوش سیمای دریاها
دستی بگیرید به مهر
تا نهنگان بیچاره
به گل نمانند!
4
شاید آتشزنه رویاها
جایی دنج
سوار براسب مراد
از کهکشانی به کهکشانی سفر کند
و جهان در نقش عاشقی سرگردان
در جستجوی خدا
به خود رسد
زمستان 1392 ماهشهر علی ربیعی(علی بهار)
ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
وآن بانگِ بلندِ صبحگاهی
وین زمزمه ی شبانه از توست –الف سایه
زمزمه عاشقانه
1
آنجا که تویی
نقطه آغاز من است
چشمان تو
از شرق طلوع می کند
آفتاب است!
و قلبت همه دوست
جاری و بخشنده
که رودخانه ای پرآب است
2
خانه که بگشایی
از بیداد اندوه تهی می شوم
3
خزانت چون کولیان جوان رقصنده
پایکوبی برگها ست
4
زمستانت شکیبایی آن همه برف
که می بارد و می بارد
بر خشکنای بیابانی تشنه
سپید و عروسانه
5
بهارت رنگ آمیزی می کند
کوه را و دشت را
به عبارتی زندگی را
6
حالا در این دریغ غم انگیز رفته از عمر
ترا می کشم می نویسم
به آهی ،به اشکی
که پایان ندارد خدایا!
ماهشهر پاییز 1379 علی ربیعی (علی بهار)
![]()
وقتی دلت گرفته یاد دوست بهترین آرامش است واین سروده یاد ویادگاری ست که مرا به وجد ولذت آن دوستی ها برد................باقی بقایتان. ...
1
در گرگ و میش دل مردگی زمستان
وقتی خبر میرسد
کسی که شاید یک روز معشوقه توبود
بی لبخندی از این دنیا رفت
و تو اورا بی آنکه بخواهی بدرقه کردی برای همیشه
بی اندک فراغ بالی
بی اندک مجالی
بی اندک فرصتی
اینک ذهن
که در محاق منظومه های این همه اندوه فرو میرود
و ریشه هایت
بی آنکه بدانی
در برکه های بی باران جنوبی می پوسند
یا مثل گیاهان خشکآبی این بیابانها ی بی خاطره
به خاکبادی کِبِره می زنند
2
بیا بی حوصله شویم از سایه سار تحمل هستی
خود خواهی تعلق خاطر
و با همه جان به کوچه های کودکی هجرت کنیم
به یاد بیاوریم بازی صبور دست هامان را
با اضطرابی که از تشنه گی و عشق برمیخواست
در پناهگاهی که آنسوی کوچه های دلبستگی بود
یا وقتی که از غیبت نگاهی
- به گردش بی شمار بوسه های آتشین می رفتیم
با لذتی بی دریغ در نیاز جسمانی
3
باغ تماشای ما هم یک راز بود
یک راز زیبا
چه در صلاه ظهر
چه در بیداری شبانه
در اتراق گاهی که می رفتیم
اگر نمور
اگر بی سرپناهی حتی !
آن بالا واسطه ما ستاره های بی شمار آسمان بودند
4
اینجا -
در میان این آسمان بی روح زمستانی
شاید روح تو مفهومی برای این همه غربت باشد
بهار بی سبزه و پرنده
تابستان بی گذشت و گیج در صحاری خاک آلود
و پاییز هم که درختی نداریم
برای برگ ریزان
و ما ماندگار
این نغمه های شومیم
که از سوهان باد به نمک زارها می وزید
5
هی می شمارم روزها را
شب ها را
خواب و خاموشی کوچه ها را
وقطارزندگی که در ازدحام سرگردان
آن همه مسافرفرو رفته درخویش است
6
بعد از این
برایت آنها همه مردانی جوان بودند
ازتبار قدیسین
که حسرت لبخند دختران عاشق را ندارند
ومن که چشم دوخته ام
به آسمان ابری
که پر از دغدغه باران شبانگاهی ست
تا بی شمار مسافران غمگین را
در اندوه یک لحظه فراق وبی کسی اشک باران کنند
7
گفتم کی میایی؟
گفتی میایم !
بی آیین
بی فلسفه
بی قید و بند منظومه ها و کهکشان ها
وسورتمه سیاره ها حتی
بر سطح خالی آسمان
کجاوه کودکانه ای بیش نیست !
آنگاه از سر دلتنگی محض
غبارروبی می کنم خانه های خاک گرفته را
تا تو در جایی دور
باز هم آغاز شوی
و من زاده شوم در تناسخ آتشی ،یا رودی
که خاکسترهای مارا باد باخودببرد
ای هندوی بیچاره همه اعصار
به فضیلت تسلیمت میهمانم کن
که هیچ پایانی متصور نیست
همچنانکه آغازی
8
گاهی رویاهایی دارم
چون همین زمانهای پرتشویش و اندوه
با کوله بار خاطره وترانه های مکررجدایی
که با گریه ای آغاز می شوند
وبر سنگ نوشته ای جاودانه می مانند
کجایند کولیان شوخ؟
تا عزلت خاکیان تورا به سر مستی کوچه باغها بیرند
پرواز تمثیلی پروانه ها
آواز شوق انگیز قناریها
وهیچ مانعی ردای آزدای تورا
در آن سوی غارهای آسودگی آلوده نکند
9
هرچند پیام آتشینی برای دلداگی عشاق ندارم
اما دوست دارم عاشقی را
حتی اگر برای بردن معشوقه ای به قبرستان باشد
بیا برویم ای دوست،
همسایه ،
همبازی همه کودکیها،
وبا همه وجود سراسیمه شویم
چون گروه هندوان
که به طواف رود گنگ می روند
علی ربیعی (علی بهار) زمستان 1387