حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

 

ادوات و رنج  سفر اخیر
یه کیسه مشما بالای سرم ...یه ساک کوچک دستی کنارم ...و در اخر یک کیف خلبانی  که سالها پیش در کیش که بودم خریدم و بیچاره خودش بار غصه ست از بسکه تو سفرها مخصوصا از بالا تا پایین پرت شده و سر و رویش شده عینهو جگر زلیخا ...همیشه با خیال راحت یه لپتاپ قدیمی را توی یکی از سوراخ سنبه هاش جای میدادم تا یه روز در همین سفرها نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای انچنان پرتابش می کند که حالا لپتاپ هم دست کمی از کیف خلبانی ندارد اما من هم بناچار و هم به عادت همواره اولین وسیله حمل بارم همین کیف است و برای آسیب کمتر لپتاپ را می چپانم در قلب کهنه لباسهایم و بعد از هر سفر با دلهره روشنش می کنم نکنه اخرین

نفسهایش با همین سفر رقم خورده باشد راستش دلم می خواهد من و لپتاب با هم در یک ان به خط پایان برسیم چه به لحاظ نرم افزاری که کل دست نوشته هایم در هاردش محفوظ است و چه سخت افزاری که چون من خیلی سخت جان است اسمش هم DEL ووستر 1320 مال دهکده اینکاها در سرزمین آزتک های مکزیک است ...باری اینها در این سفر همراهم هستند که نباید فراموش کنم .   در این غروب ۲۰ شهریور ۱۴۰۳ در اتوبوس پیک صبا نشسته ام به انتظار حرکت به سمت تهران خوب برای من چه تفاوتی می کند اتوبوس یا قطار یا هر چیز دیگر تازه سفر می خواهد چه گلی به سرم بزند فقط باید بروم این سو یا آن سو مهم نیست ...شب است و کوهستان و فراموشی  جدا از تیرگی پر از ابهام و ایهامش.  مثل زمانیکه  آدمی با درون خود خلوت می کند و آن همه یادها و یادگارها ،عشق ها و غمگساری ها قلبت را می فشرد .آه چقدر دلم برای لبخندها و شادی های زودگذر تنگ شده است ...دلم برای روزهای روشن در خاطرات جمعی ملتی که همواره تخت سنگ هایی را حمل می کنند به خیال اینکه به قله برسند ....سفر در این شبها  و جاده های بی روح پر از  چشم اندازهایی ست  که دیده نمی شوند .اما  در خیال آدمی  چون آسیاب های بادی سنگین و مبهم می چرخند . علی

جوراب ساق کوتاه
دوستی پیام داد تو که کلا از زمان و زمین و زمانه گله مندی و فریادت به آسمان بلند است گفتم نه دوست گرامی این فریاد من نیست بلکه این حقیقت ذات آدمی ست و اگر که سکوت کرده و گاهی هم کیف می کند ریشه در پوست کلفتی و دو رویی دارد والا این دنیا کجایش جای امن و آسایش است .به تعبیری بودن و نبودنش همواره به شمشیری زهرآگین آلوده است که همه قهرمانانش را یک به یک به عدمی که نمی دانی کجاست حوالت  می‌دهد.
ببیندنیا  مثل همان نقطه دید ماست  که محدود است و چون از آن نقطه عبور کردی دیگر چیزی به چشم نمی آید . ستاره قطبی درخشانتر از هرشب در این شنبه شب هفدهم شهریور ۱۴۰۳ به حرف آمده و می گوید اجازه می دهی همراهی کنم حقیقتا بعد از مدتها من هم به همین نتایجی رسیده ام که تو رسیدی اما مثل تو نیستم که

دنکیشوت وار شمشیر  زنگ زده ام را بردارم و به جنگ این همه آسیاب های بادی بروم می مانم و از ترانه جاودانه ای با صدای پوران همراهی میکنم و میخوانم گل اومد بهار اومد میرم به صحرا می گویم چه از این بهتر ، ترانه ای ست که یاد آور همه غم های و شادی های نسلی ست  که ملودی های  جاودانه آفرید  و به یادگار گذاشت و حالا در این زمانه عسرت و حلال و حرام میخ تا جوراب ساق کوتاه چند نسل از آن همه یاد ها و یادواره ها ارتزاق می کنند ، هر چند شب و روز از صدا و سیما یشان دلنگ دلنگ این موسیقی ها بلند است اما همچنان تاکید بر حرمت و حرامی موسیقی دارند خوب برادر دورویی و تزویر  از این بیشتر می گوید با من بودی می گویم مگر کسی غیر از تو اینجا هست که با او به گفتگو بنشینم  و درد دل باز کنم می گوید دنیای عجیبی ست می گویم این دنیا همیشه عجیب بوده است فقط آدمی آمده رنگ و لعابی به سر و صورتش بزند که  به ظاهر عجیب نباشد...خواست ادامه بدهد گفتم تمامش کن و بگذار در شمایل روی تو بنگرم....  علی

توفانهای گزنده و برخواستن
در میان انبوه درختان بلوار پشت دیوار سپاه نشسته ام و به ترانه های قشنگی که بر زبان حشرات جاری ست گوش جان می سپارم و خواب و بیداری جهان را از خورشید تا ستاره در این سر شبی مرور می کنم ...به تعبیر دکارت چون می اندیشم پس هستم و بسان  ذات  مدام جهان، تسلیم و صبور با وجود تنهای خویش هم‌آوایی می کنم . 

کاش می توانستم این شور درونی را با قصه ای یا شعری عارفانه جاودانه کنم ...از کودکی کم فراموش کار نبودم حالا بی خوابی و بی در کجایی هم به آن اضافه شده. بقول دوستی انجا که شعر یا قصه ای افریده می شود کلمه است که به یاری ادمی میاید و اکنون مدتها می گذرد تا کلمه ای برای توصیف حال دل نمی یابم ، مثل گم کرده راهی هستم بی مسیر  ...گاهی با خودم زمزمه می کنم خوب علی جدا از رنج ها و بیقراری های مدام که داشتی  براستی پیر هم شده ای اما بعد همین هستی ساده و یکنواخت  را که در ذهنم مرور می کنم دوست دارم  همه مرزهای سکون و سکوت را بشکنم و از همه آنچه در لحظه می بینم ذکر خاطره کنم  و دائما همین  حال و روز پر مشغله را تکرار نمایم بدوم بی آنکه این پا و آن پا کنم بعلاوه معنای زندگی جان کندن است تا آخرین دم که بازدمی را به همراه ندارد . علی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۰۳ ، ۲۰:۴۶
علی ربیعی(ع-بهار)

سیاه مشق های شهریور

شهریور که می رسد از راه
دلم می خواهد مثل درخت تاک
انگورها را
به میمنت و سرخوشی شرابی کنم
و بعد لبخند تلخی بزنم
به دنیا و دارش !
علی

برخیزم و راه خویش گیرم!
بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم...و بعد از مدتها در این شب شهریوری که اندکی از گرمای هوا کاسته شده سلانه سلانه خودم را به بلوار پشت دیوار سپاه رساندم تا سلامی کرده باشم ابتدا به برگ و باد و بود درختان نخل و کهور و گلهای پژمرده از گرمای شیپوری و بعد چرخی بزنم با چشمان نمدارم از خاطراتی که با حشره ها و شبکوره ها و تعدادی سگ و گربه در حاشیه این دیواره طولانی شکل گرفت و من جدا از اندوه روزگار لحظات زیادی را با آسمان غبار آلود و ستاره شمالی و مهتاب کم و بیش ملال آور از دود و دم خودروهای بلوار زندگی کردم برای من اینجا مثل یه خانه آرام و دنج  اما کمک کرد اندکی از خاموشی و فراموشی یم لذت ببرم.  مثل روزهایی که در خط مقدم جبهه بودم و خیلی ها در کنارم اضطراب داشتند اما برای من آنجا همه چشم انداز بود از رودخانه شور شیرین تا دیواره های رُسی  که با نم بادی فرو می ریختند و ارتفاعات نسبتا بلند کانی سخت مشرف به قله کله قندی و سپس در ادامه  جنگل کوچکی از بادام بن های زمخت بود و به همین دلیل آن قله را بادام سفید هم می گفتند و من بارها می رفتم به مشاهده جهان بر آن کوهپایه ها و اندکی بادام را از زیر بوته ها جمع و جور می کردم و عبور مارال های خال دار و سوسمارهای زهر دار و خارپشت های درشت پیکر و  پرواز کبک ها و تیهو ها که به سربازان همراهم می گفتم کارشان نداشته باشین فقط از دیدن و رفت و آمدشان لذت ببرید و گاهی هم که در دیدگاه خودمان می نشستم سنگرهای  مثلا دشمن از دور پیدا بود انگار که اصلا کاری به کار هم نداشتیم و ما سربازان لب خط اصلا نمی دانستیم برای چه اینجا هستیم و جنگ یعنی چه ...  و دوست داشتم با همسنگرانم در باره فسفه و جهان به مثابه اراده از شوپنهاور بگویم آخه کتاب را آورده بودم که در شب های آرام جبهه زیر چراغ زنبوری بخوانم و آشفته گی و آنارشی نگاه ایشان را از نزدیک تجربه کنم درست مثل حالا که پاسی از آن جنگ هشت ساله گذشته و اخیر کارت ایثاگری یش  به جهت حضور ۷۶۳ روز در خط مقدم برایم ارسال کردند باضافه یه کارت نقدی تکریم که ظاهرا قرار بوده دویست هزار تومان شارژ شده باشد و با این دویست هزارتومان برویم به همراه خانواده از فروشگاه اتکا نمی دانم چی بخریم! و حالا در این بلوار دارم به کل ماجرا رفت و برگشت خویش از زندگی با یه دل سیر می خندم و بهتر آنست که به همان آشوب و آشفته گی  در کتاب شوپنهاوریعنی  جهان به مثابه اراده برگردم و بنا بر اعلان فیلسوف بپذیرم که بالاترین هدف زندگی این  است که به کسی که واقعا هستید تبدیل شوید و نه چیز دیگر.

البته نه برای اینکه به وضعیتی  همچون سعادت و خوشبختی برسید، بلکه تنها برای اینکه کمتر رنج بکشید. این همان درسی است که بودا می‌دهد با تکیه بر  سنت

 اندیشه های شرقی از هند تا چین و ماچین بی آنکه بخواهیم پیچیده اش کنیم.

 سنتی که شوپنهاور عمیقا از آنها الهام گرفته بود....خوب بعد از این همه کش و قوس حالا که صدای پر آب و تاب نوحه و عزاداری مدام از بلندگوهای اطراف حالم را بد می‌کند برخیزم و راه خویش گیرم که از بازی روزگار سیرم.
شوپنهاور بر این باور بود که باید به بیهودگی تلاش‌های خود لبخند بزنیم   و به دنبال حکمت و فهم همین آشفته بازار باشیم. زیرا با فهمیدن طبیعت واقعی جهان و جایگاه خود در آن، می‌توانیم محدودیت‌های اراده را بپذیریم و دست‌کم در درون خود به صلح و رضایت دست یابیم درست بسان بودا، بعلاوه چاره ای نیست ز بد عهدی ایام  .

ماهشهر علی

قلب بزرگ مادر
یقین دارم در بهترین شرایط دنیای لغو و بیهوده ای ست و هیچ دلیلی برای فهم آدمی بیشتر از اینکه هست متصور نیستم. اما خوب باید با همین چیزهای ساده ی دور و برم  زندگی کنم تا بمیرم. ستاره گفت انگار مرا فراموشی کردی گفتم نه هرگز همواره تو در پهنای این آسمان اولین چشم اندازی هستی که به او می نگرم هر چند از دیدنت سیر نمی شوم و خودت خوب میدانی چقدر گرسنه ام ،گرسنه دیدارت و خاطرات اندکی که بی هیچ بهانه ای  در آغوشم فرو می‌رفتی.
میدانی زمانی که آدمی در ظرف ذهنی خویش غرق می شود همه چیز امکان پذیر است از نقب زدن در سیاهچاله ها تا به آغوش کشیدن  ستاره ای زیبا در شبی شفاف .
شروع نوشتن از هر چیزی سخت است اما در ادامه مثل سربازی هستم که شیپور پایان جنگ را شنیده و دارد به یه مرخصی بی دغدغه می رود تا کسانی را که عاشقشان هست ببیند از معشوقه سالهای دور  تا  مادری که وقتی شنید باید در خط مقدم جبهه باشی چهره اش رنگ به رنگ شد و فشار خونش بالا رفت و به ناچار قلبش بزرگ شد و بزرگ شد تا همه سینه اش را گرفت و بعد رو کرد به من و گفت مادر دکتر گفت قلبت خیلی بزرگ شده گفتم درست گفته مادر! تو همیشه قلب بزرگی داشتی ..آره هر چه بنویسم تمامی ندارد و هر روز زندگی با همه زیر و بمش قصه ای متفاوت است
ماهشهر ع-ر

سیاه مشق شهریور
یادش بخیر چقدر لذت بخش بود غروب شهریوری و دیدن روستاهای قهوه ای و مردان و زنان پر کار که از مزرعه به خانه برمی‌ گشتند .
دخترکان با شرمی آمیخته در آرزوهای دور زیر  لچک های رنگی ترانه های شادمانی یک فصل پر کار را آوازه خوانی می کردند.
آه شهریور شهریور بخشنده و راضی به رضای حق مرا میهمان شادی و رقص برگهای درختان کن و اجازه بده ساعتی کنار جاده بایستم و دره میوه های خوش رنگ و افتاده ات را تماشا کنم .
راستی یادم رفت بگویم برای شهریور و ادامه اش پاییز خیلی شعر نوشته ام .یکی از دوستان تماس گرفت و پرسید راستی تخلص شعری شما چیست یه زمانی ع-بهار بودید و گاهی می شدید بهار و حالا هم که ع-ر خوب بالاخره بفرمایید زیر شعر یا نثری که می نویسید چه اسمی بگذاریم  برای نشر ،گفتم چه فرقی می کند،
بگذارید دل تنگ و چشم نمدار یا هر چه که دلتان خواست جوان هم نیستم که شوق و ذوق معروفیت آزارم دهد هر چند از کودکی تا بی درکجایی حالا سیاه مشق می کنم دفتر هایم را بخصوص وقتی که شهریور می رسد از راه و بوی پاییز مستم می کند بیاد می‌آورم.  شهریورِ سرخوشانه اهل ایل را، باغ های مشبک انگور های رسیده را که نرسیده به خیک های بزرگ بوی شراب می‌دهند و تا دورها و کوچ مرغابیها را که  میایند دنبال می کنم .
میدانی من همواره نوای داغدار زندگی بوده ام و  تا که هستم براین مدار میروم و چون نیستی می‌رسد از راه ، میخانه ای نخواهد بود که مرا به پیاله های شرابش بخواند. ستاره از غرب آسمان نگاهی به من کرد و گفت پس این همه داری  می نویسی و دفتر را سیاه مشق رویا های پراکنده ات می کنی !
اما بگو پس من کجای قصه ات هستم گفتم تو از نوک پا تا فرق سر که هیچی تو در خون من جاری هستی و تا پنهانترین نقطه قلبم می رسی
ماهشهر ع-ر

آخر امرداد هر جای کره خاکی که باشی بوی پاییز اندکی مشامت را آشفته می کند جنوب و شمال سرزمین هم ندارد میوه های تابستانی آخرین شیره درختان را می کشند و عطسه های کوتاه و بلند پیاده گران خبر از تغییر فصل می‌دهند بی آنکه کسی از آدمی در هر نقطه ای که باشد توانایی درک و همدلی آگاهانه داشته باشد .با این حساب من تصور می کنم که همان گاوان و خران بار بردار به زآدمیان مردم آزار...مثل همه این سالها و روزهای دلتنگی برای اندکی ارتباط با چهار تا پرنده و چرنده در این غروبی خودم را به بلوار پشت دیوار سپاه می سپارم و به کودکان کناریم التماس می کنم شاخه درختان را نشکنند پا روی قورباغه های عبوری نگذارند و سنگ را به شبکوره های گرسنه در این دم غروبی پرتاب نکنند ...گفتند پس چکار کنیم گفتم هیچی شما بروید بازی خودتان را انجام دهید و از من هم چند شیرینی هدیه بگیرید.
ماهشهر ع-ر

ستاره آن سالهای دور

دلم می خواهد از تو بنویسم و از آسمان آبی آنروز و سیاه آنشب و از نزدیک شاهد درخشیدن لبخندت باشم ستاره گفت چقدر عاشقانه به من عرض ارادت می کنی گفتم می دانی از دهان هر کس که فکرش را بکنی بد و خوب مثل نشخواری تراوش می شود اما من و تو بارها و بارها با هم گفتگو کردیم بی آنکه کلامی نازیبا گفته یا نوشته باشیم .
چقدر دوست دارم نارنجبن دهانت را و صدایت را و چشمانت را و آن شکوفه ها که مژده بخش میوه های خوشرنگ و طعم انار دلت هستند میدانی شهریور که می رسد از راه چون بوی پاییز می دهد من علیرغم همه دلگیری ها اما بغض نوشتنم می ترکد و دوست دارم سیاه مشق هایم را بر هر کاغذ سفیدی که رسیدم‌ ادامه بدهم .
گاهی فکر می کنم همه چیز مثل گذشته شده و ذره ای در حضورت تردید ندارم‌ یه احساس آرامش مطلق به من دست می هد انگار دوپینگ کرده باشم و مثل گذشته دلم می خواهد دنبال ماجراهای بزرگ بروم .
ستاره گفت آره باید زندگی را بدوش گرفت برد آنجا که دل میرود گفتم مثل همیشه یادت هست.
  
زمان گذشت و چرخ بازیگر صدها ورق خورد و شور من به عشق و زندگی ادامه داشت  از شهریور امسال یعنی 1403 تا شهریور 1359 و آغاز جنگی که ۸ سال طول کشید با حوادث شورانگیز برای من  و قصه  عشق ما که مثل روزگار دور از خانه و کتاب سالهای وبای گابریل گارسیا مارکز که همیشه دلداده ها  یه معجزه می خواستند تا ابر و باد و مه و خورشید فلک  بر وفق مرادشان  بشود که نشد.
ماهشهر ع-ر

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۰۳ ، ۱۵:۱۷
علی ربیعی(ع-بهار)

شیوه سودای عشق

گفت:
چه می کنی با داغ!
گفتم:
هیچ!
می سوزم و می سازم!
"
عقل کجا پی برد
شیوهٔ سودای عشق
باز نیابی به عقل
سر معمای عشق"   عطار
هنوز هم دنبال شمال و جنوبم میگردم
غروبی سه شنبه پانزده خرداد ۱۴۰۳ جهت خرید مایحتاج ضروری از منزل خارج شدیم به همراه همسر اما در طی مسیر طول و دراز تقریبا همه جا تعطیل بود و ما بناچار دست از پا درازتر به خانه برگشتیم.

همچنان در آرزوی الهامی هستم که چیزی بنویسم یا بند از بند کلمه باز کنم و فکر کنم شعری سرودم که به در بسته الهام می خورد و با بی حوصله گی سراغ دست شویی واقعی می روم تا آبی بصورتم بزنم شاید اندکی از کسلی تعطیلی وسط هفته رهایی یابم هر چند به گفته خیلی از بزرگان قدیم و جدید آدمی به هر چیزی که فکرش را می کنی عادت می کند از صلح بی پایان کبوتر و آسمان تا جنگ نابرابر اسرائیل و غزه و مرگ قهرمانان قصه ها که گاهی خیلی واقعی در نزدیک ترین فاصله ات رخ می‌دهد بی آنکه کاری از دستت  ساخته باشد بگذار به تعابیر ساده چارلز بوکفسکی پناه ببرم وقتی حوصله ام از خودم سر رفته و زندگی هر چند نامفهوم است اما  چون فکر می کنم پس هستم و ادامه دارم باید به آب و آتش بزنم و در ادامه کاری به کار هیچکس و هیچ چیز نداشته باشم که عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق!
در خیابان‌های پر از پستی و بلندی تهران که قدم می زتم‌ همواره نمی دانم دارم از کجا سر در می‌آورم اما تحت هر شرایطی با همین پستی و بلندی ها یه راه بلدی برای خودم می سازم تا خانه را بیابم گاهی که بالا میروم سمت شمال است و فرود که میایم یاد آور جنوب ، و خلاصه با همین فراز و فرود نشانی یم را پیدا می کنم زیرا بی حوصله تر از آنم که توسل به عالم دیجیتال گردم لذا سعی می کنم هر چیزی را در خودم بیابم هر چند به زحمت و مرارت و پشت میکنم به داشته های نو و نوار عصر الکتریسته و داده های صفر و یک که مثل قالب ماست پشت به پشت هم مفاهیم ریز و درشت می سازند و حالا زده اند که کوچه پس کوچه های هوش مصنوعی و عنقریب است که موجودات نامیرا بزایند و فرزندان آدم را به همان بهشت خیالی شان حواله دهند و  بمثابه من اصرار نداشته باشند سالها دنبال شمال و جنوب خودم بگردم.   علی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۰۳ ، ۱۵:۴۵
علی ربیعی(ع-بهار)

 

یه وجب خاک برای مردن به یاد یانیس ریستوس شاعر یونانی
یانیس ریستوس شاعر یونانی را از سالها پیش که شعرهایش را یکی از شاعران مهاجر نشین جنوبی دور از  وطن بنام فریدون فریاد که ساکن آتن بود و در همانجا رخ در نقاب خاک کشید  از زبان یونانی به فارسی ترجمه می کرد خیلی دوست داشتم زیرا  ایشان صمیمانه و ساده از رویای صلح و آزادی می نوشت و همواره در زیر پوسته شعرهایش امیدی عمیق چون رودخانه ای پر آب جاری بود .بسیار ساده می سرود اینکه می ارزد آدم زندگی کند و بمیرد به خاطر صلح و آزادی!
ریستوس مربوط به روزگاری بود که یونان را چکمه پوشان نظامی با پشتیبانی آمریکا اداره می کردند و هزاران نویسنده و شاعر و انسان آزادی خواه و صلح طلب را به بند می کشیدند از موسیقی دان های بنام مثل تئودراکیس تا یانی و نویسنده بزرگ نیکوس کازانتزاکیس خالق آثاری بی نظیر همچون  مسیح باز مصلوب و یا زوربا و  شاعری همپایه شاعران کلاسیک یونان یانیس ریستوس که اشعارش علیرغم ترجمه به دل می نشست .
و اما هدف از یاد کرد ایشان برمیگردد به صد افسوس از آرزوهای برباد رفته  آن همه روشنفکر و آزادیخواه که چقدر ساده دل و خوش باور بودند اینکه عادلانه نیست توپ و تفنگ و ادوات جنگی بسازند و کودکان را که بی گناهند بکشند و عاشقان فرصت عاشقی را از دست بدهند .اکنون چیزهای ساده بسیاری آموخته ایم بسیار ساده که آسمان شب تیره تر از این که هست خواهد شد و بشر شاید تک نفره جشن نابودی زمین را برگزار کند.
 
بعد از قرنها تلاش برای علم و دانش حالا و در قرن بیست و یکم نه از صلح خبری هست و نه از آزادی ،  و انسان مثل اینکه در احمقانه ترین وضعیت خود در هزاره های طی شده بسر می برد . از قتل عام بی واهمه ملت فلسطین توسط اسرائیل و پشتیبانی امریکا و اروپا تا در این جنگی که نزدیک دو سال بین روسیه و اکراین در جریان است و غرب یعنی آمریکا و اروپا باز هم آتش بیار معرکه اند.

در این ستیز مرگبار و ناعادلانه   قرار نیست هیچ سربازی زنده به آغوش مادر یا معشوقه خود برگردد و به تعبیر گوترش رئیس سازمان ملل بشر در بدترین وضعیت اخلاقی خود از قرن هیجده تا کنون بسر می برد و حتی از صلح مسلح بعد از جنگ جهانی دوم نیز خبری نیست و باز هم تکرار بندی از شعر ریستوس را بنویسم با یک علامت سوال بزرگ که براستی می ارزید که آدم زندگی کند و بمیرد به خاطر آزادی و صلح ؟! با این شرایط بی شک  همان یه وجب خاک برای مردن  بهترین هدیه خداوندی به بشر است.                ماهشهر ع-ر

بگذاریم فقط صدای قلبها شنیده شود
گاهی باید یه کاری کرد حتی  شده یه عالمه فعل منفی را به بازی گرفت و زندگی را به اجبار بر کاغذ پاره زمین و زمان نوشت امروز سه شنبه ۸ اسفندماه سرد و زمهریر ۱۴۰۲ است بر خلاف دو ماه گذشته هوا براستی زمستانی ست جنوب ما باران بارید و خوب هم بارید و سایر استان‌های کشور برف نو آمد و همه جا سپید پوش شد فصل پیر سال زمستان  و سپندارمذ ‌بناچار زورش را زد و  نغمه حضور و چگور از خشکسالی و یاس رودها و جلگه ها را  در سکوت و با صبوری سر داد و رویاهای خیلی از جمادات  و نباتات جان گرفت آره گاهی هستی فریاد می زند باید کاری کرد نیازی نیست در هر فعل و فاعلش غرق بشی  آنکه ساربونه میدونه شتر را کجا بخوابونه و تا بوده همین بوده و خواهد بود آدمی هر چقدر هم بخواهد بزرگ بینی کند موجود حقیری بیش نیست و باید به پای درخت پربار طبیعت ماده و معنای تقویت خاک خوش و آب  بریزد تا بهار آید و گل ببار آید و بلبلان نغمه سرایی کنند و کودکان با موسیقی زندگی به وجد آیند.
بعد از باران در بلوار پشت بلوار سپاه نشسته ام و لذت سرما را با گوشت و پوست و استخوانم حس می کنم آسمان شفاف است و چند تایی ستاره بدرخشانی معشوقی که انتظار عاشق را می کشند در حال چشم چرانی شب و مهتابند که از شرق آرام آرام دارد بالا می‌آید چه غوغایی ست در شب و ستاره و مهتاب که من سیر از چشم اندازی نمی شوم .دلم برای لحظه ای شوق پروانه شدن دارد و پروازی که عاقبت ندارد .
امشب بعد از باران  ستاره قطبی از همیشه درخشان‌تر سمت شمال غرب را به من و کاروانیان  نشان میدهد تا بتواند جنوب غربش را طی طریق کند کافی ست تو یک جهت را بدانی بقیه راه خود گویدت که چون باید  رفت.
اینها در عالم امکان و ماده شوق دیدن به بار می نشانند و در عالم معنا ان همه زیبایی به زبان هنر چون شعر و رمان و موسیقی و رقص و نقاشی افریده می شود و اینها همه چهارچوب های بد و خوب عمر آدمی هستند که گاهی در یک استدلال فلسفی و گاهی در یک قطعه ادبی می گنجند اما هر چه هستند به همان هیچ و پوچ دنیا دامن می زنند و نهیبی از سر طنز و مطایبه که هی بشر تو برو کارت را بکن ما نیز به کاری مشغول  .
با خودم زمزمه می کنم تا زنده هستی و دل آرام یا نگران نباید تسلیم شد و گذاشت تا هر چه پیش آید بگویی خوش آید، نه گاهی آنجا که پای آدمیان در میان است باید زبان به اعتراض گشود و وضع موجود را به نقد کشید و اصرار کرد که راه بهتری برای همزیستی و مراوده هست و ساده تر این است  که بر خلاف  زبان دشمنی و عداوت به آنکه مقابلمان ایستاده به زبان مهر سخن بگوییم. می‌گویند  صداها که کوتاه شود و فریادها منجمد گردد صدای قلبها  بلند می شود ،پس اجازه بدهیم صدای قلبها شنیده شود. ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۰۳ ، ۱۵:۴۸
علی ربیعی(ع-بهار)

دکتر پزشکیان برای ایران
امروز یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ لیست نهایی نامزد های انتخابات ریاست جمهوری از جانب شورای نگهبان رسانه ای شد .
شخصا فکر می کنم با حضور دکتر پزشکیان در صحنه انتخابات ، روندی واقعی و اتحادی  ملی به وجود می‌آید و کشور بدنبال حضور ایشان برای سالهای آینده به بیمه اقتدار  میهنی می‌رسد.
بعلاوه تا آنجا که از دور تماشاگر روزگار بوده ام ایشان به تعبیر اهل ادبیات بی حشو و زوائد است و بی شک همه کسانی که دل در گروه استقلال و آزادی وطن دارند با هر اندیشه و مسلک و مذهب و قومیت باید در این تجربه گرانبها حضور فعال داشته باشند. بعلاوه به نظر می‌آید ایشان فقط وامدار ملت ایران است.
بی شک دکتر پزشکیان از مدیران پاک دست و پاک سرشت کشور در پنجاه سال اخیر است .
و امروز ۴ تیرماه یقین پیدا کردم که آن چهار نفری که یه پای ثابت در نامزدی بودند به فقر تحلیل و دانایی نیز دچارند ...امید که همه جمعه بیایند و روز شنبه ۹ تیرماه روز پر شکوه ریاست جمهوری دکتر پزشکیان باشد...
و حالا  من به تعبیر مرحوم هاشمی رفسنجانی با خیالی آرام سر بر بالین خاک می گذارم.     تهران علی

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
از روز یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳ که لیست نهایی نامزد های انتخابات ریاست جمهوری از جانب شورای نگهبان رسانه ای شد تا به امروز شنبه ۱۶ تیر ماه ۱۴۰۳  و انتخاب دکتر پزشکیان بعنوان ریاست جمهور از مسیر صندوق رای  ۲۶ روز می گذرد . من نیز در حد مقدوراتم تلاش  کردم و مایل بودم که وقوع واقعه این چنین رقم بخورد تا  علیرغم مصائب ایام اما لبخندی اندک بر لبان هموطنانم بنشیند و بیانگر حال دل من بهترین غزل حافظ است ....
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند، بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند
ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند    تهران علی

مرد حسابی به تو چه
امروز یکشنبه ۲۴ تیرماه ۱۴۰۳ خورشیدی بود و خورشید کلی سوزناک و داغ و سپس دو روز تعطیل ، تا هفتم مرداد و تشریفات تنفیذ و بقیه ماجرای ریاست جمهوری چهاردهم و انتخاب هیئت  دولت کلی راه و هدر رفت مانده و بعد در کشور روباه پیر یعنی انگلیس  همه این دگردیسی ها و تغییرات  بر سر ماجرای انتخابات و ریاست دولت فقط ۴۸ ساعت وقت می برد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل البته اگر فردا یکی نگوید مرد حسابی به تو چه !
علی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۰۳ ، ۰۰:۰۴
علی ربیعی(ع-بهار)

 

کارخانه اَبَرانسان سازی !
امروز به تاریخ ۱۸ تیر ۱۴۰۳ داشتم فکر می کردم بر خلاف  تعبیر نیچه فیلسوف آلمانی که  انسان ریسمانی ست که یک سرش به توحش جانوران  و سر  دیگرش به انسان کامل (ابرانسان) شبیه است به تعبیر تکیه کلام دوستی اصلا چنین نیست  زیرا  همه این تفاسیر فلسفی از انسان  به انواع  مستبدین در تاریخ معاصر ختم گردیده است . و من شخصا از ابرانسان که آخرش به زنجیر کشیدن نوع بشر است  بیزار  بوده ام.
و البته  تاریخ شاهد تلخ آن همه ابرانسانهایی بود که دیگر همنوعان را به خواری و بردگی کشاندند و به احتمال در خلوت عیش و نوش خویش بر آن همه بردگی و خوار شماری ها لبخندی از سر رضایت زدند. ساده تر اینکه باید به این نتیجه نهایی برسیم که هیچ آدمی ابرانسان نیست و برتری خاصی نسبت به دیگران ندارد و جالب تر اینکه ریشه اکثر جنگ ها در تاریخ   تلقین  ابرانسان سازی از همین حیوانات دوپا بوده است. و در اخر نتیجه اخلاقی اینکه شاید اگر نیچه به عاقبت ابرانسازی در کارخانه فلسفه بافی اش که هیتلر بود می رسید هرگز وارد این بازی خطرناک نمی شد .  

از دفتر یادداشتها تهران علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۰۳ ، ۱۳:۳۸
علی ربیعی(ع-بهار)

 

گاهی آدما
خیلی بی سرانجام می شوند
بی آنکه دلیلی داشته باشی
برای این همه بی سرانجامی
نه خبطی
نه خطایی
فقط از سر درد
سیر تا پیاز دنیا را جا می گذاری و میروی
یاد داود حیاتی آموزگار برجسته دوست محترم و مهربانم گرامی باد
تهران علی

 

در آرزوی تساهل و تسامح
امروز شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ بهار دیر رسی ست و تازه درختان اقاقیا گل داده اند در پارک گلها بوی سحر کننده ای ست که مستت می کند هر چند به خیابان اصلی که میرسی همه چیز بوی زمخت شهر بی روح را میگیرد و برای عبور از هر سو اتوموبیل ها امانت را بریده اند دارم کتابی از جان لاک فیلسوف تجربی انگلیسی در باره تساهل و تسامح در رفتار اجتماعی را می خوانم آن هم منتشره در قرن هیجده میلادی هرچند احساس می کنی چه زود گذشت . زیرا  بشریت علیرغم گذشت سه قرن از آرزوی جان لاک هر روز که می گذرد براستی چقدر نیاز به همین دو فقره یعنی کلمات تساهل و تسامح را  در عمل احساس می کند. بخصوص  حالا که عصبیت ها و ایدئولوژی  ها با ضرس قاطع و با اعتماد بنفسی دردناک شمشیر حقیقتی خود خواهانه را از رو بسته اند و آدما ها را مثل بلال تازه روی زغال سرخ به جلیز و ولیز
  انداخته اند. بعلاوه حرف هیچ عالم و عاقلی بجایی نمی رسد من مانده ام که برای این روزگار افسار گسیخته چی بنویسم و ازکی بنویسم بی آنکه موضوع ناتمامی را به آخر رسانده باشم و حالا در این شب تیره حتی رویاهایم را جا  گذاشته ام ، رویاهای کوچک و ناچیز که دلم را به عشق و دوست داشتن و آزادی و فهم درست آدمی گره می زد هر چند همه آن رویاها خس و خاشاک   شدند و به آنی در معرض گرد باد حوادث به هوا رفتند.   تهران علی

حکایت حاصل عمر آدمی
در این دوشنبه ابری و بارانی ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ داشتم فکر میکردم دست نوشته ها و سروده های من مثل
عبورم  گاهی بازندگی گاهی در آن وگاهی هم  بی آنکه دیده شوم دیده می شوند البته کم و بیش که شاید بیشتر عمر ما حاصل همین دیده نشدنهاست!.
اما به تعبیر احمد محمود تلاش کنیم ببینیم و بنویسیم حتی اگر خواستیم دیده نشویم ،نوشتن حس خوبی است که همه اعضاء و جوارح آدمی را به بازی می گیرند یعنی به عبارتی تو را بی آنکه به خود زحمت دهی درگیرزندگی  می کنند ،درگیر حقیقت و مجاز ،درگیر خیال و امر واقع و چیزی مثل پرواز ذهن در عالم هستی که مرزی را نمی شناسد.
والبته می شود برای امر نوشتن ایما و اشاره ای هم به آسمان و ریسمان داشت  که اگر خواستی می توانی به ریسمانی خود را بیاویزی تا به آسمان برسی که اگر نرسیدی که نمی رسی هم باکی نیست اما جایی برای توقف نمی مانی که افسوس آن را بخوری .
توقف در هر حال باز دارنده است حتی اگر قصد از نوشتنت ایستادن از بالا و نظارت بر پایین نباشد  که توقف ابتدای افتادن در چاه بی خبری و یاس و سرخورده گی ست پس تا آنجا که برای من مقدور است باید شروع به نوشتن کنم وتا هرجا که رفتم به پایان این راه نیندیشم که پایانی بر آن متصور نیستم،هرچند همه این وادی ناشناخته است مثل گم شدن در صحرایی خشک و سرشار از آفتاب و سرابی که تو را به بیراهه می برد  .بیراهه ای که همیشه هم به بد فرجامی ختم نمی گردد ،زیرا اگر به اقبال خوش مزین باشی پیچیده ترین کلافها به تلنگر دستی گشوده می گردند وبرعکس در عالم بدشانسی دنیا چیزی کم نمی گذارد یاد سروده ای با همین مضامین می افتم.
خوش طالع اگر تشنه رود برسر کوهی
آن کـوه شود چشمه از آن آب درآیـد
بیـچاره اگـر مـسجد آدیـنه بـسازد
یـا سقف فرو ریزد و یـا قبله کـج آید
تهران علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۰۳ ، ۱۲:۵۸
علی ربیعی(ع-بهار)

حکایت میدان شهیاد یا آزادی 
امروز غروبی سه شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۳با نیت شهیاد از این تندیس تاریخی عکسی گرفتم و از میدان خواستم برای اینکه حق خوری نشود و نگن مال این دوره است. به اطرافیانم بگه  بابا من  میدان شهیادم !مال عصر پهلوی دوم.
گفتم درست بایست با همان قد و قواره در سال  هزار و سیصد و چهل و شش  خورشیدی و آغاز جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی به خوب و بدش هم کاری ندارم ...اما  این نیت خیر را در این وسط که می بینید از زیرساختها تا بالای دو شاخ  برجک هایش جلو ه ای از ایران باستان است مثلا!چرا دروغ بقول پرویز فنی زاده در سریال دایی جان ناپلئون تا قبر ها ها ها ها  و اصرار  نکنیم که حتما اسمش آزادی باشد و خودش بیچاره دلخوش به همان شهیاد که همین را می گوید و تا قله که می‌روی  و ساختار  داخلی آن را از منظر تماشا می گذرانی  مخصوص دوران  شاهنشاهی بوده که در بدترین  شرایط با اصرار من قبول می کند که واسط بین عصر پهلوی دوم باشد با روزگار حال و من گاهی که دلش از بعضی اذیت و آزارها و دستبرد ها گرفته میایم و با زبان بی زبانی می گویم دلگیر نباش همینکه هستی و تا اندازه ای عرض و طولت را اضافه کرده اند شاکر باش و اگر صدایت کردند هی برج آزادی ! و نه کوفت و زهر مار  بگو معذرت می خواهم من شهیادم ...مردم این روزگار هم پیله نیستند و قبول می کنند و اگر احیانا اگر کسی پرسید که چرا همچنان پا بر جا رخ به رخ خیابان انقلاب  ایستاده ای بگو من با اونا  راه اومدم اونا هم راهم دادن و حتی در جهت دلخوشکنک حضرات شدم میدان آزادی و حالا چپ و راست صدا می زنند آزادی، آزادی  اما من دلتنگ شهیادم گفتم تقصیر خودت نیست کلا همه شما  رگ و ریشه تان اینجوری چفت و بست شده اصلاح پذیر هم نیستید گفت تو هم که یکی به نعل میزنی یکی به میخ  یعنی چه ...گفتم هیچی یعنی کلا با آدمایی روبرویی که ظاهر و باطنشان یکی نیست توام خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو و خلاصه داشت صحبتمان گل می انداخت که آژیر پلیس راهنمایی  فرمان حرکت داد و من هم از میدان ازادی به سمت انقلاب پیچدم ...تهران علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۳ ، ۱۵:۱۹
علی ربیعی(ع-بهار)

 

از گرمابه تا گلستان
امروز جمعه ۱۸ خرداد ۱۴۰۳ داشتم به این مطلب فکر می کردم آدمی در هر شرایطی دنبال این است که قله ای را فتح کند شده این قله چاهی باشد که در آن فرو می‌روی گفتم از فضای تکراری اطرافم اندکی فاصله بگیرم غروبی اطراف میدان آزادی یا همان اصل بی بازگشت  شهیاد بودم.  میدانی که حالا اندکی از عمر من هم کوچکتر است و پیرامونش کلی رویدادهای خوب ،بد،زشت تاریخی رقم خورده است با گرد پیری بر سر و رویش و اندکی لبخند تلخ بر لبانش ...آن روزها در اواخر دهه پنجاه فضا کوچکتر و مهربان‌تر بود و جنب میدان آزادی سمت راست از خیابان انقلاب کنونی  خوابگاه دانشگاه صنعتی  شریف بود و من نیز از قضای روزگار چند صباحی آنجا بودم که حکایت ها رفت بر نسل ما و انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹.
و آنچه اما تکراری ست چمنی ست که بناچار باید سبز بماند در فراسوی این همه آمد و شدها ... و آدمای بی خیالی که دور و حوالی میدان گذران زندگی را گاهی با سیگار و دود و گاهی با شربت تلخ توجیه می نمودند و من نیز همواره همه اینها را از دور تماشا می کردم بی آنکه رنگ تعلق بپذیرم . چقدر شیرینی زندگی را در نظافت همه چیز از گرمابه تا گلستان دوست داشتم  و البته هنوز هم بر همین باورم فقط گاهی که به دست تقدیر و سرنوشت فکر می کنم گریه امانم را می بُرد..  تهران علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۰۳ ، ۱۱:۰۹
علی ربیعی(ع-بهار)

در فهم سلیطه
گاهی باید کاری کرد و سر به سر زمین و زمان گذاشت و ذهنت را برای اینکه از این همه مسیرهای دشوار بگذری آماده نگه داشت  تا در اسارت بخش رنج امیز زندگی در نیایی هر چند همه حوادث به مویی بند است از شروع دویدن به قصد شادابی تا افتادن در حاشیه سبز بلوار و آمبولانس که برسد دنیای تو نیز به پایان رسیده است به همین سادگی.
و حکایت من همچنان باقی ست خوب بعد از سالها کلنجار رفتن با خویشتن به این نتیجه می رسم که هیچ اتفاق خوش آیندی قرار نبوده رقم بخورد و تازه بعد از عمری کشاکش به  نادانی ابتدایی رسیده ام.
امروز بعد از چند روزی میهمان داری اهل و عیال فرصت شد که بیایم و در بلوار پشت دیوار سپاه اندکی با خود خلوت کنم هر چند مثل همیشه در این شب عیدی بلوار بسامد خود را دارد از عبور و مرور خودروها تا گپ و گفت پیاده راه‌ها که هیچ کدام را تمامی نیست و من نیز از نگاه به بالا و آسمان و شب تیره به زمین فرود میایم و رقص شنگرفی شبنم های بعد از باران را بر گلها می نگرم و از کلمه و کلام سلیطه که این روزها ورد زبان‌هاست تعبیری قشنگ می سازم که هر چیز بجای خویش نیکوست و شاید تعبیرات و تعریفات که در جان کلام زاده می شوند سخت‌ترین معمای شناخت آدمی از نقره داغ شدن فردی و اجتماعی ست و کلمات فقط بار معنای زمانه هستند و گناهی ندارند زیرا آنان که فهم زبانشناسانه و علمی از زبان دارند اعتقادشان بر این است که کلمات نه برای دشنام و جنگیدن که ابتدا برای تفهیم و تفاهم آدمی زاده شدند و اگر از رب النوع و تقدس به کراهت و حرامی افتادند تقصیر و کوتاهی آدمی راست به تعبیر بیهقی.
و لذا گاهی فلان فلان شده ها از صفت سلیطه  که ریشه در سلطه و سلطان دارد و هیچ ربطی به جنسیت ندارد  تا دریده و دگوری و از این حرفها چیزی بدی نیست بخصوص زمانی که حالت دفاعی به خود می گیرند و لغوترین افعال و کلمات خود را به کنج عزلت و شرم و بی‌گناهی  برای صبر و سکوت می جویند . بعلاوه در زبان‌شناسی باز مبحثی داریم از زاد و ولد کلمات مثل همه جمادات و نباتات که کلمات نیز تحت شرایطی بدنیا میایند و پر و بال می‌گیرند و در طی طریق ایام آرام آرام به گوشه انزوا می روند و می میرند یعنی که کلمات گناهی دارند و باز پناه میبرم به حافظ و عالم خاکی و بی سرانجامی آدمیت و از نو ساختن آدمی دیگر که بعید است چرخ بازیگر یعنی  دور گردن همچون گذشته به آخر و عاقبتی که نیت خیر بدنبال داشته باشد برسد.

ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۰۳ ، ۱۲:۵۶
علی ربیعی(ع-بهار)