حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی
آخرین مطالب

 

سروده صحرا نشین

ازصدا افتاده اند  جرسها وبانگها

شتران خسته  در  بی راهه سفر

زمین  سراب بود وتشنگی ره به حالم خرابم نمی برد

مهجور  ساقی  وخاموش   ساربانها

ضیافتی  با پسین صحرا نشینانم آرزوست

اینجا خورشید حس عجیبی ست

که کبوتران صحرایی را

به خوابی خوفناک برده است

مرا به واگویه خشک تشبادی با بوته گون!

بیابان نه مثل زندگی ست

که هیچ است وهیچ نیست

کوچ هزار باره عذابی ست

  که هر صبح  آغاز می شود

ماهشهر تیر ماه 1370 علی

نقطه تلاقی!

دست نوشته ها و سروده های من مثل عبور م  گاهی بازندگی گاهی در آن وگاهی هم  بی آنکه دیده شوم دیده می شوند البته کم و بیش که شاید بیشتر عمر ما حاصل همین دیده نشدنهاست!.

اما به تعبیر احمد محمود تلاش کنیم ببینیم و بنویسیم حتی اگر خواستیم دیده نشویم ،نوشتن حس خوبی است که همه اعضاء و جوارح آدمی را به بازی می گیرند یعنی به عبارتی تو را بی آنکه به خود زحمت دهی درگیرزندگی  می کنند ،درگیر حقیقت و مجاز ،درگیر خیال و امر واقع و چیزی مثل پرواز ذهن در عالم هستی که مرزی را نمی شناسد.

والبته می شود برای امر نوشتن ایما و اشاره ای هم به آسمان و ریسمان داشت  که اگر خواستی می توانی به ریسمانی خود را بیاویزی تا به آسمان برسی که اگر نرسیدی که نمی رسی هم باکی نیست اما جایی برای توقف نمی مانی که افسوس بخوری .

توقف در هر حال باز دارنده است حتی اگر قصد از نوشتنت ایستادن از بالا و نظارت بر پایین نباشد  که توقف ابتدای افتادن در چاه بی خبری و یاس و سرخورده گی ست پس تا آنجا که برای ما مقدور است باید شروع به نوشتن کنیم وتا هرجا که رفتیم به پایان این راه نیندیشم که پایانی بر آن متصور نیستیم،هرچند همه این وادی ناشناخته است مثل گم شدن در صحرایی خشک و سرشار از آفتاب و سرابی که تو را به بیراهه می کشاند .بیراهه ای که همیشه هم به بد فرجامی ختم نمی گردد ،زیرا اگر به اقبال خوش مزین باشی پیچیده ترین کلافها به تلنگر دستی گشوده می گردند وبرعکس در عالم بدشانسی دنیا چیزی کم نمی گذارد یاد سروده ای با همین مضامین می افتم.

خوش طالع اگر تشنه رود برسر کوهی

آن کـوه شود چشمه از آن آب درآیـد

بیـچاره اگـر مـسجد آدیـنه بـسازد

یـا سقف فرو ریزد و یـا قبله کـج آید

و حالا حکایت من است و زحمت  و تلاشی که  سخت است اما این سختی و درشتی لذت بخش و زیبا است چنانکه تشنه ای آب از چشمه گوارایی بنوشد بعد از طی طریقی طولانی ،به عبارتی در بیابان و راه دور و دراز و کیست که او خسته است ،کیست که او مانده ست"نیما"

زیرا که همه عالم شاید طی طریقی بیش نباشد به تعبیر انیشتن در فضا و زمان ودر ادامه  به شکننده گی موجی که ترا با خو د به این سو و آن سو می کشاند .

اما هرچه باشد اگر سلوک دراین  وادی  به یک نادانی عمیق هم ختم گردد باز رنجی که از درک این  نادانی می کشیم کم از دانایی نیست و سر منزل مقصود آن، آنی است که کام را به عالم شگفتیهای خرد در راه و رسم حیات اخلاقی  وصل می کند .

 یعنی  در جها نی  که علیرغم همه زیر و بم ها و فراز و نشیب ها تلاش مستمر  بشر کورسویی  هم نیست.

بنابراین شاید حق ما همین است که دین خویش را به دنیا ادا کنیم و ناتوانی  را به دست سرنوشت بسپاریم نه اینکه نخواسته باشیم.

به عبارتی  تلاش پرنده ای کوچک را تصور کن که بر کوهی از سنگ خارا نوک می زند .همه ما با هر قلم و هر تلاش و تقلا همان پرنده کوچکیم و جهان سنگ خارایی  که به ما لبخند می زند گاهی تلخ وگاهی  شیرین و آویزه گوش ما این  سروده فریدون مشیری ست که ای دنیا " ترا چون زهر شیرین دوست دارم".

پس با  توصیفات بالا بهتر آنست که دراین وانفسای تنهایی و سرگشتگی فارغ از همه دلبستگیها و افسون تبلیغات  به فضیلت علم و خرد پناه ببریم که تنها این مقوله های تشریعی  به کنکاش انسان در هستی کمک  می کنند.

در عین حال نشان دادن پوسته ادمی از زوایای ویژه خود فلسفی یا اجتماعی ویا  ادبی  نقبی به درون آدمی هم می زند تا پرده ازدنیای نامکشوف او  اندکی ،آنی کنار زده شود و بعد اینکه علیرغم گونه گونی در فرهنگ و عقاید و جغرافیا ی زیستی آمال و آرزوها در یک نقطه تلاقی می کنندکه همانا بی سرانجامی حیات پیچیده آدمی و هستی اوست و احترام به حدود عاشقی او! خردورزان و اندیشه محوران   همه حامل این  پیامهای مودب و متین! هستند که ارزش بارها مرور و باز خوانی  را دارند به نحوی که ملکه جان گردند.

 باری زمانه می طلبد که ما مهربانانه تر به خود و دیگران بنگریم و دیوار فاصله های تعلق خویش را بسط ندهیم .باور کنیم قلب جهان جایی که ما ایستاده ایم نیست بلکه قلب جهان قلب همه ما انسانها ست که صیرورت هستی را فقط نگاه می کند از سر بهت و ناباوری.

 وتنهایی غم انگیزی که او  را با خود به دره ها و سیاهچاله ها می برد نیاز به همراهی و استغاثه پدرانه و مادرانه دارد.

راستی اگر قطره ای با دریا باشیم دریا می مانیم و اگر غیراز این باشیم به چشم هم نمی آییم که قطره به دریا است که می ماند و نقطه تلاقی* ذهن و عین و شرق و غرب جایی ست که خورشید با همه عظمتش فقط چشمک می زند به بسامد متلون شب و روز،آن جا که "نه آغاز و نه انجام جهان است". 

                                       ماهشهر علی

 

*میگویند نقطه تلاقی شرق و غرب جایی ست در شمال سوئد آنجا آفتاب هرآن طلوع و غروب می کند و این دلنوشته به میمنت و مبارکی همین نقطه است!

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۲:۵۰
علی ربیعی(ع-بهار)

حکایت حال
در این شب سوم فرودین ۱۴۰۳ بعد از روزی پر باران که نوید سالی ترسال است و غروبی هم به میمنت و مبارکی اسمان مزین به قوس و قزح یا همان رنگین کمان گردید که کلی چشم اندازمان را نوازش داد ، قدیمی‌ها می گفتن رنگین کمان پسین گاهی نشانه خوبی نیست برای ادامه باران و ترسالی  ، و بر عکس اگر اما  بامداد رنگین کمان بشکفد نوید سالی پر طپش و  پر باران است ...البته من به فال نیک می گیرم همه قضایای این سال را علیرغم دلتنگی ها که بر سینه ام سنگینی می کند و بعلاوه به اعتقادات قدما و برداشت شان از مظاهر طبیعت و هستی  به دیده احترام می نگرم و حالا در این شب مفرح بعد از باران آمدم و آرامشم را با گل ها و بوته ها و درختان بلوار پشت دیوار سپاه تقسیم کردم و گوش جان سپردم به صدای خوش حشرات و وزق ها که سرمستی را به کام شب شیرین کرده اند .
از همان ابتدای روز نو و سال نو و نوروز امسال قصد داشتم که از وزانت و زیبایی گل اومد بهار اومد بنویسم و با سور و سات باران و لبخند غنچه ها همذات پنداری کنم و از اینکه لادن های قرمز از شرم زیر فرش سبز برگها پنهان شده اند رخسار بر دارم و به یاد سالهای دیر و دور به اطلسی ها و سوسن ها عرض ارادتی نمایم و به میهمانی خنده چمنزار طول و دراز بلوار بروم.
در حال پیاده روی داشتم به فضا و زمان که عنصر حرکت هستی ست از قول انیشتین فکر می کردم و به این نتیجه رسیده بودم که زمان رویایی تجریدی بیش نیست و از مکان است که زاده می شود و تکرار بی تمثیل فصول را در پی دارد و سپس همه در قاعده ای از الکتریسته یا همان فضازمان تعریف می شوند و از آنجا سر از قانون جابجایی و کوانتوم در می‌آورند که البته همه اینها نتیجه خوانده های جسته و گریخته ای ست که از صیرورت هستی به ظاهر استنباط کرده ام که اثباتش با اهل فن بوده و من فقط به برق نگاهی از کنارش عبور کرده ام و بگذار تا بگذریم و در شمایل روی تو بنگریم که هر ذره ای قصه سرگشتگی خود را دارد... از همین حشره که این دور و حوالی می چرخد تا آن ستاره دور که لبخند کشدارش در این شب روشن پایان ناپذیر است. هر چند دنیای آدمیان آنچنان روی انبار باروت است که هر آن امکان انفجار عظیم میرود جنگ روسیه و اوکراین با جانبداری مطلق آمریکا و غرب از یکسو و شرح بی نهایت نابودی باریکه غزه  ادامه دارد و ساعت هاست که از حمله گروهی از اسلحه بدستان به یک سالن موسیقی در مسکو می گذرد که به آنی به قتل عام صدها نفر منحر گردیده در حالی که دست رهبران سیاسی دنیا از شرق تا غرب بر روی ماشه شلیک اتمی ست که تفاوتی ندارد می خواهد بایدن لیبرال باشد یا پوتین تمامیت خواه و این حال و روز دنیاست با قدرت های یکه تازش و قطعا حال  مابقی بهتر از این نیست از این اینجایی ، تا  اون اونجایی در شبه جزیره کره و تا ملابرادرها در همین حوالی.
و شیخ نشین های خلیج فارس هم حیات خلوت انگلیس و ابواب جمعی هستند و خلاصه دنیای شیر تو شیری ست که ارزش زادن و شدن ندارد هر چند طبیعت کماکان کار خودش را می کند بهار و نوروزش برقرار است و باز هم اضافه کنم ما در دنیایی زیست می کنیم که جنگ و رذائل آدمی از هر سو باعث بوجود آمدن حوادث دهشتناک در تاریخ معاصر گردیده و البته پیش از آن نیز مالی نبود.
ماهشهر علی

سرود یاس و نومیدی
رنه دکارت فیلسوف فرانسوی و واضع قضیه مشهور می اندیشم پس هستم می نویسد عقل سلیم تنها گوهری ست در دنیا که به درستی بین مردم تقسیم شده است زیرا هر کس عقیده دارد که بهره ی کافی از آن برده است.زیرا همه ما در این ماجرا خود را عقل کل می دانیم از صدر تا ذیل.
ای کاش  ایشان اضافه می کرد بشریت چقدر از تزویر و ریا و نادانی ضربه خورده است و دوراندیشان و عاقلان عرصه اجتماعی  همواره گوشه انزوا در پیش گرفته اند نمی دانم چرا از دیروز ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ که بعد از هزار کیلومتر رانندگی با وسیله شخصی از ماهشهر تا رسیدن به تهران و دیدن آن همه نمادهای متضاد با عقل و دوراندیشی در همه جنبه های زندگی که مردم را در وضعیتی  منزوی و نگران حال و آینده قرار داده است دارم با خودم و عقل ناقصم کلنجار می روم  براستی چه اتفاقی افتاده است که جامعه ما به اینجا رسیده است . نگرانی در چهره های مردمی که از کنارت عبور می کنند موج می زند. به شخصه در طی عمر گذرنده ام و علیرغم گذشت آن همه مصائب شخصی و اجتماعی این چنین سرود  یاس و نومیدی نخوانده بودم.
تهران علی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۲۳:۱۸
علی ربیعی(ع-بهار)

 

شیهه اسبی سفید بیاد مرتضی
بعد از عملیات لو رفته نصر دو
مرتضی تفنگ بدست
از این سو به آن سو می دوید
در میان جنازه های تلنبار شده
و زخمی های بسیار که از درد می نالیدند
مرتضی بغضش ترکید
و من هم گویی مترسکی بیش نبودم
تپه های آهنگران
مشرف به قصرشیرین
اما مثل هر صبح
با طلوع خورشید بیدار می شدند
صدای کبک و تیهو زیر بوته های بادام بن می دوید
شیهه اسبی سفید
در کوهستان بلند بود
چه ابرهای غلیظی
باران هم می بارید
اولین روز نوروز 1367
مرتضی فریاد کشید
علی علی! ببین
عملیات لو رفته بود
و ما بچه های مردم را دم توپ دادیم
چه کسی پاسخگوست؟!
خون هدر رفته این بچه ها
پاهای  جا مانده
دست های بریده
قلب های خونین
نه نه من زنده بر نمی گردم
خجالت می کشم
از این همه شهید و مجروح
به مادران اینها
چه خواهیم گفت
یادت هست
چقدر تمرین گشت شبانه در تنگ حاجیان
هلی برد بر ارتفاعات بازی دراز
با شکم گرسنه
سربازان بیچاره تسلیم محض اوامر ما بودند
گفتم جناب سروان برخیز برگردیم
ما هم با اینها فرقی نداریم
فقط تصادفی زنده ماندیم
اما مرتضی نای برگشت نداشت
انگار برای خودش
دادگاه صحرایی تشکیل داده باشد
بالای سر مهدی
سرباز تهرانی رفتیم
پدرش اصلا دوست نداشت
کشته شود
برای بچه های گردان
کلاه و کاسکت آورده بود
مهدی اما فقط صورتش سالم بود
و چشمانش خیره به آسمان نگاه می کرد
هر دو نشستیم بالای سرش
و اشک ریختیم
مرتضی گفت مهدی!!
ببخش مرا که نتوانستم
تو را زنده تحویل پدر و مادرت بدهم
و من نجوا می کردم مرتضی
جنگ همین است
عده ای باید در میدان جنگ کشته شوند
تا عده ای هم
راحت و آسوده
در خیابان ماشین سواری کنند
تا بوده همین بوده
آن ها که آن بالا نشسته اند
برای پیشبرد اهداف و آرزوهایشان
به جنگ و مرگ ما نیاز دارند
مرتضی تفنگ بدست
با چهره ای سوخته و تکیده و خاک آلوده
بالای سر تک تک سربازان کشته و زخمی می دوید
فریاد می زد
خدایا من چرا کشته نشدم
نه نه من نمی خواهم زنده از اینجا برگردم
و من تکرار می کردم
مرتضی ما زیادی زنده هستیم
نوروز ۶۷ قصر شیرین علی 
مرتضی دریکوند از افسران شجاع گردان ۷۵۰ تکاور لشکر ۸۴ خرم آباد بود که بعد از ترخیص من از خدمت سربازی شهید شد ...یادش جاودان باد 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۰۳ ، ۱۳:۴۱
علی ربیعی(ع-بهار)

از پروین اعتصامی ایرانی و تا پل الوار فرانسوی
بهترین اشعار پل الوار دو قصیده بلند صلح و آزادی و دفاع از مردم است که در این عرصه پروین نیز سرآمد شاعران عصر خود بود و جالب اشتراک در فضیلت عقل و خرد ورزی پروین و پل الوار می باشد البته در غرب بعد از برداشتن سلطه کلیسا مردم متوجه شدند شناخت جهان فقط از مسیر عقل امکان پذیر است در شرق این اتفاق بصورت آکادمیک نیفتاد اما همین که بزرگانی چون پروین اعتصامی در امتداد خردورزی فردوسی از راه رسیدند و شدند تک درختی در شوره زار بسی مایه امید است .زیرا پروین  سعادت اجتماعی را توسل به عقل و دانش و بهبود زندگی محرومان و ستمدیدگان می دانستند.
ستاره قطبی گفت امشب مرا پاک فراموش کردی علیرغم اینکه آسمان صاف و شفاف است و من هی از آن بالا در تنهایی خود دارم برایت دست تکان می دهم مثل یه مسافر برای تاکسی گفتم چه مثال قشنگی زدی مثل یه مسافر برای یه تاکسی یعنی تصور کردی من یه تاکسی باشم گفت نه ، کی من همچین تصوری داشتم فقط هر چه دست تکان می دهم انگار نه انگار نه چشم می اندازی  و نه یه لحظه می ایستی که کسی سوار بشه انگار که توی این عالم نیستی گفتم تو که میدونی من توی این عالم نیستم اما از اینکه مرا در عالم فرضی راننده تاکسی تصور کردی برایم جالب بود خوب از محالات هم نیست که باید راننده یه تاکسی می شدم شاید روزگار رنگی دیگر رقم می زد ستاره گفت زیاد دنبال تغییر سرنوشت نباش زیرا همان گونه رقم می خورد که باید رقم بخورد .برو و به شعر مرثیه پروین اعتصامی فکر کن و بارها و بارها مصرع به مصرع و بیت به بیت همین قصیده را مرور کن و بر سرنوشت خویش خورده مگیر و بعد به قدرت آفرینش منظومه پل الوار شاعر فرانسوی دقت کن که به باور من  بند بند آن علیرغم ترجمه به فارسی در تصویر سازی و اشتراک یک احساس انسانی به واقع شاهکاری ست گفتم ببین از یک راننده تاکسی به نقد ادبی من را رساندی گفت خودت همیشه می گویی ای بنز لعنتی به کجا می کشانیم گفتم پس با این حساب تو هم شدی یه اتوبوس بنز که شب را در جاده ها سیر می کنی گفت چه تفاوتی دارد باید بگذرد گفتم چی گفت نیوتن می گفت زمان.... اما انیشتن فضا زمانش کرد و مفهوم زمان را تغییر داد گفتم زیاد پیچیده اش نکنیم بیا و به همین زیبایی اشعار پروین و پل الوار برسیم و شاهکار خلقت کلمه و کلام و معرفت را از معانی و بیان این دو سروده بیرون بکشیم گفت موافقم اما قصه طول و درازی است و می بینی که پاسی هم از نصف شب گذشته اما به نام‌حدیث غم بر الیاف شاخه ها و آیین جوانه ها و به نام صلح و درختان شوق آمیز و سبز فام به نام مادران کتک خورده به ناروا و به نام پدران بی مرز بیایید غبار دشمنی و کسالت و لج بازی از تن و جان بشوییم و به معجزه صلح و صلاح و رستگاری بشریت فکر کنیم و جشن سیراب ماهیان را در اقیانوس ها بخاطر آزادی فریاد بزنیم...گفتم این را از زبان کی بنویسم تو یا من ؟گفت هر دوی مان...
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۰۳ ، ۲۱:۲۹
علی ربیعی(ع-بهار)

 

من در جنگ بودم امروز جستجو کردم در سایت ملی ارتش نوشته بود مدت زمان حضور اینجانب در جبهه ۷۶۵ روز به عنوان ستوان دوم وظیفه  که از نظر آنها فقط یک ایثار خشک و خالی بود بی عقبه و من خوشحالم که در جنگ میهنی شرکت کردم آن هم برای مدت ۷۶۵ روز و ورقه رشادت هم از فرمانده یگان مربوطه که انسان شجاعی بود دریافت کردم .

من همواره از جنگ متنفر بودم و در بدترین شرایط سعی کردم سلاح به دست نگیرم اما خوب به سربازان همراهم فرمان می دادم بجگند و از ابزار و ادوات جنگ استفاده کنند یادم می‌آید از آخر اسفند ۶۶ تا بهار ۶۷ یگان ما که تیپ ۷۵۰ تکاور بود در لشکر 84 خرم آباد کلی عملیات زمینی داشتیم و تعداد زیادی از دوستانم را در آن عملیات ها از دست دادم .

عنوان کلی عملیات نصر بود بر روی تپه های آهنگران و ما علاوه بر کشته و زخمی شدن تعدادی زیادی از همرهان عده ای  را در صحنه نبرد جا گذاشتیم از مهدی بچه تهران تا ستوان همایون ضیایی و خیلی های دیگه را که فراموش کردم .

گردان ما مدتها در تیر رس دشمن بود و راحت گلوله باران می شدیم و من علیرغم آن همه شدائد زنده ماندم که رنج ها و زجرها و آزارهای بعدی را به چشم ببینم و مثل کرگدن با پوستی کلفت به زندگی ادامه بدهم ظاهرا قرار بود کارت ایثار بفرستند که نفرستادند و قرار بود خدماتی به ما بدهند از قبل کارت ایثار ملی که ندادند و فعلا در حد خالی بندی ست و نمی دانم چرا جادوی خیال و خواب دم صبحی هنوز اجازه نمی دهد از وسط میدان مین برگردم !   

ماهشهر صبح فروردین  ۱۴۰۳ علی 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۰۳ ، ۰۰:۱۵
علی ربیعی(ع-بهار)

شکستن حرمتها!
بس که بد میگذرد زندگى اهل جهان
مردم از عمر چو سالى گذرد، عید کنند..  صائب تبریزی
این روزها روی جلد اکثرمجلات اروپایی به این مضمون آراسته است -آیا حقیقت مرده است-و من می پرسم حقیقت در کجای آرزوهای بشری بیتوته کرده است...که نای برخواستن ندارد و اصلا حقیقت چیست و چه باید باشد ...تا اندکی از وسواس و دلهره و رنج معاصر بشر التیام یابد زیراجهانی که مدهوش چشم مست و می ناب اخلاق و مدارا  نیست و قدرت در ید زنگیان مست است بهتر از این نمی شود ....هر چند علیرغم این همه مصائب شخصا دوست دارم در این روزهای اخر سال ۱۴۰۲ اهالی  قدرت و قداست تمامیت خواهی  یه جایی به تامل در خود بنگرند و به سرنوشت پیشنیان خود  و به حال و احوال بشر درمانده از این همه فقر و فاقه و ظلم  نظری به حرمت بیندازند  که در کجای شطرنج دوستی یا دشمنی ایستاده اند .... برای عمر تاریخ مدون بشر سالها که هیچ ،قرنها هم بگذرد در آنچه آسایش و  سلامتی به مفهوم اخلاقی آن جایگاهی نمی بینم...درجهانی که هر کس نقطه مقابل من است بلقوه یک دشمن به حساب می آید .. ..ومثل اینکه دشمنی در تراز آدمی جزیی از ذات او شده است در حالی که امروز علوم انسانی خردورز  دارد تلاش می کند که به نتایجی برسد که بتواند دشمنی ها در فرهنگ بشر چون ویروسی بدخیم علاج شود اما دریغ و بعید‌،  ظاهرا سیاست تنها راه نجات بشر را بسط دشمنی و ویرانی و تبعیض می داند از رنگ و نژاد تا تبعیض خودی و غیر خودی   ماهشهر علی

در باره خشنونت و بحران جمهوری
امروز مروری داشتم بر کتاب بحران های جمهوری نوشته فیلسوف سیاسی معاصر هانا آرنت ، وی در این کتاب نه فقط به نقد دولت و شهروندان و مفاهیم علوم سیاسی می پردازد بلکه با توجه به سیاست غلت  دولت ها و رفتارهای ناشی از دروغگویی و تظاهر و فریب سیاستمداران، و سپس بحران های اعتراضی و سرپیچی شهروندان که عاقبت  به انقلابی خانمان برانداز منجر می گردد به سیاست مداران توتالیتر و اقتدارگرا هشدار می دهد. به گفته آرنت قدرت همیشه نیازمند پیروان  است در حالی که خشونت متکی به ابزار است .وقتی دستورها دیگر پیروی نشوند ابزارهای خشونت بی استفاده خواهند بود. خشونت همیشه می تواند قدرت را ویران کند اما از خلق قدرت عاجز است این نکته مهمی ست چرا که حتی حکومت های تمامیت‌خواه نیازمند اقتدار با حداقلی از پیروان  هستند. کتاب بحران‌های جمهوری در چهار رساله تدوین شده است اول دروغگویی در سیاست ،دوم نافرمانی مدنی ،سوم در باره خشونت سازمان یافته و چهارم اندیشه هایی در باره سیاست و انقلاب . هانا آرنت در این کتاب تاکید دارد که هیچ گاه هیچ حکومتی وجود نداشته است که منحصرا بر ابزار خشونت استوار باشد حتی حاکم توتالیتر که عمده ترین ابزار حکمرانی یش شکنجه و آزار و اذیت مزاحم است نیازمند اندکی پایه قدرت و مشروعیت حداقلی ست که بتواند به بقای خود و سرکوب مردم ادامه دهد .البته از نگاه من وجه غالب در سیاست و سیاستمداری همان دروغگویی ست که راست راست در چشمان جهانی نگاه کنی و دروغ بگویی و یاوه ببافی و اندکی وجدانت چون ماری که نیشش را در بدن خود فرو می برد دردت نگیرد و آزار نبیند .پدیده عجیب و پیچیده ای ست دروغگویی حاکمان مستبد چنان زیبا دروغ می گویند که خودشان باور می کنند.
چقدر کتاب خوبی ست این بحران‌های جمهوری هانا آرنت ساده و روان در باره مصائب استبداد و نظام های توتالیتر و زورگو شرح ماوقع کرده است و البته در آخر ساز و کارهایی برای نجات مردم نیز اضافه کرده است.
هانا آرنت می نویسدخشونت ماهیت ابزاری دارد و تا جایی معقول است که در رسیدن به اهدافی که قرار است توجیهش کنند موثر باشد خشونت هیچگاه آرمانی را پیش نمی برد نه تاریخ را و نه انقلاب را نه پیشرفت را و نه پسرفت را بلکه می تواند کاری کند که بی عدالتی ها نمایان گردند و در معرض توجه عموم قرار گیرند ‌‌خشونت زمانی ظاهر می شود که قدرت در مخاطره است اما اگر همچنان به کار خود ادامه دهد به محو شدن قدرت می انجامد. خشونت می تواند قدرت را ویران کند زیرا در ادامه ابزاری می شود که هیچ قطعیتی برای حفظ کیان قدرت را بدنبال ندارد و آن زمانی ست که ترس مردم از تولید خشونت فرو می ریزد.
  ماهشهر ع-ر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۳ ، ۰۱:۰۲
علی ربیعی(ع-بهار)

در آغاز نوروز،در آغاز بهار

آرزو کنیم بیمارستانها از بیمار تهی شوند

زندانها از زندان،قلب ها از نفرت

و ستمگری در خیال تاریخ هم بمیرد

باور کنیم جهان برای هیچ کس تنگ نیست

و سفره خداوند هم بر روی هیچ کس بسته نیست....ماهشهر علی

 

یادی از دادا و تراژدی هولناک اسرائیل !
لچک سفید و دراعه مشکی همه بوی دادا می داد  با شیشه عطر گلسرخی که در جیب دراعه بود بوی خوشش فضا را پر از عطر میکرد مثل همه کودکان عالم و آدم به مادر بزرگ مادری ارادت خاصی داشتم . به او دادا می گفتیم .دادائی که علیرغم مصائب ایام و از دست دادن دو فرزندش در سالهای جوانی اما قلب و روحی بزرگ داشت .
من همه ماجراهای اولی شدن از از زادن تا زبانم که از کج و کوله گی در آمد یا  تا روزی که صدایم از کودکی به نوجوانی رسید را از زبان دادا شنیدم .
دادا بود که اولین بار گفت  علی دا صدات بزرگ شده حتما خودت هم قد کشیده ای و مادرم می گفت دا خطاب به دادا که  علی قد بلند میشه و حرف و حدیث میان مادرم و مادرش که هیچگاه تمامی نداشت.
دادا در آن روزگاران چون تنها دخترش مادرم بود همواره چند روزی میهمان خانه ما  بود تا بعد از چند روز مادرم می گفت دا دست دادا را بگیر و آرام از میان سده ببرش خونه دایی و من چه ذوقی می کردم وقتی دست دادا را می گرفتم که آن فاصله طولانی از یه باریکه راه در میان سده  زمستان پر آب و یا گرمای طاقت فرسای تابستان را طی کنم تا به منزل دایی برسم .
مادر بزرگم نابینا بود  مادر تعریف می کرد از بسکه  برای دو پسر جوانش اشک ریخت تا چشمانش را از دست داد اما روحیه پر امیدوار و توانایی داشت .
همیشه شیفته قصه هایی بودم که از زبان دادا می شنیدم بعلاوه شور و شعف من در کنار دادا زمانی بیشتر می شد که در مسیر راه تا منزل دایی  برایم قصه های شفاهی را که در سینه داشت تعریف می کرد از زندگی و مرگ قهرمانان دینی و شاهنامه  تا  عاشقانه های آفتاب و مهتاب که بعد ها برای دو واحد درسی فرهنگ عامه در دانشکده ادبیات بازنویسی یشان کردم و بازتاب مناسبی در کلاس دانشکده داشت و اما عجیب ترین قصه ای که مادر بزرگ بارها چه در زمان رفتن به رختخواب و چه در مسیر رفت و امد تا منزل دایی برایم تعریف می کرد حکایت تاسیس کشوری به نام اسرائیل بود که بر تن و جان و خون ملت فلسطین بنا  شده است و  از سر و تن مردم فلسطین مناره ها خواهد ساخت  و خون آن ملت مظلوم را می مکد ،حکایاتی که هنوز هم بعد از سالها تنم از شنیدنش می لرزد . دادا براستی از تاسیس و حکومت اسرائیل تصویر وحشتناکی تعریف میکرد که باورش برایم سخت بود تا فاجعه اخیر که در غزه  پیش آمده و اسرائیل دارد با کمال قساوت و ستم پیشگی ملتی را قتل عام می کند .
سالهای کودکی و نوجوانی مثل برق و باد گذشت و من بعد از دیپلم داشتم جهت تحصیل راهی مشهد میشدم آن روزها دادای من ناتوانتر از همیشه در رختخواب منزل دایی افتاده بود و من دل این را نداشتم که با ایشان خداحافظی کنم فقط فرصت کردم به آرامی بوسه بر دستانش بزنم که با صدایی که به سختی از گلویش خارج می شد گفت علی دادا تویی و این آخرین کلامی بود که از دادا شنیدم.
بعد از پایان ترم اول بهمن ماه سال ۱۳۵۵ بود که  از مشهد به ماهشهر امدم.همه خانواده منتظرم بودند اما  مادرم لباس سیاه پوشیده بود .تا مرا دید اشکهایش سرازیر شد گفتم دا چرا گریه می کنی گفت دادا مرد و من هم با مادرم شروع به گریه کردم و بعد  ان همه خاطره ها و قصه ها با دادای مهربانم در ذهنم مرور  شد بخصوص قصه های دادا از رنج و مصائبی که بر ملت فلسطین میرفت .
بعلاوه در همه این سالها همواره برایم این سوال باقی ماند که دادا از کجا ان همه دقیق از ماجرای اسرائیل و فلسطین اطلاع داشت .هر چه بود  من هیچگاه متوجه نشدم دادا  تراژدی هولناک  تولد اسرائیل را که با این دقت بازگو می‌کرد از کی و کجا شنیده بود ؟!   

ماهشهر علی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۰۲ ، ۲۳:۵۳
علی ربیعی(ع-بهار)

 

آب و آتش
امروز در این ظهر جمعه ۲۰ بهمن ماه ۱۴۰۲  بعد از نان و پنیر و بیسکوئیت که کلی هم چسبید مثل اینکه شور انقلابی گری قرمه سبزی را از یاد برده ام و لذت ماهی تنوری صُبور آن سالهای دور که به خاکستر بعد از سرد شدن تنور سپرده ام و به هر چه کباب و چلو بود پشت پا زده ام.
بعد درب بالکن را گشودم و اندکی در بالکن قدم زدم روز آفتابی جمعه بهمن و آسمان بی سور و سات ابر و باد هیچ هم قشنگ نیست اما همچنان شک ندارم  تنهایی این همه آدمی که یقین دارند می اندیشند و هستند ! والا آن دو تا سگ که در خیابان در حال گریز از یک سمت خیابان به سمت دیگر  بودند هیچ نیازی به بودن و شدن ندارند مثل جیک و جیک گنجشکان بر شاخه های درختان روبرو که مست آرامش روزگارند  و مثل سگها دنبال هیچ کشف و شهودی نبودند و البته آدمی نیز به احتمال اگر اندکی اختیار و آزادی دارد  در حد یک طنز تلخ و از سر ناچاری ست که به آب و آتش می زند تا مثلا از این آب گل آلوده ماهی مقصود را صید کند ، زهی خیال باطل.
و بعد گوش جان سپردم به بخشی از کتاب صوتی دنیای   صوفی اختصاصی سقراط و کانت  که مثل سخن عشق  در زبان حافظ   یادگاری ست در این گنبد دوار .
باری زمستان امسال نیز مثل همه زمستان های پیش از این میاید و میرود و بهار دلکش  می‌رسد از راه و آدمی  نیز فکر می کنم چند روزی بیش فرصت ندارد که به تار و مار عصر ابطال و جهل زمانه تکریم  کند بعد از آن همه روشنفکری و روشنگری که  برای ساختن جهانی قشنگتر به آب و آتش زدند که از آب هیچ به دستشان نرسید مگر سیلاب ویرانگر و آتش نیز که در ذاتش ویرانی وانقلابیگری ست. ماهشهر علی

گذشته در آینده
در بلوار پشت دیوار سپاه نشسته ام و دارم با خودم گپ می زنم خوبست در حد مقدورات همواره یه کاری کرد تا آیندگان به رفتار مستبدانه و کور ما گذشتگان  نخندند مثل نسل امروز که حالا به  کلی از اعمال نسل ما از اعماق دل  می خندد از سنگزنی با تیرکمون به پای خانم های مثلا بدحجاب تا خفه کردن گلوی اینترنت و تازه ماهواره و ویدیو و موسیقی  بماند که چقدر فحش می دهند هر چند اینها برای فاطی تنبان نمی شود و کاری ست که شده همچنان که زندگی بالا و پایین بسیار دارد خوب و بد هم دارد به این چهار فقره نباید چسبید زیرا روزگار کار خودش را می کند و دستورالعمل ها علیرغم میل من و شما هیچگاه ساده و صریح تعریف نمی شود هندوانه سربسته است به قول مزدوجین .
انگلیسی ها علاوه بر سه زمان گذشته و حال و آینده در گرامرشان فعلی دیگر دارند که ترجمه فارسی آن گذشته در آینده است که از ماضی بعید می‌آید اما سر از آینده در می‌آورد که حالا حکایت ما است و گذشته ای که از آینده خودش جلوتر بود!
البته بهتر آنست که در بهترین شرایط دمل چرکینی باشد وضع حال  که چون  سر باز کند دردش کمتر میگردد.  شاید هم  سرنایی ست در دست نوازنده های نابلد که از سر  گشادش می نوازند خوب رویاها و تصورات بی شمارند مثل هر چیزی که به تصور آید از سنگ ریزه های کف رودخانه تا ستاره های آسمان که ردایی تمسخر آمیز بیش نخواهند بود برای شمارش و رسیدن به آرامشی در وقت خواب .
سالها از راه پله های آپارتمان مثل قرقی بالا و پایین می رفتم که یهو دیدم طی کردن پنجاه پله زیاد است و سعی کردم کم و کمترش کنم تا اکنون که از ورود به آسانسور هم احساس خستگی و رنج به من دست می‌دهد و خلاصه همه جای بشر اشکال و ایراد دارد از فردی تا اجتماعی و همه هم به این ایراد دامن می زنند از فیلسوفان تا سیاست مداران و فقط در این میان یک چیز همچنان حرف اول و آخر را می زند زور و قلدری و اقتدار است چه در عرصه ملی چه جهانی .
اینها دنیای واقعی بشر است که توام با رنج و مکافات است و اما رویای همه ما شهری پر از پرسنس های عاشق پیشه و پری دریایی ست که شاهزاده ها برای کودکان فقیر می نویسند و اسرائیلی ها با بمب های مدام و لبخند از بناگوش در رفته از کودکان غزه استقبال می کنند و این قصه کودک کشی البته در هر  جایی امکان اتفاق هست  که آدمی نفس کش می طلبد با  ابزاری برای قدرت نمایی که حاکمان بر تخت و فرش دنیا قالب  کرده اند . دیر و زود که نداره هیچی سوخت و سوز هم نداره هر چند من دلم برای رویاهای شورانگیز از موسیقی و شادی تا صلح و آزادی همواره تنگ می شود ، دلم برای دیدن معشوقه ای که دوست دارد دورت بگردد ،شده  در کوچه های دور و دراز خاطره ،دلم برای همه آن چیزهای خوب که باشند و من نباشم تنگ می شود،هر چند بعد از تو فرزندم حوصله قشنگترین رویدادها را ندارم می خواهد تسلیم اسرائیل باشد  یا آزادی فلسطین.     ماهشهر علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۰۲ ، ۰۰:۰۲
علی ربیعی(ع-بهار)

در باره کوپرنیک و جردانو برونا

مدتی ست به علت توجه به آسمان و احساس نوعی نزدیکی به نزدیک ترین سیاره به زمین که فاصله ناقابل چهل و دومیلیون کیلومتری تا زمین دارد ذهن و ضمیرم به سمت کسانی رفته که پدیده جدید نجومی را کشف و تبین کردند و بی آنکه بتوانند به تصورات واهی گذشته بخندند از سر ترس و ناامیدی از نادانی لبخندی طنز آلود زدند و در دل به احتمال چقدر فحش دادند هم به خودشان بخاطر فهم بیشتر و هم به طرف هایی که به زور جار و جنبل جلوی پیشرفت بشر را سد می کنند از جمله کسانی که این جرئت عجیب را به خود داد کوپرنیک لهستانی بود که گفت هی بابا با تو هستم، کوپرنیک ! خطاب به خودش فرض کن خورشید مرکز عالم است و زمین و بقیه سیارات که چراغ هدایت کاروانیان صحراگرد و کشتی نشینان دریانورد است دور آن می گردند اما شما که اون بالا نشسته اید باور کنید که اینکه من می گویم فقط یه فرضیه است و همه عالم و آدم می دانند که زمین مرکز عالم است و برای این آمده تا در خدمت آدم و ابواب جمعی او قرار بگیرد ، اما آنها که همه کاره بودن گفتن شوخی که نمی کنی نکنه تو دلت یه چیز دیگه می گذره ستاره به حرف در آمد و گفت آنها که گفتند چه کسانی بودند گفتم روحانیان مسیحی که همچنان اصرار داشتند زمین بر شاخ یک گاو است و هیچ کس هم جزئت نداشت بپرسد مرد حسابی مگر یک گاو چقدر زور دارد که زمین به این بزرگی را روی شاخش بگیرد تازه می گفتند اون گاو هر وقت گرسنه میشه و نشخوار می کنه یه جایی زلزله می یاد و همه دست می زدند و به به و چه چه می گفتند که چه استدلال‌های دقیقی ستاره این بار پرسید جدی می گی یعنی شما این قدر ساده هستید گفتم شما کیه اونا می گفتن و مردم هم برایشان دست می زدند و کوپرنیک نمی دانست مرغ عزا است یا عروسی. .. در هر حال اگر اندکی می خواست بر نظرات قلبی خود پافشاری کند آشوبی بپا گشته  و احتمالا مثل جردانو برونا در آتش قهر الهی افکنده می شد و چون مثل هر آدمی جانش را دوست داشت گفت هر چه شما بگویید ارباب و شما چون نماینده آسمان هستید پس بر همه چیز واقفید و می توانید مرده را زنده کنید یا بر عکس البته برعکس کاری نداشت اما آنها می گفتند ما در هر دو مورد تخصص داریم و اگر نیاز به دلیل دارید تا بیاوریم و آنها همه می گفتند ای مردم شما شاهد باشید اینجا که ما ایستاده ایم وسط زمین است و اگر کسی جرئت می کرد مثل جردانو بخت برگشته و می پرسید از کجا متوجه شدید که اینجا وسط زمین است آنها می گفتند کاری ندارد مترش کنید و مردم که زیر بیرقشان سینه می زدند می گفتند بله بله جردانو برو متر بیار و مترش کن و باز همه دست می زدند عجب منطقی عجب استدلالی از مادر نزاییده کسی که بخواهد از شما ایراد بگیرد و هیچی دیگه کوپرنیک هم راه خودش را گرفت و رفت ستاره گفت بعد چی شد گفتم هیچی هنوز بعد از شش قرن که کوپرنیک دارد میرود و با خود حرف می زند و هی تکرار می کند بدمست که باشی  از حال و روز دنیا خبر نداری.   در این سمت هم کشیشان دارند نشان می‌دهند که زمین روی شاخ گاو است و عده بسیاری از مردم دارند برایشان دست می زنند و هورا می کشند.     ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۰۲ ، ۱۷:۱۸
علی ربیعی(ع-بهار)

 

در باره رمان دختر پرتقالی
جدا از شرح ماوقع روزگاران و زمان از دست رفته   گاهی  برای اینکه بتوانی در فضایی که دیداری و شنیداری ست علیرغم میلت  ادامه بدهی حوادثی رقم می خورد  که همه بر خلاف امیدها و رویاهای تو هستند و تو نیز چاره ای نداری که با واقعیت های سرسخت روزگار کنار بیایی و انچه  که فکرش را نمی کردی رقم بخورد . هر چند این گونه اندیشیدن به زمان و زمانه ها بیهوده و در هر حال کودکانه ست زیرا هیچ حادثه ای قابل پیش بینی بر اساس روح و روان تو نیست اما تا هستی ادامه دارد  باید کاری کرد که پاسخگوی شیرینی یا ناگواری روزگارت باشی و حرف و حدیثی از دور و نزدیکت از زبان دیگران رقم نخورد.
امروز در این ۱۶ بهمن ۱۴۰۲ در ابتدا مروری داشتم بر کتاب دختر پرتقالی از آثار قصه نویس فلسفی معاصر نروژی یوستین گایدر و بعد امدم و بر روی نیمکت بلوار پشت دیوار سپاه نشستم به اسمان نگاه کردم و ستاره قطبی را درخشان تر از هرشب دیدم در این بهمن سرد و سنگین و حشرات و وزق ها هم مثل همیشه با صدایشان یاری یم می کردند دوستی از پیاده راه بلند بلند صدایم زد و سپس ادامه داد سردت نیست علی ! گفتم چرا خوب اما من پوست کلفت تر از این حرفها هستم و بعد هر دو با همان فاصله بلند بلند خندیدیم و او همچنان دورتر میشد و من در اندیشه کتابی بودم که این چند روز خواندم یعنی همین دختر پرتقالی که علاوه بر متن فلسفی مثل دیگر آثار گایدر عاشقانه ای جذاب بود از شور درونی عاشق تا  نرسیدن به معشوق.
کتابی با قصه ای شیرین و جذاب مثل  هرقصه ی خواندنی و لطیف از رابطه میان پدری که دیگر نیست با فرزندی که طی یک حادثه به نامه هایی که پدر پیش از مرگ بر اثر بیماری برای فرزندش نوشته است دست پیدا می کند.  پدر همواره این ترس و دلهره را داشت که روزی که فرزند در پی شناخت جهان باشد او نباشد که اندکی از دقایق را توضیح دهد و به همین دلیل شروع به نوشتن نامه هایی در باره مفاهیمی می کند که فرزندش باید بیاموزد ،در باره عدالت و چیستی و چرایی هستی و عشق و آزادی .
حالا که پاسی از سالها گذشته پسر جوان به آن نامه ها دسترسی یافته آن هم طی یک حادثه  هر چند جای خالی پدر همواره او را آزار می دهد .
در  ادامه ماجرا پسر  به یک گفتگوی عمیق میان دو نسل متفاوت با برداشت های متضاد می رسد تا مسیر جدیدی از شناخت دنیا پیش پای وی گشوده گردد .
برای گئورگ رود پدرش سایه و خاطره ای از گذشته دور بیش نیست یعنی روزگاری که پدر بیمار است و رود فقط چهار سال دارد و بطور تصادفی به نامه های پدر از طریق مادر بزرگش دسترسی میابد. در طی خواندن همین نامه ها گئورگ رود به ماجرای  دختر  پرتقالی می رسد که  اطراف یک حادثه در دوران جوانی پدر می گذرد یعنی روزی که پدر سوار تراموا شده و در همان مسیر مجذوب دختر زیبایی می گردد که کیسه کاغذی بزرگی از پرتقال‌های خوشرنگ را در دست گرفته بود.
بر اثر تکان‌های تراموا کیسه حاوی پرتقالها از دست دختر افتاده و در آغوش پدر گئورگ رها می شوند و قصه عشق دختر پرتقالی در جان پدر شعله می کشد. اکنون بعد از گذشت  سالها پدر رود از فراز آسمان آبی از پسرش می خواهد تا به او کمک کند تا به هویت دختر پرتقالی پی ببرد. .این قصه شیرین و جذاب که هم عاشقانه و هم فلسفی ست  از زبان گئورگ رود روایت می شود.
ماهشهر علی

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۰۲ ، ۰۰:۰۱
علی ربیعی(ع-بهار)