حدیث نفس

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

مثل فراموشی غروب یک مرغ دریایی در انحنای قلب بریده ابرها فرو میروم

حدیث نفس

حدیث نفس من چون کیمیا ی نگاه اخلاقی بی مداهنه... گوهری ست قیمتی که وجدان ناخودآگاه آدمی رابه نقد می کشاند و وزن مقابله با خویشتن را بالا می برد تا جایی که برای عرضه بالا بلندی و خود خواهی نا بخردانه امکانی در ذهن و ضمیر آدمی باقی نمی نماند و خلوت درون را به آرمان شهر سقراط حکیم تبدیل می کند.... در عین حال که ریشه ای عمیق در این کهن دیار دارد ...ماهشهر علی بهار

بایگانی

سروده من رویایی دارم
رویا یک واقعه ست
در جان آدمی
نمی شود او را زندانی کرد
تمی شود او را دار زد
نمی شود به او گفت از جلو نظام
رویا مختص آدمی ست
مثل رنج
مثل هجران
مثل عشق
مثل آزادی
رویا با هر آدمی به دنیا می‌آید
خدایی می کند
و با مرگ هر آدمی
آن رویا هم می میرد
اما من خواهشی دارم از شما
که مُهر و نشان آدمی دارید
اجازه ندهید کسانی
به  رویاهای شما دستبرد بزنند
و از شما بخاطر رویاهایتان توضیح بخواهند
آنها کسانی هستند
که نمی خواهند شما رویا داشته باشید
فریاد بزنید من نیز رویایی دارم
رویای آزادی!

ماهشهر ع-ر

 

سر اومد زمستون

دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱ از سر ظهری همین افکار سخت مشغولم کرده  اینکه با یه کسی بهترین حس زندگی را تجربه می کنی و او برایت بی آنکه بدانی دلتنگ میشود و بعد این حس به تو نیز سرایت کند و قلبت شعله می کشد و از هجران عزیزترین  یار آتش میگیری و او نگاهت کند و تو نگاهش کنی و او از عشق و دلدادگی می نویسد و مثل پروانه دورت میگردد و از تو هیچ کاری ساخته نیست  مگر آهی چگر سوز ...اتفاقی ست که فقط در عالم انسانی رخ می‌دهد...هیچ موجود زنده ای بر روی این کره خاکی این حسآمیزی را ندارد که تار و پودش به رنج و هجران بافته شده و در مقابل تقدیر زمانه تسلیمی بیش نباشد ...آدمی همواره در دنیایی از غل و زنجیر بسر می برد و اسمش را تسلیم در مقابل قواعد اجتماعی سخت  می گذارد تا آنگاه که افیانوس مرگ از راه می رسد و تو را با آرزوها و رویاهایت با خود به اعماق تاریکش فرو می برد...
براستی بیچاره تر از آدمی نیست و تو هر بار می پرسی علی حالت چطور است و من به اجبار می گویم حالم خوب است و مثل همیشه شمعی هستم که منتظر پروانه وجودت می مانم و تو قصه هر روزه را تکرار می کنی
چقدر کلمات بر زبانت زیبا و راستند بر خلاف روزگار دروغ آمیز و بد کردار که دارد به نحوی لجبازانه اداره می شود و اصرار دارد که ملتی کیسه بکس تصوراتش گردند و من این پا و اون پا می کنم که علیرغم دوری و دیری از چراغ ها و امیدها و چشمانت بنویسم و خورشید را نه از زاویه یک جنوبی خسته از سراب و زمین آتش گرفته بلکه از نگاه گرفتار مردی در سوز سرمایی جانفرسا ترسیم کنم که تابش نور خورشید در آن سوز سرما  براستی پیام امید است یا مثل روزگاری که در انبوه نیم متری برف در دامنه کوههای بینالود خراسان کوهپیمایی می کردیم و سرود می خواندیم و زیباترین سرود همواره سر اومد زمستون بود .
من چاره ای ندارم محبوبم که فقط برایت از رویاها و منویات قلبی خویش بنویسم و هی برخیزم و پنجره را بگشایم و هی به آسمان غروب بنگرم و هی در انتظار دیدارت هر جا که تو باشی لحظه شماری کنم می دانم هق هق این دو دیده بارانی را پایانی بر آن متصور نیستم .
ببین شال و کلاه بر سر کرده و میایند و می خواهند ما را آرام کنند پس جمله بندی می کنند آرامش خود را رعایت  کنید ،می بینی چه اعتماد بنفسی دارند که در جمله بندی هم از تحکم و زور گویی عاری نیست انگار که آرامش سوار چهارپایی بوده که شلنگ انداز راه می رود مثل اینکه به من و تو بگویند حیوان آرام  .
همه این  فشارها و رفتارها نشانه تصوراتی ست که قدرت غیر پاسخگو از خود و قدرت زیر پوستی خود دارد.
چقدر احساسم مثل تنم خسته است  و چقدر ابرهای خرداد جنوب آلوده به خاک سرخ است و تو باید جایی پنهان گردی که حتی بوی ابری خاک دماغت را نیازارد.
میدانی محبوبم من در نوشتن این پا و آن پا می کنم اما چاره ای ندارم مثل شرایط اجتماعی و سیاسی که مردم ما سخت درگیر آن هستند متاسفانه ما هر آن از خردمندی و دانش فاصله می گیریم از حقوق اولیه بشری و سپس از حقوق حیوانات و محیط زیست فاصله می گیریم و هر روز عده اندکی فربه شده و اکثریتی در فقر و فاقه غرق می شوند.
البته  دنیای ما مثل همیشه ی تاریخ دنیای ناعادلانه ای بوده است شرق و غرب نیز ندارد و شمشیرها همواره آخته است و چشم ها سرخ از دشمنی و دشمن آفرینی دلم می خواهد با تو ستاره عاشقان درد دل کنم ستاره ای که نجات دهنده دریانوردان در دل دریاها بودی و کاروانیان را در شب و صحرا به مقصد رساندی اما همه آن خدمت بی دریغ تو در ماده و جسم جهان بود.
آنجا که به  معنا می رسم و جستجوگر معنا در زندگی می شوم مثل بیشتر انسانها از پیدایی مسیر در می مانم و هر چه بیشتر طی طریق می کنم آن بی معنایی عمیق تر می شود هر چند بعضی بزرگان علم و فسقه راه عبور از بی معنایی و پوچی هستی را جدا از رنج ها و مصائب در طی زندگی کوتاه هر فرد نوعی اراده آزاد و حقیقت دوستی در امر متعالی می دانند که به نظر می رسد  همان ایمان تجریدی و انتزاعی کانت باشد که به نوعی کلی گویی و تسلی خاطری ست و شاید هم جلیقه نجاتی ست در دریای بیکران پریشانی که آیا یه ساحل نجات می رسد یا نه و آیا اصلا زندگی ارزش زیستن دارد نمی دانم شاید و قلبا من نیز مثل اکثریت انسانها و بلکه موجودات زنده زندگی را به همین مفهوم بی دست و پایش دوست دارم و البته تفاوت آدمی با سایر موجودات عالم نیز در همین خلاصه می شود که از لحاظ آدمی شور زندگی بستگی به طرف بازی و روزگار و بسامدهای بی شمارش دارد ... باری امروز هم در این آخر شبی از بالکن خانه به چشمان شش پر اما زیبایت چشم دوختم و کلی درد دلهای ناگفته را گفتم اما ننوشتم گفتم که بین خودمان بماند.
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۰۱ ، ۱۳:۰۹
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده از عاشقانه ها
نمی دانم چگونه باید زیباترین شعر عاشقانه ام را بنویسم
اگر که روز باشد
خورشید سر بر آستانه قدومت ساید و
اگر که شب
ماه بخواند و ستارگان برقص آیند
وای اگر ماه بخواند و
این همه ستاره برقص آیند
نمی دانم
براستی نمی دانم
من که آب از سرم گذشته
و ساعتی برای دیدارت بخاطر ندارم
ماهشهر ع-ر

از ارندل تا هارمونی هستی !

تصور کن که امروز تلسکوپ هابل که سالهاست در مداری بالا دور کره زمین می چرخد و در حال رصد جهان است اخیرا ستاره ای را کشف کرده که فاصله اولین تابش نور آن تا کره زمین به ۱۲ هزار میلیارد سال نوری می رسد و آن ستاره را ارندل نام گذاری کرده اند یعنی ستاره صلح و بعد تو بیا ثابت کن که اول مرغ بوجود آمد یا تخم مرغ هر چند ما توی همین یکی مانده ایم اما من حیرت زده هستم که چرا این همه دانش کمک نکرده که بیشتر به نادانی خود پی ببریم و هنوز درگیر این هستیم که آیا بانوان حق ورود به ورزشگاه را دارند یا همین جنگی که برای خوشایند قدرت های جهانی کشوری را به خاکستر می نشاند.
بگذریم  امروز پنج شنبه مثل همیشه این ایام بعد از برگشت از آرامستان به بلوار پشت دیوار سپاه رفتم که پیاده روی کنم و آنچه نگاهم را معطوف  کرد بعد از گشتی در آسمان تیره شب یازده فروردین ۱۴۰۱ برگشتم و به هارمونی زیبای بلوار خیره شدم از درختان نخل تا زاویه باغچه های گلهای لادن و رازقی و بنفشه و کلی کیف کردم و بعد به این فکر می کردم راستی چرا بعضی ها کلا با هارمونی در هستی و زیبایی در زندگی مشکل دارند و مثل طالبان از زاویه دار و درفش با آدمی حرف می زنند.
خوب اگر هماهنگی و زیبایی بد بود که خداوند حداقل حوا را زشت می آفرید تا آدم را فراری دهد به همان بهشت موعود! به معنا که در ذات جهان آفرینش است کاری ندارم زیرا ما هنوز در صورت مانده ایم و تا معنا فاصله ای بسیار داریم .باری عشق را مگر پروانه دانست که به پای شمع وجود هستی سوخت و لام تا کام چیزی نگفت ،حرفی نزد
ماهشهر ع-ر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۰۱ ، ۱۵:۲۲
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده دیوار و پروانه

گاهی خیره می شوم
به پرواز ترانه خیز زنبورها
رقص پرپر شدن گل ها
آغوش مدهوش  گندم زارها
اوج بارانی پرستوها

آزادی پروانه ها در بهار
حتی به یه دیوار!
برای تکیه دادن
کاش همه دیوارها تکیه گاه می شدن
زندان ها پروانه !
ماهشهرع-ر

خاطره یک سفر از ماهشهر به تهران
دوشنبه ۱۹ اردیبشهت ۱۴۰۱ هم اکنون در جاده ماهشهر به اهواز هستم قصد سفر به تهران از مسیر فرودگاه اهواز را دارم ...در خودرویی که به اهواز در حرکت هستیم یه نفر مثل زنبور یک لحظه آرامش و قرار ندارد ظاهر به تعریف خودش راننده اتوبوس خط ماهشهر به تهران می باشد و دو فرزند دارد و خانمش پا به ماه است و توصیه می کند و حرف می زند و اشاره می کند ابن علفهای خشک جاده جراحی را از بروجرد آماده اند که بچینند و ببرند اصفهان بفروشند برایشان هر علف هرز گونی سه هزار تومان در می‌آید و در  اصفهان شش هزار تومان می خرن. میدن  دامداران...
و به محضدیدن  یک ماشین رو رو که بار اتوموبیل سواری ست  اشاره می کند ببینید اینها ماشین های دست دوم است که از دوبی دارن میارن ...اونا کجان ما کجاییم منظورش دبی است همش ماشین خارجی و اشاره می کند ببینید ابن فورده و اون یکی نیسان است و به محض عبور از خودرو بار سواری خارجی ،
تعریف می کند برای دخترش و خانمش حساب باز کرده و هر چه پول داره به حساب اونا ریخته یکی از مسافران که جفتش نشسته نمی دانم به شوخی یا جدی می پرسد پس پسرت چی گفت پسر خودش بزرگ می شه و کار می کنه می خوام پسرم را کمک راننده کنم تا بعد مثل خودم یه راننده بشه و بعد از ترمینال جنوب می گه و ترمینال میدان آرژانتین که همش دخترا و پسرای ژیگول توش می لولن و می گفت خودش از دور می ایسته و نگاه می کنه و کیف می کنه و اضافه می کنه میدان آرژانتین خوبه چیه اینجا و من فکر کنم منظورش کل خوزستان باشه که همه اُمل و عقب افتاده هستن .
و باز ادامه میده چیه اینجا به روسری خانمم گیر دادن .
میدان آرژانتین خوبه دخترا فقط یه دستمال زدن دور گردن ،و خلاصه خسته شدم می خوام گوش ندم که میگه این پسرا و دخترا تو تهران چقدر خوشگلن ...اینجا چیه و من که از یادداشت کم میارم و او هنوز خیلی حرف داره فکر کنم داره به اطاق خوابش میرسه و بعد از سفر مشهدش تعریف می کنه و چقدر بهش خوش گذشت و بقیه را نمی شه نوشت در آخر مسافر جفتی پرسید  چقدر مشهد موندی نمی خوای برگردی خونه .
بچه ها سراغت رو نمی گیرن گفت چکارشون دارم ...پول که میدم کارم ندارن ...حالا داره یکی یکی اسم رفیقاش را ردیف می کنه...چقدر این مسیر امروز طولانی شد از ماهشهر به اهواز ...دلم می خواد ماشین را نگه دارم و پیاده شم ...تاره هنوز خیلی مانده .
ساعت ۲ ظهره است که به فرودگاه رسیده ام و تا ساعت پرواز هنوز خیلی مانده و البته طبق همه سنوات معمولا عجله دارم و یا فکر می کنم مبادا یه وقت دیر شه و خلاصه تا پرواز هواپیمای کاسپین به شماره ۶۹۷۱ ساعت ۵ هنوز کلی وقت هست ...روزگاری سفر را چقدر دوست داشتم بخصوص با خودرو شخصی و جاده های طولانی اصلا خستگی نداشت و جاده انگار بهترین رفیقم بود و با هم حرف می زدیم و همیشه فکر می کردم زندگی هم مثل یه جاده ست که از یه جایی شروع میشه و تا یه جایی که به پایان میرسه و این دفعه هم خیلی دوست داشتم که سفری به تنهایی و در جاده باشم اما دست و دلم به هم نمی رفت و به ناچار حالا در فرودگاه هستم ...
یاد رمان موزه معصومیت اورهان پاموک نویسنده معاصر ترک افتادم که در کتاب به  اشیاء جان می‌دهد و از آنها نقش طلب می کند می خواهد ته یه سیگار باشد یا گلی که در پیاده رو از میان دو سنگ سخت روییده و حالا حکایت من و فرودگاه اهواز است که چقدر حرف برای گفتن دارد از آدمها تا اشیاء و من حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست ...از آغاز سفر و پر حرفی یه مسافر تا درگیری دو بانوی فروشنده در فرودگاه .
هر چه است اما
تو را فراموش نمی کنم
هر جا که باشم
شعله ورم  بیادت
و شورانگیزم که چه خاطرات قشنگی را برایم رقم می زنی جز تو کسی پناهم نیست
گفتم به خدا می سپارمت هواپیما با تاخیر نیم ساعته داره پرواز می کنه ...هنگام دریافت کارت پرواز گفتم لطفا صندلی کناره پنجره باشه و البته هنوز در فرودگاه اهواز هستیم ظاهرا پروازهای امروز اهواز خیلی شلوغ است و فکر کنم هنوز اجازه بلند شدن از باند را خلبان نگرفته اما در هر حال پرواز را از کودکی خیلی دوست داشتم و یکی از آرزوهایم این بود که خلبان باشم و بعد از دیپلم و ماجراهای مثلا انقلابی گری اجازه نداد که بروم ارتش و خلبان بشم و حالا  از دریچه کوچک جلوی هواپیما به خلبانان که نگاه می کنم نگاهی همراه با غبطه است ...هر چند افسوسی که ندارد زندگی به هر نحوی که شده می گذرد و من باید مثل موزه معصومیت پاموک از هر چه اشیاء هست یادداشت بنویسم و اول بگذارم تو که زندگی را برایم معنای دیگری بخشیدی و بعد ...آره همانطور که فکر می کردم خلبان هم گفت باید منتظر باشیم تا هواپیمای ورودی بنشیند .
فرودگاه اهواز بر خلاف چند سری قبل اندکی بی مزه و آشفته بود . دارم از داخل هواپیما به اطراف می نگرم و غبار های این چند روزه  را مرور می کنم فکر می کردم آفتاب که بلند باشد فرودگاه تهران باشیم اما تاخیر به ساعتی رسید و هم اینک هواپیمای ورودی به اهواز به زمین نشست از دور چراغ زد و هواپیمای ما هم حالا شروع به حرکت می کند به سمت باند پرواز .و دارد مثل عقابی پیر و خسته  از زمین بر می خیزد.آسمان غبار آلود است و مهی سنگین در این بالا چه آلودگی و غباری ست ...هواپیما در حال تکان های سنگین اوج می گیرد ...کاش نگارا بودی ...افق در آلودگی عجیبی فرو رفته از بالا خاک های سرخ نمایان تر است از قضا موتورها درست  زیر صندلی من هستند و صداها  براستی آزار دهنده است ..و بعلاوه چشم اندازها را بکلی کور می کند و سفر هوایی بی چشم انداز دشتها و جلگه و کوهها و کویرها یعنی هیچ...
در این اوج هزاران پایی
هیچ قصه ای به دلتنگی حیات آدمی نیست
آن پایین کوه ها از بس که خشکند خیلی دلگیر شده اند
و من دوست دارم برایت از چشم انداز افق بنویسم
که اگر هوا صاف بود در این اردیبهشت می شد باریکه های ابر را لمس کرد
چقدر دوستت دارم و دلم می خواهد همه چشم اندازها را برایت شرح بدهم هر چند سفر خسته کننده ای بود و نزدیک یک ساعت ملت توی هواپیما منتظر پرواز و بچه ها داشتن گریه می کردن اما هر چه بود  از آلودگی خوزستان عبور کرده ایم
و آسمان اندکی شفاف شده است
باید سمت استان چهارمحال باشیم و  بالای کوههای زاگرس با پوشش اندکی برف هرچند باید در این اردیبهشت و بهار  هنوز سفیدی برف  را  باید بر همه قله ها می دیدیم

در هواپیما ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ ع- ر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۰:۵۲
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده ویز مگس
سنگین ترین هجوم
شاید اصحاب زلزله ای باشد
سهمناک
که از قله فرو می ریزد
و تو بیدار نبودی
هیچ وقت بیدار نبودی
مثل یک خواب ابدی
چقدر با روزها و روزنه ها کلنجار میروم
من که از ثانیه ها و دقایق این شام مرگزای بیزارم
ترانه ها را همه فراموش کرده ام
البته گاهی می گویم
آدمی ست و هزار پیچ و خم ذهن
  در زندان انفرادی
به ویز یک مگس نیز می توانی بخندی
ماهشهر ع-ر

 

دنیا ارزش زیستن داشت
خاک و باد میهمان بهار بی باران شده است و امروز که هنوز سه شنبه ۲۴ فروردین ۱۴۰۱ است تعطیلات آخر هفته شروع شده باشد انگار که زیبایی و انعکاس زندگی ارتباطی به روز و ماه و فصل و سال ندارد و وقتی که بخواد روح زمانه آلوده به غرض و مرض ترکتازی خشکسال باشد گویی که خون خورشید را بر سطح مکدر آسمان پاشیده باشند و سالی که نکوست از بهارش پیداست هر چند برای من و تو تفاوتی ندارد که هر جا که بروی آسمان همین رنگ است نیازی هم به فلسفه بافی و صغری و کبری نیست گفت چی شده هنوز ننشسته انگار که دعوا داری و می خواهی کاسه کوزه ها را بر سر من خراب کنی گفتم حالا که همدردی هات بدرد نمی خورد بزار حداقل اندکی فحش بدم شاید ته دلم خالی شد ببین مهتاب چه زود تو را جا گذاشت و رفت و تو هنوز اندر خم یه کوچه ای و بعد بیا و روزگار من را تماشا کن ...عشق و دلدادگی و معرفت و آدمیت همیشه خوب است و شعار من بوده اما حیف که همواره در تنفسم همیشه اکسیژن کم آوردم و گذاشتم همه چیز هر جور که خواست بگذرد و سرم را باز در لاک خودم فرو ببرم و میدانم دنیا خواهی نخواهی تنها محل گذر نیست بلکه محل انتقام وزورگیری و یه چیزی بالاتر از اون از آدمی ست یعنی از همان اول که چشم باز می کنی بدنیا با کلی بدهکاری و تازه همه اعضا و جوارحت از بهترینش که نمی دانم کجایت باشند تا پاکترینش که احتمالا موهای سرت هستند منتظرند که مثل نکیر و منکر بر علیه تو شاهدت بدهند و هی شکایت کنند که از ما سوء استفاده کردی و تو بگویی بابا چه خبرت است هنوز نه به بار است و نه به دار که این طور شمشیر از رو بسته اید اجازه بده یه ارزن از ریه جهت سوزش اکسیژن و بعد از یه چیزای دیگه مون بهره برداری کنیم تا تو بیایی و بازخواست کنی خوب با این تفاسیر بیا و بینی و بین الله این زندگی ارزش بودن و شدن و بقیه افعال را داشت ...
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۲:۳۶
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده اردیبهشت جادویی
امروز جمعه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ نرسیده به غروب آمدم‌کنار دریاچه هوا ابری ست و باد خنکی از سمت جنوب شرق می وزد. در انتظارم که مرغان دریایی از سفر روزانه به آشیانه برگردند و آسمان با این همه ابرهای پر پشت تیره در این بهار سکوتش را بشکند و بغضش بترکد و اشکی بریزد چون من که از بیداد ایام خسته ام هر چند طبیعت راه خودش را میرود در حال بیاد شعر حافظ افتادم که گفت
کارم ز دور چرخ به سامان نمی‌رسد
خون شد دلم ز درد، به درمان نمی‌رسد
یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت
وآوازه‌ای ز مصر به کنعان نمی‌رسد
البته علیرغم همه پستی و بلندی‌ها امروز جمعه بد هم نبود و من کلی سرگرم کار و بار و یار و دیار خویش شدم‌ و بیشتر از هر روز عادی تمرین زندگی کردم و حافظ خواندم و به شوخ و شنگی ایام‌ لبخند زدم سقرات هم بود که یاد داد درستکاری و آزادگی را در کلام، هر چند این شوق در سقراط را هر بار که می خوانم نامکرر است .هوای لطیف در کنار دریاچه در این اردیبهشت جادویی مستت می کند به آسمان می نگرم هرچند می دانم تا تو بیایی دلم هزار رنگ می شود.
چقدر آشنا شده ام با صدای مرغان دریایی و باد که می وزد حس پرواز مرغان  قشنگتر است
دوری
اما در کنار نشسته ای
من ورق می زنم‌ ثانیه ها را در کنارت
ماهشهر ع-ر

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۷:۴۰
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده اندوه من

چرا باید از بره های ابر و
رقص پروانه ها بنویسم
شب های مهتابی را تعریف کنم
به تماشای هواپیماها بنشینم
که از آسمان ایران عبور می کنند!
از دوری تو آنچنانم
که رنگ به رخسارم نیست
و هیچ اندوهی
هیچ اندوهی
نمی تواند
قطره قطره مرا بنویسد
یا قلب  مرا باز نویسی کند
ماهشهر یک بهمن ۱۴۰۰ ع-ر

برداشتی آزاد از کتاب دزد اثر فوجی نوری ناکامورا و حکایت ما
امروز که گذشت اما امشب  ۲۷ دی ماه ۱۴۰۰ بود و  داشتم به این فکر می کردم که هر کس روایت خود را از زندگی دارد چنانچه در قصه هم هر نویسنده روایت خود را از زندگی می سازد.
اما سختی و مهابت آنگاه خواهد بود که خدایان روی زمین  همین تصوری که خود از زندگی دارند به این نتیجه برسند که حقیقت محض همین است که آنها می شناسند .
بعد فکر کن این همه تصور  و اصرار بر درستی نظر شخصی چه فضای ترسناکی را می آفریند.
همچنانکه  تمامیت خواهی یا استبداد در رای و نظر است که از تصور خودخواهانه برمی خیزد و در عمل باعث جنگها و سرکوبهای بسیار در طول تاریخ بشر بوده است و سرانجام واقعیت همین است که بشر از خود هیولایی ساخته که دارد جهان را با همه زیبایی می بلعد و این همه که از تصور و تصویر نوشتم نزدیک به شرح درامی است از کتابی باعنوان دزد! داستان جیب بری ژاپنی که دست تقدیر زمانه ، وی را به این سو و آن سو می کشاند و خواننده جلوه زیبایی از دله دزدی را در طول قصه همراهی می کند رمانی که بشدت  تأثیرگذاراست .

 زیرا تحمیل تصور و توهم خویش به جامعه به نوعی القای دزدی فهم انسانی است به نفع شخصی، که در این باره  البته بسیار می توان نوشت. در بخشی از کتاب

آمده است که "توی کیف پولش دویست و بیست هزار ین بود و چند کارت اعتباری و چند عکس کوچک که با نوه اش گرفته بود. پسر خندان ایستاده بود بین شان و با ادای بامزه ای که درآورده بود، واقعا شاد و سرزنده به نظر می رسید. کیف را چپاندم داخل یک صندوق پستی و بی خیال باقی چیزهایی شدم که در آن بودند. ستون براق نقره ای یک ساختمان اداری در حال درخشیدن بود. نورش حرکت می کرد و می رفت بالا و در نور خورشید ذوب می شد. به جمعیت نگاه کردم و بار دیگر رفتم به میان مردم"

در رمان دزد ناکامورا تاکید می کند که جهان به سه دسته خدایان و بردگان و انسانها تقسیم می شوند و البته خدایان همه کاره اند و بردگان هیچ کاره و انسان‌ها در عین حال مثل پاندول میان خدایان و بردگان در حال نوسان هستند و دزد ها و دله دزدها همین انسانهای واقعی هستند که نمی خواهند در برابر خدایان حاکم بر روابط جوامع شرقی مثل ژاپن که یاکوزاهای قدرتمند حضور دارند سر تسلیم فرود آرند هر چند گاهی  به علت خیلی عوامل از جمله ترس ذاتی از مرگ و بی اختیاری و جبر حاکم بر زندگی به ناچار  زیر سایه خدایان قرار می گیرند و اگر نشد به  در میان بردگان بسیار گم میشوند .
رمان دزد اثر فومی نوری ناکامورا نویسنده ژاپنی در فضایی انتزاعی و افسانه ای واقعیت های حاکم بر روابط تلخ جوامع انسانی را شرح می‌دهد بی آنکه از  خواننده مطالبه کند پذیرش آنچه را که راوی می گوید به تعبیری برای ما که در جغرافیای زمخت خاورمیانه زندگی می کنیم رمان دزد آنچنان روایت می کند که نیازی نیست زندگی مردمان شرق دور را جدی بگیریم و بگذاریم در همان حال و هوای ساده خود گاهی از خدایان فاصله بگیرند و غرق عوالم انسانی یا برده گی شوند . و در عشق نیز نیازی به لیلی و مجنون و وامق و عذرا نیست همینکه شبی را بعد از دزدی در کنار هم باشند و فردا یکدیگر را در پیچ و تاب روابطی ناهمگن گم کنند کافی ست .

البته من در اکثر رمان‌های شرق دور و بخصوص ژاپنی این نوع روابط سرد و سور میان زن و مرد را مشاهده می کنم و هیچوقت بعد از جدایی و شاید هم خیانت یقه همدیگر را پاره نمی کنند بلکه هر کدام راه خودش را می گیرد و می رود.
باری رمان دزد نیز همین خصوصیات کلی را دارد و در زوایای دزدی های ماهرانه   آنچنان شما را سرگردان می کند که مدتها خود را در انتخاب میان یک دزد  خوب و بد مردد می یابید اما در اینکه دوست دارید شما هم مثل قهرمان رمان یک دزد باشید شکی باقی نمی گذارد رمان از زبان راوی بازگو می شود و به همین علت جیب بر راوی  چون خود قهرمان روایت است با جزئیات کار  ماهرانه ابعاد ریز و درشت دزدی هایش را روایت می کند و خواننده را  همدلانه تا آخر رمان به همراه خود  می کشاند و ثابت می کند در زیست بوم دنیا  ما با سه دسته خدایان و بردگان و انسانها، دنیای ناعادلانه ای ساخته ایم که هیچ گاه روی خوش نخواهد دید .
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۰۱ ، ۲۳:۱۷
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده عاشقانه رفتن

می خواهم برای همیشه
دوستت داشته باشم
و دنیا  را از چشم تو بببنم
اگر هم روزی به پایان رسیدم
نگران نباش
رویاها ماندگارند
سینه به سینه نقل می شوند
مثل آن دیدار کوتاه
شعرها را هم که نوشته ام
رویاهای من هستند
که با عشق به تو تقدیم می کنم
بیاد داشته باش
همه را به قاصدکها بسپار
تا هر جا که رفتند
خاطره عاشقانه ترین دیدارمان را
با خود ببرند
آن بعد ظهر طلایی رنگ اسفند
در آرامستان
دست رو چشمانت گذاشتی و گریه کردی
و بعد گفتی برو
و من هم رفتم
این عاشقانه ترین رفتن همه عمرم بود
ماهشهر ع-ر

اخلاق پسندیده
امروز را در تجریش گذراندم و رفتم که ناهاری بخورم البته هوس قرمه سبزی کرده بودم لذا از همان دم در  قهوه خونه پرسیدم قرمه سبزی دارین گفت نه اما دیزی داریم و یکی از کارگرا هم تاکید کرد که برنج چیه و خلاصه وادار شدم که وارد قهوه خونه بشم و سفارش دیزی بدم .صاحب قهوه خانه پیرمردی خوش چهره و خوش مشرب بود و کارگرانش هم دست کمی نداشتند و خلاصه به چشم بهم زدنی دیزنی سنگی و نان بربری گرم  با مخلفات که شامل ترشی و لیمو و نارنج بود آورده شد و من بعد از بجای آوردن آداب ابتدای دیزی خوری که ترید نان و آبگوشت بود به مرحله دوم رسیدم که باید محتویات دیزی را در کاسه می ریختم و می کوبیدم و در حالی که پیرمرد خوش مشرب در حال صحبت بود روی کردم به ایشان و گفتم حقیقتا در این خصوص تبحر ندارم شاگرد قهوه چی آمد که برایم این کار را انجام بده اما خود آقا قهوه چی با احترام خاصی  کاسه را گرفت و با گوست کوب به آدابی بسیار ظریف و زیبا شروع به عمل آوری گوشت و سیب زمینی و نخود و گوجه کرد البته دنبه ها بعلاوه گوشت خیلی زیاد بود گفتم بهتر است اندکی را خالی کند با تعجب نگاهی به من کرد و من گفتم برای سن و سال من این همه گوشت و دنبه زیادی ست و خلاصه بعد از برداشتن مقداری از گوشت و چربی بقیه محتویات را آنچنان کوبید که بیا و ببین و جای شما خیلی خالی  این دیزی که امروز به تاریخ ۴ فروردین ۱۴۰۱ در این قهوه خانه خوردم خوشمزه ترین دیزی بود که در همه عمرمم خورده بودم بعلاوه اخلاق نیک و رفتار بسیار لطیف و انسانی قهوه خانه دار بود که مدتها کمتر سراغ داشتم انگار روزهای خوش حکومت صدارت امیر کبیر بود.
و البته در این چند روزه که تهران هستم خلق مردم را در هر جا که رفتم نیکو دیدم سری هم طبق همه سنوات به کتابفروشی های اطراف خیابان دانشگاه زدم و تعدادی کتاب خریدم و سراغ کتاب‌های الکترونیکی را هم گرفتم و در هیچ جا جواب سر بالا نشنیدم و خلاصه چه لذتی داشت دیدن این همه اخلاق پسندیده در این چند روزه عید از اهالی پایتخت از تجریش بگیر بیا  تا خیابان انقلاب و راسته کتابفروشی ها.
تهران ع-ر

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۱ ، ۱۴:۱۳
علی ربیعی(ع-بهار)

سروده اشک
سرزمین اسرار آمیزی ست چشمانت
آنگاه که اشک می ریزی و
دل یاری می کند
ماهشهر ع-ر

 

حکایت فراموشی و خاموشی
گفت آدمی اما هر کاری کند همان راه و رسم زندگی خود را تکرار می کند زیرا خوی و سرشت وی همینجوری که هست بسته شده و حالا ما هی بیاییم و تو سر خود بزنیم که اینجات درست بود و آنجات غلط بابا تو همینی که هستی و اگر بزعم خود بدی خوب بشو نیستی و اگر خوبی بد نمی شی.
بنشین و این چهار روزت را هم بسلامتی تمام کن گفتم حالا بعد از مدتها آمدم توی بلوار نشستم که نصیحتم کنی و راه و رسم تغییر را برایم شرح دهی .
گفت نه والله از این همه گریز ناگزیرت و جبهه دفاعی گرفتنت ناراحتم بابا مگه نمی بینی دنیا همه پرستیژ حمله گرفته و پوتین با آن چهره فتوژنیک داره عمل می کنه به این حرف که بهترین دفاع حمله است تازه اینا برادران و خواهران تنی و ناتنی پوتین هستن خدا داند در جنگهای ماضی ترکمن چای و گلستان این روس‌ها چه بلاها که سر مردم ایران نیاوردند از قدیم هم می گن کسی که با مادر خود زنا کند با دیگران چه ها کند.
گفتم ای بابا از کجا به کجا پریدی تازه حرفهای منشوری هم به حرفات اضافه کردی .
گفت ببین برادر تو خیلی دوری از من ستاره بی پروا ، و خوب میدانی دنیای آدما اول حکم محکومیت تو را صادر می کنند بعد دنبال جرم تو میگردند باید بگویم خوشا بحالم با این ۴۲ میلیون کیلومتر فاصله می توانم هر کاری دلم خواست انجام بدم بی آنکه فعلا دست آدمیزاد به من برسد البته شاید روزی و روزگاری اگر جنگ تمدن‌ها که راه افتاده به فنای بشر منجر نشد و آنوقت شاید  سفینه ای از زمین اومد و روی دلم نشست آن کرد با من که پوتین با اوکراین نکرد.
نگی نگفتی ها این آدمیزاد هم تخم دو زرده زاییده و هم اشرف مخلوقاته البته خودش می گه و با هیچ جن و انسی در عالم هستی کاری نداره و زمانی که دستش رسید به هر کار نکرده دست می زند و چون آبها از آسیاب افتاد با کمال وقاحت چشم در چشمت کرده و خواهد گفت نگو که نگفتی.
گفت انگار که خیلی ناامیدی و هیچ امیدی به بهبود اوضاع نداری گفتم مگه تو که اون بالا نشستی و ناظری، امیدواری به تغییر وضعیت می بینی که  آواره ها آن هم در اروپا از هر سو روانند یاد جنگ ۸ ساله خودمان افتادم چقدر ملت ما این صحنه های دردناک را در خوزستان و کرمانشاه و ایلام و کردستان تجریه کردند و صدام مردمی را که در راه عبور از شهرهای مرزی بودند به تیربار  بست...بله تاریخ تاریک دنیا تکرار می شود و هیچکس از مضرات جنگ ایمن نیست نه غرب و نه شرق و این شتری ست که درخونه هر کسی اتراق می کند ...
گفت نه اما به اندازه تو هم ناامید نیستم ‌و فکر نمی کنم همه عمر بشر بگیر و ببند و حبس و زندان بوده یه خورده اجازه داده شاعران شاعری کنند و فیلسوفان بدنبال چرایی هستی بگردند و ستاره شناسان رویاهاشان را از زمین به آسمان ببرند و گاهی هم مثل مسافران کوچلو اثر دوسنت اگزوپری همراه با یک ستاره سرخ روباهاشان را اهلی کنند.
 
هرچند و در همه حال دست بالای دست بسیار است و در عالم سیاست   سیاستمداران هستند  که همواره در حال تقسیم غنائم و مصادره به مطلوب دنیایند آمریکایی و روسی هم ندارد .
جهانی که بعد از این همه پستی و بلندی به این نتیجه رسیده که باید همدیگر را بلعید و زمین که هیچ آفتاب را و مهتاب و کل عالم هستی را اختصاصی یک قوم و قبیله کرد .
هر چند بیش از امید باید اگر در آخر این تاریکی و جهل کسی پیدایش شد باید بر غبار و خاکستر این همه تراژدی هولناک که بشر آفریده اشک ماتم بریزد و خود در بستر شعله فراموشی و خاموشی گم شود.
گفت چی بگم گفتم چیزی نداری که بگی امروز به ظاهر دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰ بود و من هنوز دنبال لنگ کفشم می گردم که یکشنبه را بسر کنم تازه آخر، وقتی در این شب دیجور و خاک آلوده و بی مهتاب متوجه گم شدن یک روز از زندگیم شدم و کلی از سوتی ایام هفته و امتداد غلط تاریخ لبخند بر لبانم نشست برمی خیزم و آسودگی شب هجران را به وصل پروانه های مهاجر در بهار می سپارم.
ماهشهر ع-ر

در نظام طبیعت ضعیف پایمال است
امروز ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ بود و روزی که از دید نسل من خیلی سیاسی ست و آن زمانه شور و شر  دور ۱۴ اسفند سال ۵۷ تا ۶۰  متعلق به دکتر مصدق رهبر ملی و نخست وزیر آزادیخواه ایران بود به یاد می‌آورد.
همه فکر می کردیم که آنروزها و آرمانها آخر خط رهایی و آزادی ست
اما فارغ از این حرفها یکی از مشکلات جوامع جهان سومی همین سیاست زدگی و افراط در نگاه سیاسی صرف به جهان است آنچنانکه هنر و ادبیات و ابزار زیبایی اندیشی را اگر فراموش نکنیم به کنجی نهاده و همه چیز را در سیاست و ابزارهایش چون قدرت خلاصه می کنیم و غیر از تکریم سیاست همه حرفهای دیگر چون عشق و شادی را در گلویمان خفه می کنیم  و بعلاوه درگیر نوعی فریب ایدئولوژیک می گردیم زیرا زمانی که زیر بار ایدئولوگها رفتی دیگر جایی برای لذت بردن از هنر و هنرمندی نمی ماند و هرچه هست تو را در هاله ای از تکلیف و گم شدن به زبان زمانه تبدیل می کند.
بعلاوه بزرگی می گوید ادبیات واقعی فقط آنجایی به وجود می آید که مولفان و نویسندگان آن نه حقوق بگیران سخت کوش و قابل اعتماد قدرت باشند بلکه دیوانگان و گوشه نشینان و خیالبافان و نافرمانان و شک اندیشان عرصه فکر و اندیشه هستند که همواره از روزگار آسیب می بینند اما لب به شکوه نمی گشایند زیرا عرصه پرواز آدمی والاتر از خدمت گیری یا خدمت رسانی به قدرت قاهر زمانه است .
ابزار استبداد و شرایط دلخواه وضع موجود که می شوب ترانه ها را از یاد می بری از موسیقی و نقاشی می گریزی و به ابزار رسمی که یک رسانه تکلیف محور است گوش می دهی که چه چیز درست و چه چیز درست نیست بی آنکه به تو فرصت و اجازه فکر کردن بدهد.بگذریم از این همه فرهنگ واژه سازی‌ها از خودی و غیر خودی تا مومن خوش فکر و بد فکر و خلاصه اگر این فلک و روزگار است هیچگاه آزاده به کام دل چه آسان و چه دشوار نخواهد رسید.
تازه شانس بیاریم یکی مثل پوتین به تورمان نخورد که به صغیر و کبیر دوست و دشمن رحم نخواهد کرد.البته نه اینکه سیاست غرب گل و بلبل است که جنایت آمریکا و غرب کماکان یه سر و گردن از خرس روس بالاتر است و هیچی دیگه ذات بشر همین است و هر کی به هر کی  است فقط آنچه معیار تفکیک است زور است که برو قوی شو گر راحت جهان طلبی که در نظام طبیعت ضعیف پایمال است.
ماهشهر ع-ر

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۰۱ ، ۲۳:۱۰
علی ربیعی(ع-بهار)

نجوایه بر سالی ک رفت!

برخلاف دونده های دوی ماراتن اسفند که می رسد گویی سال دوپا دارد و یک پاهم قرض می کند و حالا ندو کی بدو می دود که به آخر خط برسد عجله آخر سال برای رسیدن به آخر خط شگفت انگیز است! هم برای سال کهنه که می رود هم مردمی که با دلیل و بی دلیل بدنبال عمر رفته که نمی روند هیچ،... بدنبال آنند که سال کهنه زودتر رخت بربندد و تو دلگیر و شاید هم کمی بی خیال از گذشت بی مهابای عمری که سپری شد وبعد با زبان بی زبانی هی تکرار می کنی و تکرار می کنند ای بابا انگار همین دیروز بود که سال کهنه را نو کردیم ....اما از همه اینها که بگذریم  نوروز حس مشترکی ست از تیسفون تا شوشی یا سوشی ! که ریشه در این کهن دیار دارد..لذت بزرگی ومهر وطن در وسعت  هیچ کهکشانی نمی گنجد..

       سروده حس مشترک                           1

نوروزکه می رسد از راه

چون حس مشترکی ست.....

پاشویه خستگی

پیرمرد قفقازی را جمع می کنم

تا بسلامتی برخیزد

دستان فرسوده پیرزن تاجیک را

بر بنفشه زارهای حوالی  جیحون می کشم

تا جوان شود!

عرق جبین دهقان ترمزی را

با حوله ترمه دوز

اصفهان پاک می کنم

بوی ترنج و نارنج روستاهای فارس را

با شامه و خاطره

ایرانیان همه جهان

قسمت می کنم

از اربیل تا یزد

ازتیسفون تا آیغور

چون اسفند  ...

که خانه تکانی می کنم

خانه ها و پنجره ها را

اندیشه ها و دلهارا

2

اسپند شورانگیز آذربایجان

آتش گاهی ست

که تا قدمگاه رستم

در زابلستان قد کشیده است

"سبز کشمیرمن"

"زلفای تو زنجیر من"

وترانه صبحگاهی انبوه گنجشکان

بر بلندای افراها و سپیدارهای نیشابور و خجند

مژده بخش بهار و باران است

3

سیاوش رعنا و دلیر!

چون گل سرخی آز آتش عبور می کند

با سور چهاشنبه سوری

که بیرق میران نوروزی ست

و قمریا ن سرگشته

با سارها و پروانه ها

بوی بیدبن ها را

به هر کجای سرزمین خاطره می برند

4

عبور می کنم از مزار شریف

تا مزامیر گلرنگ بلبلان دره پنجشیر

قناریهای محبوس کلات نادر

می رسم به اندوه هرات و بامیان

و گریه های بلند هندو کش

از شور چشمه سارها و جویبارانش

تا داغ هزاران لاله پرپر

    شکستن  ها و رستن ها .....

غم نامه های دوری ودوران حرمانش

5

شرق و غرب این فلات

چون دل من بزرگ و خونین است

به یاد می آورم دوشنبه های غریب را

بر کوهپایه های دوشنبه ای که نبودی

گفتی به یاد آر

نجوای عاشقانِ سمرقند و بخارا را

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا" حافط

ماهشهر ع-ر

 

bahar524@gmail.com

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۰۰ ، ۱۴:۰۱
علی ربیعی(ع-بهار)

 

شاکراز تماشا

کوههای مختصری
دره های صغیری
دریا هم مثل گلبرگ نیلوفری ست انگار
کاش بر روی این قله های برفی
کبکی ترانه بخواند
آهویی بچرد
و پروانه ایکه بی طاقت رقصیدن است
از پیله بدر آید

سرشارم ازدیدار دوست

دهلیزهای پنهان معاشقه

من صدای صبور جهان را می شنوم
که از جماد و نبات بر خواست
و شاکرم همینکه تماشا رهایم نمی کند
در هواپیما زمستان 97 ع-بهار

 

در جستجوی معنای زندگی
باید رنج ها را بی واهمه امر و نهی زمانه به فراموشی سپرد و تا زندگی نفس دارد و  همراهی می کند بخاطر آن همه عشق که  همواره در درونت شعله می کشد هر چند روی زمین غیر از جنگ و ستیز نباشد ادامه داد بله به تعبیری باید رنج و هجران را شجاعانه پذیرفت و تا واپسین دم حیات بدنبال معنای زندگی بود زیرا به یقین یکی از بی شمار معانی زندگی همین درد و رنج ناشی از اتفاقاتی ست که گاهی آدمی را تا سر حد جنون می برد و خوشبختانه با فعل و انفعالاتی که در درون آدمی صورت می گیرد هر آن امکان برگشت هست داستایوفسکی نویسنده بزرگ روس بارها در رمان هایش اشاره می کند که بشر به همه چیز عادت می کند .
البته همه اینها که در بالا اشاره کردم برداشتی ست از کتابی با عنوان در جستجوی معنای زندگی که حکایت یکی از جان بدر بردگان زندان آشویتس در زمانه آلمان هیتلری ست .بخش اول کتاب سرگذشت دردناک نویسنده در آن زندان مخوف است اما بخش دوم بر گرفته از نور امیدی ست که بر اثر رنج و هجران  بدست می‌آید ایشان در باره تجربیات خود از زندان و مرگ های صدباره و برگشت به زندگی صحبت می کند در باره چیزهایی که از نزدیک لمس کرده است .
نویسنده کتاب ویکتور فرانکل در کتاب می نویسد تنها در باره از دست دادن‌ها فکر نکن بلکه به این نیز فکر کن که کسانی دیگر در انتظار دیدارت بسر می برند و در باره آرزوهای بی شمارت بنویس آرزوی یک بهار دیگر و بعد غنچه های قرمز انار در یک بعد از ظهر طلایی که شاید خواهی دید. هر چند  خیلی از آرزوهایت خاکستر شده باشند اما هنوز شعله هایی در دل و جانت برای خیلی چیزها که داری زبانه می کشند و این زبانه ها همان نقطه اتصال آدمی به هستی ست و نویسنده این جنبه از معنا را در زندگی هستی درمانی یا لوگوتراپی می گوید .
به نوعی عشق به زندگی ست  و چاره راهی که آدمی را دلبسته به حیات می کند و اشاره دارد که اگر این انتظارات نبود زمینه خود کشی خیلی زود فراهم می شد و لذا انسان می تواند در شرایط فاجعه بار با وجود سختی های باور نکردنی به آینده امیدوار باشد زیرا زنجیره وصل همواره خیلی قوی تر و مستحکم تر از طناب پوسیده جدایی ست و همواره غم و شادی مفاهیم ابدی در دوره عمر کوتاه آدمی هستند که از شب تاریک تو را به سپیده دمی که منجر به طلوع خورشید میگردد می رسانند. در این غروب تعطیل سه شنبه ۱۰ اسفند بعد از مدتها ستاره بختم را می بینم با لبخند بلندی بر لب که به احتمال نتیجه آرامش درونی من باشد گویی هر دو با همین هستی درمانی از سِر ضمیر یکدیگر آگاهیم او اشاره می کند درست فکر می کنم و من می گویم کاملا ،زیرا اگر غیر از چسبندگی به زندگی بود باید بارها خود را از لبه پرت گاهی به دره های مرگ و ناامیدی پرتاب می کردم اما می بینی علیرغم کج مداری زمانه ، زنجیره وابستگی ها  همواره خیلی قوی تر است .
ماهشهر ع-ر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۰۰ ، ۲۲:۴۹
علی ربیعی(ع-بهار)